Home

Afghanistan Columnists

Click bank

Articles  

News

Links

Books

Gallery

Policy

   باشگاه نويسندگان آزاد

  |  صفحه اول |  افغانستان  |   نويسندگان   مقالات  |   اخبار    كليك‌بانك  |   كتابخانه  |   گالري  |   پاليسي   | تماس



 

لوگوي سايت

خبرتازه

خبرهاي بيشتر در اينجا...

 

مقالات نويسندگان

مسؤوليت هرسخن بدوش پديدآورنده است. سايت در قبال آثارارسالي نويسندگان پاسخگو نيست

  انديشه

مطالب بيشتر از admin در صفحه اختصاصي نويسنده

پيوسته‌ها



چيستي "شر"

نويسنده: كريستوفر كاكس-مالى والن
مترجم: صالح نجفى

تاريخ نشر: 26- 04-2006

در بخش اعظم اين تاريخ، «پرسش از شر» پرسش متعلق به حوزه كلام و الاهيات بوده است، اين سئوال كه: اگر خداوند به راستى كريم است و قادر مطلق، چگونه روا مى دارد كه شر تا بدين پايه در عالم تركتازى كند؟ پس از كانت، فلسفه عمده پيوند هاى خود را با الاهيات از هم گسست و حساب خود را از علم كلام جدا كرد . و به تبع آن پرسش از شر را كنار نهاد.


