در مقاله بر جدايي هويت قومي هزاره ها از هويت مذهبي آنان تأکيد کرده ايد. به نظر مي رسد بين هويت قومي و نژادي خلطي صورت گرفته است. زيراکه قوم يک واحد فرهنگي است که مذهب جزئي از آن است. همان گونه که نژاد، زبان، آداب و رسوم و ... جزئي از هويت قومي به حساب مي آيند و تقابلي بين آن ها وجود ندارد.
برادر گرامي جناب آقاي محمد حسين فياض با عرض سلام! مقاله تان را در سايت آرمان خواندم و بسيار جالب بود. اما نکاتي به نظرم رسيد که شايد تذکر آن خالي از فايده نباشد. در مقاله بر جدايي هويت قومي هزاره ها از هويت مذهبي آنان تأکيد کرده ايد. به نظر مي رسد بين هويت قومي و نژادي خلطي صورت گرفته است. زيراکه قوم يک واحد فرهنگي است که مذهب جزئي از آن است. همان گونه که نژاد، زبان، آداب و رسوم و ... جزئي از هويت قومي به حساب مي آيند و تقابلي بين آن ها وجود ندارد. البته ديگران (هم کيشان غير هزاره) به عمد هويت قومي مارا در تقابل با هويت مذهبي قرارداده و تلاش مي کنند آن را با هويت نژادي مساوي تلقي نمايند. و هزاره گفتن و طرح هويت قومي را مساوي با نژادپرستي و ضديت با مذهب و دين جابياندازند. در حالي که ما وقتي از هويت قومي هزاره ها سخن مي گوييم بالطبع از هويت مذهبي، زباني، و ... آنها نيز سخن مي گوييم. هم]چنين وقتي از هويت پشتون يا تاجيک و ازبک سخن مي گوييم، به خودي خود از هويت مذهبي آنان نيز سخن گفته ايم. شيعه بودن هم به همين گونه است وقتي هزاره يا قزلباش هرکدام به عنوان يک قوم در نظر گرفته شوند، مذهب شيعه جزئي از هويت قومي آنها است. تشيع وجه مشترکي است ميان ما و آنان، همانگونه که زبان فارسي وجه مشترک ما است با تاجيکها درافغانستان و با ايران و تاجيکستان در سطح بين الملل. اين که گفته ايد در زمان نسل کشي عبدالرحمان شيعيان قزلباش در کمال آرامي به سر مي بردند ناشي از اين واقعيت است که در افغانستان در ذهنيت اجتماعي مردم افغانستان اين هزاره هايند که شيعه اند، نه ديگران. همانگونه در ذهنيت مردم افغانستان اين پشتونهايند که افغان اند نه ديگران، در حالي که مطابق قوانين اساسي کشور هر که در افغانستان متولد شود، افغان است. اين يک تعريف حقوقي از اين واژه است که هنوز در ذهن و زبان مردم جا باز نکرده است. دليل آن هم اين است که معنا امري است اجتماعي و تابع اعتبارات جامعه. توضيح مطلب آنکه از نظر نشانه شناسي همانگونه که الفاظ و اعمال داراي معاني خاصي است، اشيا هم در مواردي معنا دار مي شوند. مثلا يک قطعه سنگ که از نظر علم فيزيک در يک طبقه بندي خاصي جاي مي گيرد و با ديگر سنگ هاي مشابه هيچ تفاوتي نمي کند، به دليل شکل خاص خود ممکن است در ميان يک مردمي حالت قدسي پيدا کرده و از يک معناي مذهبي بر خوردار شود. قيافه آدم ها نيز همين گونه است، در شرايط اجتماعي و فرهنگي خاصي نوع قيافه ها نيز مي تواند معناي خاصي پيدا کند. در افغانستان هم قيافه هزارگي معناي شيعه بودن دارد. اصولا اين قيافه نماد شيعه گي است، حتي اگر صاحب اين قيافه يک هزاره سني هم باشد، بازهم در ذهنيت اجتماعي اش، شيعه است. به تعبير طلبگي، معناي اين قيافه اولا و بالذات شيعه است، مگر آنکه با دليل خلاف آن اثبات شود. گويا موضوع له اين قيافه شيعه است و اگر ثابت شد که صاحب آن غير شيعه است بسان لفظي است که در غير موضوع له خود استعمال شده و معناي مجازي دارد. همانگونه که در ايران تنها اين قيافه است که در ذهنيت اجتماعي ايرانيها، افغاني است حتي اگر صاحب اين قيافه يک هزاره مشهدي يا بجنوردي باشد که اجداد وي از صدها سال پيش در ايران زيسته باشد، بازهم اين قيافه در ذهنيت عامه ايراني، افغاني تلقي مي شود. حتي اگر به يک پست دولتي در تهران يا اصفهان مشغول شود، خواهند گفت اين افغاني را که اين جا راه داده است؟ به همين گونه است قيافه هندو اروپايي که در افغانستان نماد اهل سنت است، يعني اولا و بالذات اين قيافه دلالت بر سني بودن دارد مگر آنکه با دليل خلاف آن اثبات شود، بنابراين، برادران قزلباش در ذهنيت اجتماعي عامه مردم افغانستان هيچ وقت شيعه شناخته نمي شوند، و به همين دليل از محروميت هاي مضاعفي که در طول تاريخ کشور بر هزاره ها تحميل شده است آنان به کلي بي نصيب بوده اند. آنان از رنجي که مردم هزاره برده اند به کلي غافل اند و حتي قادر به درک آن نيستند. حتي وقتي هزاره ها به عنوان شيعه توسط مولوي هاي مزدور و بي سواد تکفير شدند و حکم جهاد عليه آنان صادر گرديد، آنها با آنکه شيعه بودند، خوشبختانه، نه تنها مشمول اين حکم نشدند بلکه حتي از مشاغل اداراي دولتي که بعضا به قيمت گزافي به دست آورده بودند، هم محروم نشدند و در زندگي عادي آنان هيچ خللي پيش نيامد. و البته اميد وارم که در جهاد کذايي عليه هزاره ها مشارکت نکرده باشند. حتي پس از دوران عبدالرحمان وقتي از علماي قندهار راجع به حکم مذکور ( مسلمان بودن شيعيان و معاشرت با آنان) پرسيده شد، در جواب نوشتند که قزلباشان اهل قبله اند و مسلمان و معاشرت با آنان اشکال ندارد. بدين ترتيب شيعه قزلباش تطهير شد و اهل قبله و مسلمان دانسته شد اما حکم شيعه هزاره هم چنان در هاله اي از ابهام ماند و البته به حکم استصحاب هنوز باقي!( براي تفصيل بيشتر به افغانستان در مسير تابرخ مراجعه شود). بنابراين، مي توان گفت که مسأله اصلي در کشور ما نژاد است و مذهب بهانه اي بيش نيست. وقتي هزاره را به عنوان يک قوم و يک واحد فرهنگي در نظر مي گيريم، دشمني اکثريت با اين قوم عمدتا با هويت نژادي آن است، نه هويت مذهبي آن. کساني که تلاش دارند هويت قومي ما را در ضديت با هويت مذهبي ما قراردهند، به تحريف واقعيت هاي عيني جامعه هزاره مي پردازند. تحريف واقعيت نه تنها به حل مسأله افغانستان و جامعه شيعه کمکي نمي کند، بلکه مشکلي بر مشکلات ديگر آن مي افزايد. تحريف واقعيت ممکن است به سوء استفاده هايي و يا پاک کردن صورت مسأله کمک کند، اما هرگز به حل آن کمکي نخواهد کرد. نکته دوم آنکه بحران هويت سطوحي مختلفي دارد که بحران هويت قومي تنهايکي از سطوح آن است. در کشورما تنها هزاره ها با بحران هويت مواجه نيستند، اقوام ديگر هم دقيقا مانند هزازه ها با بحران هويت مواجه اند. زيرا هويت فردي و جمعي زماني شکل مي گيرد که انسان يا مجموعه اي تصويري از خود ارايه کنند، و ديگران هم همان تصوير را بپذيرند. زماني که فرد يا جمعي نتواند تصويري روشن از خود داشته باشد تا آن را به ديگران ارايه کند، يا تصويري روشني از خود داشته باشد اما ديگران آن تصوير را نپذيرند، بحران هويت پيش مي آيد. در افغانستان همه اقوام با اين پرسش اساسي مواجه اند که ما کي هستيم؟ جايگاه ما چيست؟ چکاره ايم؟ و... به نظر من ديگر هيچ قومي در افغانستان نيست که با پرسش هايي از اين دست مواجه نباشد. در پايان هم لازم مي دانم که در باره نظر منتقدان تذکراتي به عرض برسانم. راجع به آقا يا خانم سحر و هم چنين دوستان ديگري که طرفدار ادبيات سحري اند عرض مي کنم گفته شيخ اجل سعدي شيرازي را هيچ وقت نبايد فراموش کرد که مي گويد: تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد. سخن گفتن قبل از هر چيز نشان دهنده شخصيت و تربيت محيطي و خانوادگي انسان است. نکته اي هم راجع به نظر آقاي حامد عرض کنم ايشان