Home

Afghanistan Columnists

Click bank

Articles  

News

Links

Books

Gallery

Policy

   باشگاه نويسندگان آزاد

  |  صفحه اول |  افغانستان  |   نويسندگان   مقالات  |   اخبار    كليك‌بانك  |   كتابخانه  |   گالري  |   پاليسي   | تماس



 

لوگوي سايت

خبرتازه

خبرهاي بيشتر در اينجا...

 

مقالات نويسندگان

مسؤوليت هرسخن بدوش پديدآورنده است. سايت در قبال آثارارسالي نويسندگان پاسخگو نيست

سياسي, اجتماعي, فرهنگي

سايت را به دوستان معرفي كنيد!

مطالب بيشتر از عبدالحميد دانا در صفحه اختصاصي نويسنده

پيوسته‌ها




جنگسالار ديروز در آينه روشنفكر امروز

نويسنده: عبدالحميد دانا



تاريخ نشر: 9.11.2005


شايد واژه جنگسالار سابقه چنداني در ادبيات سياسي كشور ما ندارد . اين تعبير از زماني به كار گرفته شد كه عفريت جنك و تباهي گروه كثيري از جمعيت كشور را بلعيده بود و مي رفت كه ديگر اثري از حيات اجتماعي در كشور باقي نگذارد . زماني كه مفسرين غربي از نحوه تعامل جنگسالاران با ماموران شان ناراضي شدند از كلمه warlord  استفاده كردند . اگرچه مشخصا تعدادي از مجاهدان ساليان زيادي را در جبهات جنگ عليه شوروي سپري كرده بودند اما هيچگاه از اين اصطلاح در مورد آنها استفاده نشد . آنها غالبا با ايما واشاره غرب مي جنگيدند و هر قدمي كه در جنگ برمي داشتند نشانه نزديكي آنان به غرب تلقي مي شد . از دهه 90 كه حكومت كمونيستي نجيب سقوقط كرد وهيچ الترناتيو ثابت وپايداري جايگزين آن نشد و از طرف ديگر دوران ماموريت غرب نيز در افغانستان به سر آمد ، اين واژه كم كم كاربرد پيداكرده وارد عرف سياسي و رسانه اي شد . اشخاصي كه از اين پس با عنوان جنگسالار ياد مي شوند آدمهاي شناخته شده اي هستند كه عمري در جنگ سپري كرده اند چه با كمونيستها ويا عليه آنها .



عبدالحميد دانا

تصوير جنگسالار ديروز در آينه روشنفكر امروز

 

(1)