مصاحبه اى با آلن باديودر باب شرشيطان بازگشته؛ در فلسفه و نظريه روانكاوى، مفهوم «شر» (evil) دوباره مطرح شده است. پرسش از معنا و مفهوم شر، البته، در فلسفه غرب پيشينه اى طولانى و حالتى مقدس گونه داشته و خاطر فيلسوفان بسيارى را مشغول خود ساخته؛ از سقراط و آگوستين گرفته تا لايب نيتس و كانت. در بخش اعظم اين تاريخ، «پرسش از شر» پرسش متعلق به حوزه كلام و الاهيات بوده است، اين سئوال كه: اگر خداوند به راستى كريم است و قادر مطلق، چگونه روا مى دارد كه شر تا بدين پايه در عالم تركتازى كند؟ پس از كانت، فلسفه عمده پيوند هاى خود را با الاهيات از هم گسست و حساب خود را از علم كلام جدا كرد. و به تبع آن پرسش از شر را كنار نهاد. چنان مى نمود كه پرسش از شر ديگر در فلسفه محلى از اعراب ندارد، در عوض مى بايد آن را از اين پس در حيطه دانش هايى چون روان پزشكى و زيست شناسى و جامعه شناسى واكاويد. با اين همه، در چند سال گذشته گروهى از فيلسوفان و نظريه پردازان كه آرايشان ربط چندانى هم به هم ندارد، تحت تاثير افكار امانوئل كانت و ژاك لاكان باز سروقت مسئله شر رفته اند. يكى از چهره هاى برجسته و كليدى جريانى كه كمر به بازسنجى و بازبينى جايگاه شر در جوامع امروزين بسته، فيلسوف معاصر فرانسوى آلن باديو است.باديو در سال ۱۹۹۳ كتاب «اخلاق: جستارى در درك مفهوم شر» را منتشر ساخت و در آن به تجزيه و تحليل، نقد و صورت بندى تازه اى از گفتار شر در تفكر معاصر پرداخت. او با احتراز از هر دو دسته تفسير هاى كلامى و تعبير هاى علمى (شامل رهيافت هاى روان شناختى، جامعه شناختى و جز اينجا) از مفهوم شر، كوشيده تا خير و شر را در درون ساختار ذهنيت آدمى، در فاعليت، عامليت، و آزادى و اختيار او جاى دهد.نكته جالب توجه براى ويراستاران مجله «Cabinet»، چنان كه خود مى گويند، اين بود كه احساس مى كردند بين افرايش بى سابقه انگاره هاى «شر» در فرهنگ همگانى زمانه ما و ناتوانى ريشه اى صاحب نظران در مواجهه با مسئله شر بر بستر هاى دينى، فلسفى و مابعدالطبيعى آن مفهوم رابطه اى است.«ابتدا چنان مى نمود كه به قول نويسنده اى، شيطان مدت ها پيش مرده بود. درست است كه محتواى بحث ما عملاً همان است كه ۹ ماه پيش در سر مى پرورانديم، مع الوصف شكى نيست كه وقايع ۱۱ سپتامبر مبناى سنجش و داورى هاى هر كسى را در حول اين موضوع دگرگون ساخته در ماه آگوست، واژه شر يا اهريمن شايد بر لبان مستمع لبخندى مى نشاند يا چه بسا او را به خنده مى انداخت. اين قضيه اكنون كه در ماه نوامبر اين سطر ها را مى نگاريم، ديگر صادق نيست. مصاحبه با آلن باديو در ژوئيه و آگوست ۲۰۰۱ از طريق پست الكترونيك انجام گرفت. آلن باديو پس از رخداد هاى ۱۱ سپتامبر درخواست كرد به بند هاى پايانى مصاحبه اش مطالبى بيفزايد.••••به اعتقاد شما امروزه در گفتار هاى فلسفى و سياسى ما، شر مفهومى «بديهى» و «خود _ پيدا» قلمداد مى شود و استدلال مى كنيد كه هم اين «بداهت ذاتى» و هم اين تصور از «شر» ظنى و مسئله آفرين است. چيست آن «تصور از شر كه مورد وفاق همگان» است و اشكالش كجاست؟ايده بداهت ذاتى شر، در جامعه ما، عمر چندانى ندارد. به عقيده من، پيدايش اين تصور به پايان دهه ۱۹۶۰ بازمى گردد، آن هنگام كه نهضت سياسى عظيم دهه ۶۰ از پاى افتاد. از آن پس ما پاى در دوره اى واكنشى نهاده ايم، دوره بى عملى و بى ارادگى كه من نامش را «دوره بازگشت» (Restoration) گذاشته ام. مى دانيد كه در فرانسه، «دوره بازگشت» به دوره تجديد سلطنت پس از عصر انقلاب و ناپلئون مى گويند؛ زمانى كه لويى هجدهم برادر شاه معدوم، لويى شانزدهم، در ۱۸۱۵ پادشاه فرانسه شد. ما در چنين دورانى به سر مى بريم. امروزه ما نظاره گر استيلاى سرمايه دارى ليبرال و دم و دستگاه سياسى آن، يعنى نظام پارلمانى هستيم كه مى خواهند خود را چونان يگانه راه حل هاى طبيعى و مقبول قالب كنند. ما ناگزير از قبول اين باور واهى شده ايم كه هر ايده انقلابى پندارى خيالى و در نهايت محكوم به تباهى و شكست است و اكنون منتهاى آمال تمام جامعه بشرى همانا گسترش جهانگير سرمايه دارى و آن چيزى است كه بر آن نام «دموكراسى» نهاده اند و بايد باور كنيم كه جهان امروز سر به سر تشنه اقتدار و فرمانروايى امپراتورى آمريكا و آمريت پليس بين المللى آن، «ناتو» است.