از سادات گلايه کرده اند که خودرا برتر از ديگر اقوام دانسته و معتقد به برتري نژادي هستند. من هم با شما موافق هستم که ساداتي که در بين هزاره هستند، چنين باوري دارند. اما به نظر من سادات اقوام ديگر چنين باوري ندارند و اين از عملکرد برخي از سادات هزاره معلوم است که در اين دو دهه اخير در صدد شده اند تا هويت هزارگي را از خود خلع کنند و خود را به تاجيک نزديک کرده و مي خواهند هويت جديدي براي خود تعريف کنند. اما واقعيت اين است که سادات در ميان هر قومي که زندگي مي کنند، جزء همان قوم محسوب مي شوند. و از نمادها، ارزشها و هنجارهاي همان قوم استفاده مي کنند. سادات پشتون، پشتون اند و سادات تاجيک، ازبک و هزاره، به ترتيب تاجيک، ازبک و هزاره به شمار مي آيند. به همين دليل عبدالرحمان پس از درهم شکستن مقاوت دفاعي هزاره ها دستور داد که هر چه ملا، خان، سيد، کربلايي، حاجي، و... که بين مردم هزاره است، دستگير کنند و به مرکز بفرستند. در آن جريان بلايي که بر سر سادات آمد به هيچ وجه کمتر از مصيبت هزاره ها نبود. و دقيقا به همين دليل (تلقي سادات هزاره به عنوان هزاره) بود که در دهه 1370 حزب جمعيت براي درهم شکستن مقاومت عدالت خواهانه هزاره ها و تأمين وجهه ملي دولت ادعايي خود، (به حکم نفاق بيانداز و حکومت کن) از برخي از چهره هاي سادات به عنوان بخشي از هزاره ها استفاده کرد. سادات شيعه به تنهايي نه از نظر قدرت اقتصادي، نه توان فرهنگي، و نه حتي از نظر قدرت جمعيتي، در وضعي قرار ندارند که بتوانند به عنوان متغير مستقل وارد معامله و يا چانه زني هاي سياسي شوند. اما اين که سادات در قبال جامعه هزاره چگونه عمل کرده اند، بحث جداگانه است که فعلا مجال پرداختن به آن را ندارم. خلاصه کلام اين است که سادات هويت جداگانه اي ندارند و جز تفاوت نژادي با اقوام هيچ يک از ويژگي هاي لازم براي تشکيل يک واحد قومي مستقل را ندارند. بدين لحاظ هويت قومي سادات تابع قومي است که در ميان آن زندگي مي کنند. اما اين که سادات هزاره خود را هزاره نمي دانند، نشان دهنده اوج بحران هويت در ميان آنها است. زيرا همانگونه که اشاره شد چنين تصويري از آنان هنوز نه در ميان هزاره ها و نه در ميان اهل سنت مورد قبول نيفتاده است. اگر روزي اين تصوير مورد پذيرش واقع شود، تبديل به مجموعه ضعيفي مانند عربها، نورستاني ها يا ايماقها و ... خواهند شد که از معادلات سياسي و اجتماعي حذف مي شوند. در ضمن عملکرد منفي برخي از سادات را نبايد به حساب همه سادات گذاشت. نکته دوم راجع به مسأله ازدواج دختر سادات با غير سادات است. اين نکته هم هيچ گونه منع شرعي و عقلي ندارد، داماد بزرگترين مراجع شيعه مانند مرحوم امام خميني و مرحوم آيت الله العظمي گلپايگاني و ... غير سادات بودند. البته بايد بدانيم که مسأله ازدواج درون گروهي مختص سادات نيست. اين مسأله از بقاياي فرهنگ قبيله اي است که در ميان اقوام ابتدايي نانويسا رواج داشته است و تا امروز در ميان بسياري از اقوام جهان و از جمله در افغانستان هم شيوع دارد. مثلا پشتونها هم ازدواج درون قومي دارند، تاجيک ها، ازبک ها، هزاره هاو... هم همينطور. واقعيت اين است که مسأله تنها اين نيست که سادات به هزاره ها دختر نمي دهند، بلکه اين نکته را هم از ياد نبايد برد که اگر براي يک مرد هزاره هم يک دختر سيد و يک دختر هزاره با شرايط مساوي وجود داشته باشد، ازدواج با دختر هزاره را ترجيح خواهد داد. زيرا از نظر ارزشها و هنجارهاي خرده فرهنگي بيشتر به يکديگر نزديک اند. از طرف يک خانواده هزاره هم اگر دخترشان يک خواستگار مناسب هزاره داشته باشد، هرگز به ديگران دختر نخواهد داد. نکته ديگر مربوط مي شود به نظر آقاي حسيني که به راحتي تمام فتواي تکفير و شک در مسلماني برخي منتقدان ديگر (آقايان عظيم خان و حامد)را صادر کرده است.