شايد واژه جنگسالار سابقه چنداني در ادبيات سياسي كشور ما ندارد . اين تعبير از زماني به كار گرفته شد كه عفريت جنك و تباهي گروه كثيري از جمعيت كشور را بلعيده بود و مي رفت كه ديگر اثري از حيات اجتماعي در كشور باقي نگذارد . زماني كه مفسرين غربي از نحوه تعامل جنگسالاران با ماموران شان ناراضي شدند از كلمه warlord  استفاده كردند . اگرچه مشخصا تعدادي از مجاهدان ساليان زيادي را در جبهات جنگ عليه شوروي سپري كرده بودند اما هيچگاه از اين اصطلاح در مورد آنها استفاده نشد . آنها غالبا با ايما واشاره غرب مي جنگيدند و هر قدمي كه در جنگ برمي داشتند نشانه نزديكي آنان به غرب تلقي مي شد . از دهه 90 كه حكومت كمونيستي نجيب سقوقط كرد وهيچ الترناتيو ثابت وپايداري جايگزين آن نشد و از طرف ديگر دوران ماموريت غرب نيز در افغانستان به سر آمد ، اين واژه كم كم كاربرد پيداكرده وارد عرف سياسي و رسانه اي شد . اشخاصي كه از اين پس با عنوان جنگسالار ياد مي شوند آدمهاي شناخته شده اي هستند كه عمري در جنگ سپري كرده اند چه با كمونيستها ويا عليه آنها .   جنگهاي خونبار داخلي اوايل دهه 90 به گونه اي بود كه عملا از هر جهت زمينه به كار گيري اين واژه را مهيا كرد . افرادي كه مي جنگيدند ديگر نه براي شوروي مي جنگيدند ، نه براي غرب وهم نه براي افغانستان . جنگ آنها يا عقده اي بود يا عقيده اي ويا كاملا بي هدف . جنگ هاي گلب الدين حكمتيار با مسعود ورباني را مي توان جنگهاي عقده اي خواند زيرا برهمگان روشن است كه ميان احمدشاه مسعود و حكمتيار كينه ديرينه اي حتي از زمان تحصيل آنان در پليتكنيك كابل وجود داشته ، مضافا براينكه در عصر انقلاب دورقيب عمده جهادي تلقي مي شدند . ترور گروهي از قومندانان مسعود توسط حكمتيار در اواخر ده 80 گواه اين مطلب است . گذشته از آن ، موضوع جذب كمكهاي اهدايي غرب كه در دوران جهاد بسيار قابل توجه بود ، به عرصه غير مستقيم نبرد ميان حكمتيار ومسعود تبديل شده بود .  آنها حتي المقدور مي كوشيدند به هر وسيله ممكن از برتري يكديگر در بهره گيري از مزاياي غرب و كمكهاي اهدايي خارجي جلوگيري كرده  خود را پيشقدم سازند . نبردهاي حزب وحدت با گلب الدين و متناوبا با مسعود نوعي جنگهاي بي هدف بود زيرا هيچ استراتژي مشخصي در اين جنگها وجود نداشت . تنها چيزي كه وجود داشت جنگ بود اما براي چه وبراي كي ؟ تا اندازه اي زيادي گنگ مي نمود . در ابتدا چنين به نظر مي آمد كه عبدالعلي مزاري كه مدتي عضو افتخاري سازمان اطلاعات ايران بود ، به صورت مستقيم يا غير مستقيم عامل اجراي پروژه هاي تخريبي ايران در افغانستان است و سعي مي كند شايستگي خود را نزد سازمان اطلاعات ايران ثابت كند اما بعدها با بروز شكاف ميان حزب وحدت علي الظاهر رابطه موجود به سردي گراييد . زماني كه ايران احساس كرد حزب وحدت مزاري در كام گروههاي چپ افراطي و كمونيستي همچون شعله جاويد و ساما و جبهه مستضعفين خلق افغانستان فرو مي رود ، كوشيد از اين جناح فاصله بگيرد و در عوض ، شاخه محمد اكبري را كه تمايلات شديدي به ايران داشت مورد تشويق وحمايت قرار دهد . اما اين استراتژي همچون استراتژيهاي پيشين ايران فاقد ثبات و كاركرد بود . بلا فاصله كمكهاي اهدايي ايران از سر گرفته شد و باميان مركز ثقل حمل ونقل امكانات جنگي براي مزاري و سپس خليلي شد . نبردهاي عبدالرشيد دستم با حكمتيار و مسعود نيز فاقد هدف واستراتژي بود وبيشتر بر پايه خواسته ها وتمايلات شخصي دور مي زد . به همين دليل همواره دچار تغيير ونوسان بود  بر خلاف جنگهاي مسعود كه هدف مشخصي را دنبال مي كرد .  جنگهاي طالبان با مخالفان وبالخصوص گروههاي شيعي بيشتر عقيده اي بود تا عقده اي يا بي هدف . آنها استراژي مشخصي داشتند و اهداف جنگي آنها برخلاف ماهيت خود شان شفاف و آشكار بود ؛ انهدام تاسيسات سياسي فاسد موجود و ايجاد يك  تاسيس جديد سياسي ايديولوژيكي مبتني بر درك سنتي و سلفي از اسلام سني .           