اشاره: متن حاضر قسمت نخست كتاب «زير آسمان كابل» از آقاي محمد حسين فياض است كه براي نشر ارسال شده است. شايان ذكر است كه كتاب موصوف در سال 1373 شمسي نگارش يافته و با فاصله اندكي در روزنامه اطلاعات ايران به صورت ضميمه منتشر و سپس به صورت كتاب منتشر شده است. در ضمن نشر كتب كه مدتي با وقفه مواجه شده بود، با نشر قسمت پنجم كتاب« اسطوره شكسته» و قسمت دوم كتاب «مباني حقوق بشر» پي گرفته مي شود.مديريت سايت
اشاره: متن حاضر قسمت نخست كتاب «زير آسمان كابل» از آقاي محمد حسين فياض است كه براي نشر ارسال شده است. شايان ذكر است كه كتاب موصوف در سال 1373 شمسي نگارش يافته و با فاصله اندكي در روزنامه اطلاعات ايران به صورت ضميمه منتشر و سپس به صورت كتاب منتشر شده است. در ضمن نشر كتب كه مدتي با وقفه مواجه شده بود، با نشر قسمت پنجم كتاب« اسطوره شكسته» و قسمت دوم كتاب «مباني حقوق بشر» پي گرفته مي شود.مديريت سايت........................(یاد داشت های روزانه _تاریخ انتشار : سال 1375) اثر : محمد حسین فیاض اشاره (مقدمه ناشر )کابل یک گره است و « زیر آسمان کابل » می خواهد اندکی آن را بگشاید.پیش از این « آغاز یک پایان» را درباره یک برهه ی بحرانی این شهر از شهید « عبدالقهار عاصی » منتشر کردیم ، که در نوع خود غنیمتی است و امروز یادداشتهای « محمد حسین فیاض » را ، که شاعر است و به کابل رفت تا شعبه ای از دفتر هنر و ادبیات انقلاب اسلامی افغانستان را در این کویر – به پشتگرمی « دفتر ادبیات و هنر مقاومت » حوزه هنری – برویاند ، که می خوانید و می فهمید از این رهگذر چه بر سرش آمد. این یادداشت ها اگر چه شخصی اند و به قصد انتشار نوشته نشده اند ، اما از آن جهت که کابل را برهنه می کند و نگاه نگارنده بی طرف بر آن ویرانه می چرخد ، مهم است . فیاض آنچه را دیده ، نوشته و لذا بیشتر پای حزب وحدت اسلامی و مناطقی خاص از کابل به میان آمده است.زمان وقوع حوادث به اهمیت آنها می افزاید . چرا که روزگار دوپاره شدن حزب وحدت است و حوادث آن روز غرب کابل . در حاشیه نیز به وضع فرهنگی شهر، روزگار مردم ، مشاغل، سیاسیون و دیگر احزاب اشارت خوبی شده است .آنچه به راه رسیدن تا کابل نگارنده نیز مربوط است ، جذاب و خواندنی است . بی گمان وضعیت جاری آن روز حزب وحدت که در این یادداشتها بدقت تشریح شده است . تقریباً وضع کلی تمام احزاب و مردم تحت حاکمیت آنها در آن روزگار است . از همین رو یادداشتهایی این گونه تاریخ نگاری در سطحی نازلتر است و صدالبته همین اندک از آن دیار پر تلاطم و پر خطر ، مغتنم است چراکه لااقل به صداقت آن در این آشفته بازار ایمان کامل داریم . دفتر ادبیات و هنر مقاومت تهران – زمستان 74یکشنبه 18/ 7/ 72ساعت شش عصر برای آخرین بار چشمم به گنبد طلای خورشید می افتد ، در حالی که دیگر امیدی به بازگشتن ندارم قصد وطن کرده ام.بیرون از تیرمینال مسافر بری مشهد منتظر م تا با اتوبوسی که با راننده اش قرار گذاشته ام، بیاید وسوارم کند .نامه ی خروجی نداشتمو بیمناک بودم در ترمینال نیروهای انتظامی بگیرند و ردّ مرزم (1) کنند.البته آنها هم پس از ان گذراندن اردوگاه مرا به وطنم می فرستادندولی از مسیر« اسلام قلعه » (2) که تا از آن جا تا غزنی و کابل راهی است سخت.آنها هم که مثل من عازم غزنی می شوند بهتر است از مسیر پاکستان سفر کنند چون راه هرات-قندهار- غزنی به علل مختلفیبرای ما مردم ناامن است.بعد از انتظاری دو ساعته اتو بوس می ایدو سوار می شوم. در اتوبوس چهارده نفر مهاجر سوارند.دو نفر دیگر هم بودند که گویا در در ترمینال به دست ماموران افتاده اند و نمیدانیم کارشان به کجا کشیده .دوشنبه 19/7/72.زاهدان ساعت 8صبح رسیدیم و به مسافر خانه ی رویا رفته ایم .ان دو رفیق ما که ماموران گرفته بودند شان از ما زود تر رسیده اند. هنوز به سرو وضع مان نرسیده ایم که دلّالها وقاچاقبرها (3) می رسند.عجب شکاری گیر آورده اند،شانزده مسافر!هر کدام شروع کرده اند به منبر رفتن و تعریف کردن از راهی که بلدند.صحبت از ضمانت است و هزاران حرف دیگر ازجمله این که؛«مبادا از طریق رسمی و از راه اردوگاه بروید!»