البته رهبران و تبليغاتچيان ما همه خوب مى دانند كه سرمايه دارى ليبرال نظامى است استوار بر نابرابرى و بى عدالتى و براى بخش اعظم جامعه بشرى پذيرفتنى نيست. اين را هم مى دانند كه «دموكراسى» ما خيال و توهمى بيش نيست: كجاست قدرت مردمان؟ كجاست آن قدرت سياسى كه مدافع حقوق روستاييان جهان سوم و حامى طبقه كارگر اروپا و تهيدستان سرتاسر جهان است؟ ما در وضعى متناقض به سر مى بريم: وضعى سرشار از قساوت و ددمنشى كه نشانى از برابرى در آن نيست _ وضعى كه ارزش وجود آدمى را يكسره با معيار پول مى سنجند و بس _ و طرفه اين كه آن را چونان وضعى آرمانى بر ما عرضه مى دارند.هواخواهان سينه چاك نظم مستقر موجود براى توجيه محافظه كارى خويش البته قادر نيستند اين وضع و حال را آرمانى يا عالى خوانند. پس قرار گذاشته اند كه بگويند راستش از اين بهتر نمى شود و هر وضعى جز اينكه اكنون هست وحشتناك است. بله، قبول كه وضعيت ما از همه نظر عالى و بى نقص نيست؛ اما باز جاى شكرش باقى است كه در وضعيت شر زندگى نمى كنيم. خب، دموكراسى ما كامل نيست، اصلاً گل بى خار كجاست، ولى هر چه هست از استبداد هاى خودكامه و خونخوار كه بهتر است. بله، سرمايه دارى عادلانه نيست، اما به حد نظام استالينى دستانش آلوده نيست. بله، ما روا مى داريم كه ميليون ها آفريقايى بر اثر ايدز جان بازند؛ ولى انصاف دهيد، ما كى از اظهارات مليت پرستانه و نژاد پرستانه كسانى چون ميلوشويچ حمايت نموده ايم؟ بله، درست است كه ما عراقى ها را با هواپيما هاى بمب افكن خود تارومار كرده ايم، اما خب، گلويشان را كه با قمه و ساطور ندريده ايم، كارى كه در رواندا و ديگر نقاط جهان مى كنند.از اين روى است كه ايده «شر» چنين ضرورت يافته است. روشنفكرى را پيدا نمى كنيد كه در عمل از قدرت وحشيانه پول دفاع كند و بر روال هاى ملازم آن، تحقير سياسى آنانى كه از حق راى محروم اند يا خوارداشت كارگران يدى، صحه گذارد؛ ولى بسيارى را باور اين است كه شر واقعى را بايد در جاى ديگرى جست. امروزه كيست كه از نظام «رعب و وحشت» استالينى پشتيبانى كند، چه كسى حاضر است از قتل عام اقوام آفريقايى يا از شكنجه گران آمريكاى لاتين حمايت نمايد؟ هيچ كس.در اينجاست كه وفاق و هم رايى بر سر معناى «شر» قاطعانه رخ مى نمايد. به بهانه عدم قبول «شر»، كارمان به جايى رسيده كه باور كرده ايم اگر دست مان از «خير» كوتاه است، دست كم در بهترين وضع ممكن نفس مى كشيم _ حتى اگر اين بهترين وضع آن قدر ها هم خوب نباشد. ترجيع بند «حقوق بشر» چيزى نيست جز ايدئولوژى سرمايه دارى ليبرال مدرن: ما شما را قتل عام نمى كنيم، شما را در مغازه ها شكنجه نمى كنيم؛ پس چيزى مگوييد و اين گوساله زرين را بپرستيد و اما آنانى كه از پرستش آن سرباز زنند و به سرورى و سالارى ما ايمان نياورند، به هوش باشند كه همواره ارتش آمريكا و عمله و اكره اروپايى آن هستند كه دهان اينان را ببندند.البته توجه داريد كه حتى چرچيل هم مى گفت دموكراسى (يا به عبارت ديگر، نظام سرمايه دارى ليبرال) به هيچ وجه بهترين رژيم سياسى ممكن نيست بلكه از باقى رژيم ها كمتر بد است. و به ياد داشته باشيد كه فلسفه تا بوده از هر آنچه واضح و بديهى مى نموده و در نزد افكار عمومى مقبول بوده، انتقاد مى كرده است. يكى از اين معتقدات واضح اين بوده كه آدم به هر چه به كف آورد بايد بايد دو دستى بچسبد. زيرا باقى همه شر است. الخير فى ماوقع؛ از اين روى است كه بايد اين عقيده را بى درنگ به بوته سنجش و نقد سپرد. من شخصاً معتقدم كه نظريه معاصر راجع به «شر»، ايدئولوژى حقوق بشر، مفهوم دموكراسى، هر سه، را مو به مو به پرسش گيريم. برماست كه نشان دهيم در اين هر سه هيچ چيزى نمى توان يافت كه بشريت را به رهايى راستين ره نمايد. بر ماست كه «حقوق» را، نه فقط در سياست كه در عرصه زندگى هر روزه، بر مبناى «حقيقت» و بر مبناى «خير» از نو بر سازيم. توانايى ما در دستيابى دوباره به مفاهيم درست و طرح هاى درست در گرو اين كوشش است.