در جواب عرض مي شود که اولا: بدون شک مطابق مذهب تشيع خمس يکي از فروعات دين مقدس اسلام است اما جزء ضروريات دين نيست که اگر کسي آن را قبول نداشت درمسلماني خود شک کند. برادران اهل سنت هيچ کدام خمس را قبول ندارند ولي مسلمانند و هيچ لازم هم نيست که در مسلماني خود شک کنند. ثانياً اين برادران به انکار يا نفي خمس نپرداخته اند که جنابعالي دستور شک در مسلماني شان را صادر کرده ايد، بلکه فقط از عملکرد بعضي از سادات در قبال هم کيشان هزاره اش انتقاد کرده اند و اين البنه نه کفر است و نه موجب شک در مسلماني بلکه حق مسلم شان است. ما نبايد از اسلام سوء استفاده کنيم و اگر کسي از عملکرد ما انتقاد کرد آن را نفي اسلام تلقي کنيم و فتواي تکفير صادر کنيم. زيرا اسلام مساوي با عملکردها و منافع قشري و يا قومي و يا شخصي ما نيست که هر کسي آن را قبول نداشت تکفيرش کنيم. اين بخش از فرمايش شما که خمس به دو بخش سهم امام و سهم سادات تقسيم مي شود، کاملا درست است اما براي رفع سوء تفاهمي که براي برخي در مورد خمس پيش آمده لازم مي دانم توضيحي کوتاهي عرض کنم. خمس در اصل مال امام(ع) است -البته نه شخص امام(ع)بلکه مال عنوان امام است. از آن جايي که در گذشته تاريخ در زمان امويان و عباسيان، سادات از يک طرف بسيار تحت فشار بودند و در بسياري از موارد در خفا زندگي مي کردند و قادر به تأمين معيشت زندگي خود و خانواده شان نبودند، و از طرف ديگر صدقه نيز بر آنها تحريم شده بود از آن هم نمي توانستند استفاده کنند، ائمه اطهار(ع) به شيعيان اجازه دادند که نصف آن را به مصرف سادات فقير برسانند.اين سنت توسط فقها که نايبان امام(ع) اند، نيز استمرار پيداکرد. به همين دليل است که در پرداخت سهم به سادات اذن مجتهد شرط است. لذا اکثر مراجع در رساله هاي عمليه شان اين مسأله را مي نويسند و به مقلدان خود اجازه مي دهند که نصف يا کمتر و يا بيشتر از آن را به مصرف سادات فقير و نه هر سيدي برسانند. خلاصه آنکه از آنجايي که سادات نمي توانند از صدقه استفاده کنند، نصف مال امام(ع) به سادات فقير مي رسد. که جناب حامد هم به اين نکته اشاره کرده اند. نکته ديگر آقاي حسيني به کفو بودن و مسأله برابري از نظر شأن و مقام را مطرح کرده اند که بايد عرض کنم در کفو بودن به نظر فقهاي عظيم الشأن اسلام و ايمان داشتن کفايت مي کند. همين که زن و شوهر هر دو مؤمن باشند، کفو هم ديگر محسوب مي شوند. راجع به دعواي خانوادگي بايد عرض شود که براي من معلوم نشد که چه ربطي به حفظ شأن و مقام پيامبر اسلام (ص) و ائمه (ع)دارد؟ مگر هر سيد و يا سيده اي نعوذ بالله امام يا پيامبر است که دعوا با آن جسارت به پيامبر و ائمه تلقي شده است ثانيا مگر ساداتي که با دختر هزاره ازدواج مي کنند از او قول مي گيرند که شأن پيامبر و ائمه را حفظ کند؟ که شما از مرد هزاره چنين قولي را خواستار شده ايد!. راجع به دعواي خانوداگي همان به که به اين ضرب المثل ايراني قناعت کنيم که: زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند.
*
مقالات معرف ديدگاه نويسندگان بوده موقف سايت را بازتاب نمي دهند
* نقل مطالب سايت به جرائد چاپي با ذكر منبع و
نام نويسنده و به منابع انترنتي با ارائه "پيوند" مجاز است. ذكر منبع
نشانه حرفه اي بودن شماست
* جهت ارسال مطلب لطفا از
فرم تماس
استفاده نماييد.
نويسندگان عضو
ازاينجا مي توانند نشر
نمايند