با خود می گویم:«عجب روزگاری بر سر ما مردم آمده.حالا دیگر قاچاقبرها هم بر سر سرنوشت ما شطرنج بازی می کنند.»در جواب آنها همین یک کلام را می گوییم که:« هنوز تصمیم رفتن نگرفته ایم و چند روز دیگر هم منتظر کالایمان می مانیم.»چهارشنبه 21/7/72- زاهدانبعد از یک دودلی- و بلکه صد دلی- مفصّل تصمیم می گیریم از راه قانونی خارج شویم،یعنی از طریق دفتر حزب وحدت. آنها این برنامه را دارند که مهاجرین را از مرز « غرغرود » (4) به کشور باز گردانند.پس به چشم دلالها و قاچاقبرها خاک می پاشیم و؛ به پیش به سوی دفتر حزب وحدت .آن جا بند و بساط خود را در یک اتاق بزرگ می اندازیم و شب را نیز می مانیم تا صبح اوّل وقت ما را به سوی اردوگاه بفرستند و از آنجا راهی وطن می شویم . اتفاقا آن جا شاعر رنجهای کوهسار « سید ابوطالب مظفری» را می بینم که در مشهد از خداحافظی اش محروم مانده بودم . او مدتی است در زابل به سر می برد و گویا کاری دارد و حالا به زاهدان آمده .پنج شنبه 22/7/72 – اردوگاه زاهدان اثاثیه مان را در اردوگاه پایین کرده ایم . این اردوگاه برای مهاجرینی که از زاهدان به شهرهای مختلف ایران رفته اند نا آشنا نیست. یک بار دیگر هم در سال 70 گذرم به این جا افتاده بود. در آن سفر آنچه در این صحرای وانفسا برایم جالب بود، نقشه ی فلزی بزرگی از افغانستان بود که بر روی ستونی نصب شده بود. روی آن ، مشت گره کرده بزرگی جلوه گر بود و قطرات خونی که در آن نوشته شده بود « افغانستان مظلوم » و نیز نمایی از کوههای سر به فلک کشیده « هندو کش » و «پامیر». حالتی دیگر دارد. گردن آن شکسته و گویا این نکته را تداعی می کند که تابلو هم از گند در آوردن بعضی ها نمی تواند سرش را بالا بگیرد.خارج شدن قانونی ما از مرز هم جالب است . در اردوگاه باید با پر کردن برگه های بگوییم که به طور غیر قانونی وارد ایران شده ایم . برگه ها از سوی دادگستری صادر می شوند و ما باید در مقابل کلمه ی«اتهام» ، در آنها بنویسیم : « ورود غیر مجاز » و آنگاه به کشورمان بازگردانده شویم . ( البته در سال 70 که به ایران آمدیم ، این کشور از مهاجرین افغانستان رسما پذیرش داشت ولی الآن ما را غیر قانونی می خواند... !) برگه ها را امضاء کردیم و حدود ساعت 12 با دو سرویس به طرف مرز غرغرود حرکت کردیم . حالا بچه ها این گونه زمزمه می کردند:« اردوگاه! اردوگاه! دیدار به قیامت .»آخرین لحظاتی بود که در خاک ایران به سر می بردیم . از موتر ها پیاده شده و در حال عبور از مرز بودیم که دیدیم رفیقم رو به مشهد ایستاده و زمزمه می کند : « یا غریب الغربا! ما رفتیم ، خدا حافظ ! »در آن طرف مرز ، افغانی های خود ما با موتر های هشت سلندر قراضه شان منتظر مسافر ایستاده اند. سوار می شویم و در گرد و خاک سرک های خامه کشورمان غوطه می خوردیم . به بچّه ها می گویم : «موهایی که تا به حال شامپو های خارجی هم قانع نبودند ، حالا از این گرد و خاک چه کیفی می کنند!»و آنها جواب می دهند: « اگر گرد و خاک هم باشد ، مال وطن خود ماست.» حدود ساعت 2 به « رباط » می رسیم ؛ گوشه ای از ولایت نیمروز که چیزی بیشتر از چند دکان و رستوران ندارد. تازه خسته و گرسنگی را با خوردن نان و چایی رفع کرده ایم که سر و کله تعدادی از آشنایان پیدا می شود. باهم حال و احوالی می کنیم و چند کلام گپی می زنیم . می گویند: در این ساحه ی کوچک حدود 1200 نفر مهاجر عازم جمهوری اسلامی ایران به سر می برند و منتظر روزنه ای هستند تا به آن دیار روانه شوند. شب قبل عده ای از آنها با یک قاچاقبر به راه افتاده اند، امّا یکی شان بر روی مین رفته و پاهایش را از دست داده ، بقیه هم برگشته اند. در این میان کسانی هم هستند که در مسیر کویته - رباط کلاهشان را قاچاقبرها برداشته اند. به این صورت پولهای شان را به بهانه ی این که دزد نبرد یا چاپه (5) نگیرد، به جیب خود کرده و رفته اند. بعضی از اینها چنان به گرسنگی افتاده اند که حتی یک لقمه نان خشک هم نمی یابند.ادامه دارد...
◙ موضوعات مرتبط
كتاب/ نقد, خاطره
◙ ارسال اين مطلب به شبكههاي اجتماعي
□
بالاترين
□
دنباله
□
Delicious
□
Facebook
◙ آخرين مطالب از اين نويسنده
(محمد حسين فياض):