•به گفته شما نظام سرمايه دارى ليبرال همواره شر را در جاهاى ديگر، جايى برون از خود مى جويد و از آن چونان ديگرى مخوفى سخن مى گويد كه فكر مى كند خوشبختانه توانسته آن را از خود دور سازد و دور نگاه دارد. با اين حال قبول نداريد كه جهان معاصر در ذهن خويش تصور نيرومندى از شر باطن (اعم از اجتماعى، روحى _ روانى و خانوادگى» نيز پرورش داده است؟ چند دهه اى مى شود كه فكر و ذكر خالقان فيلم ها و داستان هاى عامه پسند مشغول اين تصور بوده كه شر در درون و باطن همه چيز موج مى زند (در ذهن، در خانه، در همسايگى). حادثه تيموتى مك وى يكى از آن وقايعى بود كه به نظر مى رسد بار ديگر بر نگرانى هاى سياسى در مورد «شر باطن» (در درون هر يك از ما، در قلب ايالات متحده) دامن زده است. [مك وى مردى آمريكايى بود كه او را به بمب گذارى در يكى از بنا هاى دولتى شهر اكلاهما در ۱۹۹۶ كه به كشته شدن ۱۶۰ تن انجاميد متهم و يك سال بعد به مرگ محكوم كردند. م]همين يك ماه پيش، زنى از اهالى تگزاس به نام آندريا ييتس پنج كودك خود را با برنامه اى حساب شده در آب خفه كرد، فاجعه اى كه در سرتاسر كشور بحث هاى دامنه دارى به راه انداخت كه مبادا همه ما مستعد چنين شرى باشيم. در حوزه فلسفه هم اقبال تازه اى كه امروزه به تصور كانت از مفهوم «شر ريشه اى» (و تعبير جديدى كه بر مبناى آراى لاكان از آن ارائه شده) مى بينيم شايد با اين مفهوم از شر درونى (بيش از مفهوم شر بيرونى و سياسى) همسويى داشته باشد. در حقيقت، چنان مى نمايد كه در سرتاسر تاريخ غرب عموماً اين برداشت از شر شايع بوده كه آن را امرى «درونى» قلمداد مى كرده اند كه دائماً از نظر اخلاقى و معنوى يكايك آدميان را دچار مى ساخته. پس سئوال من اين است: افزون بر مفهوم شر «بيرونى» كه خود پيش مى نهيد، آيا اين مفهوم از شر «درونى» را هم تصديق مى كنيد؟ آيا اين از همان عقايد هميشگى و دائمى آدميان در همه زمان هاست يا دارد چيزى غريب و مخصوص راجع به اين لحظه از تاريخ كه در آنيم مى گويد؟ به نظر شما بين اين دو مفهوم از شر (بيرونى و درونى) هيچ رابطه اى وجود دارد؟بين اين عقيده كه دموكراسى و سرمايه دارى ليبرال «خير» هستند و اين باور كه افراد بشر، جملگى دائماً در معرض ابتلا به «شر» درونى اند، هيچ تناقضى وجود ندارد. برنهاده دوم (اينكه شر در درون و باطن همه ما هست) صرفاً متمم اخلاقى و مذهبى بر نهاده نخست است كه بر نهاده اى سياسى محسوب مى شود (اينكه سرمايه دارى پارلمانى «خير» است). حتى بايد گفت كه بين اين دو عقيده ارتباطى «منطقى» در كار است، بدين شرح:۱- تاريخ نشان مى دهد كه نظام سرمايه دارى مبتنى بر ليبرال دموكراسى يگانه نظام اقتصادى و سياسى و اجتماعى تاريخ است كه به راستى انسانى بوده و با خير و صلاح بشريت جور درآمده.۲- هر نظام سياسى ديگرى به جز اين، استبدادى هيولاوش و خون آشام است كه بويى از عقلانيت نبرده.۳- شاهد اين مدعا آن است كه تمامى نظام هاى سياسى كه با ليبراليسم و دموكراسى در افتاده اند، جملگى سيمايى اهريمنى و شرارت بار داشته اند. بدين قرار، فاشيسم و كمونيسم كه بر حسب ظاهر با هم تضاد و دشمنى داشتند، عملاً بسيار به هم شبيه بودند؛ چرا كه هر دو عضو خانواده رژيم هاى «يكه تاز و تماميت خواه» (توتاليتر) بودند كه دشمن قسم خورده خانواده سرمايه دارى دموكراتيك است.۴- اين رژيم هاى مخوف قادر به راه اندازى هيچ پروژه عقلانى نيستند و از ارائه هرگونه تصورى از عدالت يا هر چيزى از اين دست ناتوانند. آنانى كه رهبرى اين رژيم ها (فاشيستى يا كمونيستى) را بر عهده داشته اند، بى بروبرگرد تبهكارانى بيمارگونه بوده اند كه اعتدال طبيعى و عقلانى نداشته اند: پس براى شناخت درست هيتلر يا استالين بايد از ابزار «روان شناسى تبهكارى» مدد گرفت. و اما هزاران هزار تنى كه از چنين سياهكارانى حمايت مى كرده اند، فى الواقع همه مسحور رمز و راز تماميت خواهى وز همين روى آدميانى از خودبيگانه بوده اند. اين نيروى اهريمنى شر و هيجان هاى مخرب و كاذب بوده كه ايشان را به اين ورطه ها مى كشانده است.۵- اينكه مى بينيد هزاران نفر از مردمان توانستند در چنان كار هاى احمقانه و تبهكارانه مشاركت جويند، دقيقاً بدين علت بود كه در تك تك ما اين امكان وجود دارد كه به يك باره مفتون اهريمن و مجذوب شر گرديم. اسم اين امكان را احتمالاً «نفرت از ديگرى» خواهند نهاد و نتيجتاً بر همه ماست كه اولاً در هر كجاى اين كره خاكى كه هستيم از ليبرال دموكراسى هوادارى كنيم و ثانياً به فرزندان مان ضرورت اخلاقى «عشق به ديگرى» را بياموزيم.