ويژگي جنگ دوران مقاومت در هيچيك از اين جنگها وجود نداشت . هريك از جنگهاي اين د.وره شرايط خاصي را بر جامعه تحميل كرد و در نتيجه كاربرد واژه جنگسالار از سوي رسانه ها به تدريج به يك عرف ژورناليستي بدل شد و از اين پس نه تنها در رسانه ها كه در افواه عامه نيز جايگاه خاصي پيدا كرد .     از زمان ظهور تحولات جديد و تشكيل دولت موقت ، مفهوم اين واژه بهتر قابل درك و تعريف شد به گونه اي كه ديگر تنها از زبان روزنامه نگاران اين كلمه شنيده نمي شد بلكه گاهي خود جنگسالاران ويا تابعان شان نيز اين واژه را در گفتگوهاي شان به كار مي گرفتند . از اين زمان ، استعمال اين واژه در ميان حلقات روشنفكري به يك سوژه تبديل شد و هركس تمايلات دروني خود را اظهار مي كرد مجبور بود اين واژه را نيز چاشني  كلام خود كند تا روشنفكر تر به نظر آيد . مضحكتر اين است كه كساني كه هنوز سر در آخور جنگسالاران داشتند ( وهنوز هم دارند )  بيشتر از هركس ديگري از اين تعبير استفاده مي كرند .   بسيار عجيب است كه واژه جنگسالار را با يك قرائت صورتگرا به كار ببريم  و حاضر باشيم براي آن طوري مصداق يابي كنيم كه مطابق خواست جنگسالار مورد علاقه خود مان باشد . از يك طرف جنگسالاري را بكوبيم واز طرف ديگر فربه اش سازيم . روشنفكران امروز ، دغدغه ماهيت جنگسالار را در سر نمي پرورانند ، آنها غالبا از بعضي صورتهاي آن ناراضي اند . اين نارضايتي دقيقا از نقطه اي ريشه گرفته است كه جنگسالاران براي آن جنگسالار شدند .  يا عقده ، يا عقيده ويا فقدان هردو در سرشت وخمير مايه يك جنگسالار بوده تا به اين رتبه رسيده است .  اين همان چيزي است كه امروزه در رفتار روشنفكر امروز مشهود است . اگر جنگسالار ديروز به خاطر مذهب ، قوم ، قبيله ، مليت ، حزب ، پول ويا براي هيچ  جنگيد ، روشنفكر امروز نيز همان روش ومنش را در پيش دارد . تنها تفاوتي كه دارد اين است كه روشنفكر در مسير خود ، جنگسالاران را مي كوبد ولي در عين حال جنگسالار ويا جنگسالاران مورد علاقه خود را مي ستايد چون روشنفكر به او محتاج است و هنوز كه هنوز است اين جنگسالار است كه در كشور حرف اول را مي زند . وقتي يك روشنفكر، در نوشته ها و گفته هايش  به جنگسالاران مي تازد ، امكان ندارد از اوبپرسي كه مقصود وي از اين تعبير چه كساني است چراكه  ازديد او افراد خاصي از طيف جنگسالار متصف به اين وصف است اما گروه ديگري كه في الواقع هيچ تفاوت ماهوي و رفتاري با ديگر هم قطاران خود ندارند اما به لحاظ علاقه روشنفكر به چنان گروهي ،  ذكر نام آنان رادر اين حلقه مجاز نمي داند .  روح عشيره گرايي ، مذهب پرستي نوين والتقاطي و وابستگي مفرط روشنفكر به رسته هاي جنگسالار از آنان آدمكهاي شاعر گونه مضحكي ساخته كه كار شان مداحي عده اي از جنگسالاران و تكفير جمعي ديگر از آنان است و اين او را به يك هزيان گوي بي پروا از ايراد هجويات در معرض عموم  تبديل كرده كه ديگر نمي توان به ادعا ها و نمايشهاي دروغين روشنفكرانه اش وقعي نهاد  .   چطور ممكن است كه ، از ديد يك روشنفكر ، سياف ، دستم و حكمتيار جنگسالاران تمام عيار قلمداد گردند و در جاي آن ، مسعود و امثال او كه تنها در اثر دو جنگ از 28 جنگ واقع دركابل در فواصل 1993-1992 بيش از 2000 نفر از شهروندان عادي را به خاك وخون نشاند قهرمان ملي خوانده شود ؟ چگونه اين ادعاها قابل باور خواهد بود كه جنگسالار همان مسعود و رباني و حد اكثر حكتميار است اما عبدالعلي مزاري كه زماني در غرب كابل ، شهروندان عادي را از خانه هاي شان بيرون كشيده دستان شان را بالاي سرهاي شان ميخ ميزد وسپس دم توپ بسته از آنها مي خواستند كه " هوايي مي خواهي بروي يا زميني "؟  شهيد راه آزادي است وآناني كه در مسندش مانده اند همگي قهرمان وغازي . چگونه ممكن است امثال شيخ آصف محسني ومحمد اكبري كه جنگهاي طويل المدتي را رهبري كردند آيت الله هاي جامع الشرايطي باشند كه هرگاه نام يك كشور را به دلخواه خود عوض كنند ، روشنفكر مطيعش تنها لبيك يا...لبيك گويد ؟!