بى پرده بگويم، به عقيده من اين نحوه «استدلال» سرتاپا موهوم و واهى است و از سنخ ايدئولوژى هاى منحرف است. اولاً، سرمايه دارى ليبرال به هيچ وجه براى بشريت «خير» نبوده و صلاح آدميان را تامين نكرده است. كاملاً برعكس، محملى بوده براى اشاعه هيچ انگارى شديد و مخرب. در ثانى، انقلاب هاى كمونيستى قرن بيستم، مظاهرى از مساعى عظيم و عالى آدمى براى خلق عالمى يكسره متفاوت در تاريخ و سياست بوده اند. سياست [صرفاً] به معنى اداره قدرت دولت ها نيست. سياست در وهله اول ابداع و اعمال واقعيتى سراپا تازه و انضمامى است. سياست يعنى توليد فكر و آفرينش انديشه. از ديد من، آن لنينى كه «چه بايد كرد؟» را نوشت، آن تروتسكى اى كه «تاريخ انقلاب روسيه» را نگاشت، و آن مائوتسه تونگى كه «در باب شيوه درست مهار و برخورد با تناقض هاى موجود در ميان مردمان» را به رشته تحرير كشيد نوابغ روشن انديشى هستند كه مقام شان را مى توان با فرويد يا اينشتين مقايسه كرد. بى گمان سياست معطوف به رهايى بخشى، و يا سياست مبتنى بر برابر انگارى، تاكنون در حل معضل قدرت دولت توفيق چندانى نداشته اند. اين دو ترفند ارعاب و وحشت را به كار بسته اند كه در نهايت فايده اى بر آن مترتب نيست. ليكن اين حقيقت بايد ما را برانگيزاند و شهامت بخشد تا معضل مذكور را از آنجايى كه آنها رها كردند پى گيريم و دنبال كنيم نه اينكه دست بسته در صف دشمن امپرياليست كاپيتاليست درآييم. سوم اينكه يك كاسه كردن مخالفان سرمايه دارى ليبرالى در ذيل اتهام «يكه تازى» يا «تماميت خواهى» از حيث عقلى و نظرى مبنايى ندارد. در جبهه كمونيسم ميلى عام و جهانشمول به رهايى بخشى هست و حال آنكه در فاشيسم آنچه هست گرايش به مليت و نژاد است. مى بينيد كه اين دو پروژه از بنياد با هم تعارض دارند.نزاع اين دو جبهه در حقيقت نزاع ميان دو ايده است؛ از يك سو عقيده به سياستى جهانشمول و از سوى ديگر عقيده به سلطه نژاد برتر. چهارم اينكه به كارگيرى حربه رعب افكنى (ترور) در شرايط انقلاب يا در خلال جنگ هاى داخلى اصلاً بدين معنا نيست كه رهبران و مبارزان انقلابى به كلى برى از گناه اند و نه اينكه رفتار ايشان گواهى است بر امكان شر درونى. رعب افكنى ابزارى سياسى است كه قدمتش به درازاى عمر جوامع بشرى است. پس درباره آن بايد به مثابه يك ابزار سياسى داورى كرد نه اينكه با ساده نگرى آن را در سنجه قضاوت اخلاقى نهاد.بايد بيفزايم كه رعب افكنى (ترور) انواع مختلف دارد. كشور هاى ليبرال مسلك ما خوب مى دانند كه چگونه از آن به نحو اكمل استفاده كنند. ارتش غول آساى آمريكا حربه ارعاب و تهديد را در مقياسى جهانگير به كار مى بندند، زندان ها و اعدام ها همين حربه را به نحو درونى اما به همان اندازه خشونت آميز در كار مى كنند. پنجم اينكه يگانه نظريه منسجم و منطقى در خصوص «سوژه» يا «فاعل بشرى» (كه محض شوخى عرض كنم نظريه اينجانب است) هيچ تمايل به خصوصى در سوژه به جانب «شر» تشخيص نمى دهد. حتى «رانه مرگ» فرويد هم منحصراً به مقوله «شر» مربوط نمى شود رانه مرگ در واقع يكى از مولفه هاى ضرورى فرآيند والايش و آفرينش است، درست به همان نحو كه جزء مقوم قتل و خودكشى است. اما درباره عشق به ديگرى و از آن بدتر «به رسميت شناختن ديگرى» بايد بگويم اينها همه دل خوش كنك هاى مسيحى اند و بس. راستش را بخواهيد چيزى به عنوان «ديگرى» به مفهوم دقيق كلمه اصلاً وجود ندارد. آنچه هست پروژه يا طرح ريزى هاى فكرى، و يا عملى، است كه براساس آنها تشخيص مى دهيم چه كسى دوست ماست، چه كسى دشمن، و چه كسى نه دوست و نه دشمن، يعنى خنثى و على السويه براى ما. اين كه بدانيم و دريابيم چگونه بايد با دشمنان و با آنانى كه نه دوست اند و نه دشمن رفتار كنيم كاملاً بستگى دارد به پروژه اى كه در حال انجامش هستيم، فكرى كه بدان قوام مى بخشد و شرايط انضمامى آن پروژه (آيا پروژه در مرحله پيشرفت است؟ آيا خيلى خطرناك است؟ و پرسش هايى از اين قبيل موضوع مرتبط: انديشه
 

چاپ مطلب

ارسال مطلب

    ديگرنبشته‌ها از admin:

 

  از ميان همين موضوع:

  • رأي؛ حق يا وظيفه؟ ( امين آرمان )
  • Search Armans.Info Search the Web

    نقل مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجازاست

    آمار مقالات


    Journalists--------------------------------- تعداد ژورناليست --------------------------: 62
    Articles----------------------------------- تعداد مطالب تازه -------------------------: 691
    Comments-------------------------------- تعداد نظرات ------------------------------: 3847
    Categories-------------------------------- تعداد موضوعات ---------------------------: 33

    اطلاعات و ترافيك سايت

    
    Total Visits----------------------------- مجموع بازديدها--------------------------814854
    Users Online-----------------------------10-----------------------------------افراد آنلاين
    Your IP-------------------------- آي پي شما-----------------------38.103.63.60
    38.103.63.60
    ----------------------------------------

    تاريخ تأسيس ------------------------------ Construction ------------------------- 2002
    تاريخ بازسازي ------------------------------ Re-construction---------------------- 2004

     
     
     
     


    مشاهده مقالات با انتخاب نام نويسنده در ستون نويسندگان


    از بخش"ويژه نويسندگان"

    نبي قانع زاده :

    کابل که من دیدم !

    avatar


    محمد حسين فياض:

    زیرآسمان کابل 2 / 8


    حامد شفايي:

    افغانستان در مسابقات المپیک


    احد تركمني:

    مشرف خان، کجا را خوش داری؟


    م. غزنوي:

    خلاصه چند خبر داغ و مهم


    بقيۀ مطالب اين ستون