 (2)

 در قسمت پيشين ياد آور شدم كه دعواي ستيزروشنفكران با فرهنگ جنگسالاري با تبرئه جتگسالاران مورد علاقه و طرد الگوهاي ديگر كه مطابق مذاق وتمايل شان نباشد هم بيهوده وهم مسخره آميز است . بيشتر به يك نمايش خنده ناك ميماند كه مدام عليه برخي جنگسالارن حمله كنند اما عملا مدافع بي سرو پاي گروه ديگري از اين جريان باشند .  خنده آور از اين جهت است كه روش به كار گرفته شده در اين حمله ها ودفاعها از ناحيه روشنفكر، شباهت زيادي به مواضع رسمي احزاب در اوان درگيريهاي داخلي دارد كه مرتب عليه يكديگر اعلاميه تكفير و تفسيق وتخريب شخصيتي صادر مي كردند . از يكسو رهبران خود را به مثابه اسطوره هاي مقدس شكست ناپذير ملي تبارز مي دادند و از سوي ديگر از رهبران احزاب مخالف خود تصوير بس خشن ووحشي و ضد بشري به نمايش مي گذاشتند (1) . رهبران خود را گاه تا سرحد مقام نبوت ترقي مي دادند واز آنان قهرمانان افسانه اي ، سمبلهاي مقدس و انگاره هاي فوق چون وچرا مي تراشيدند . قهرماناني كه در برابر قدرتهاي خارجي متبوع خود چنان مرعوب و ناچيز و حقير و كوچك بودند كه از اين حيث ، انسان نه تنها در قهرمان بودن شان كه در آدم بودن شان نيزترديد مي كند .  آنها غالبا در كشورهاي همسايه ميزيستند و زندگي مادي شان از راه اجير شدن در خدمت اين كشور ها بيمه شده بود ( 2) . قادر نبودند سطحي ترين درد از دردهاي درمان ناپذير مهاجران بي پناه را درمان كنند . در برابر مظالم و بدرفتاريهاي كشورهاي ميزبان بي زبان تراز هر كسي بودند . حتي بسيار اتفاق افتاد كه با تباني وهمسويي هاي پنهان با مراكز حاكم بر امور پناهندگان در اين كشورها دست به معامله زده حقوق حقه پناهندگان را پايمال كردند . به جرئت مي توان گفت كه بخش زيادي از بدرفتاريها ، اختناق ها ، نامرديها و تحقيرهاي اعمال شده از سوي كشورهاي ميزبان در حق مهاجران معلول وابستگي هاي سستماتيك و ايدئولوژيك احزاب و رهبران شان به كشورهاي نامبرده مي باشد . اين كشور ها به خوبي دريافته بودند كه راز بهتر خفه نمودن صداي رنج ودرد ملت آواره در خفه كردن حلقوم  مهره هاي سر سپرده آنان و به اصطلاح رهبران افغانستان است كه عملا مانع تبارز گروههاي مدني مدافع حقوق مهاجران بودند . رهبران در برابر اربابان خارجي خود به تن هاي بيروح و بي اراده يي بدل شده بودند كه از انجام يك واكنش ساده وعادي نيز عاجز بودند زيرا پيش از هر چيز از سلاح اراده وپيشتر از آن از احساس مسئوليت خلع گرديده بودند . به لش هاي متحركي ميماندند كه در برابر ملت بي پناه به خشم و غضب هرچه تمام تر سر مي جنباندند ولي در مقابل سيالها و رقيبان ملي از مگس نيز حقير تر بودند . آنها وقتي در برابر ملت بي پناه ورقباي داخلي قرار مي گرفتند هريك به قهرمانان واسطوره هايي بدل مي شدند كه كودكان بي گناه افغان از شنيدن نام قوماندانان شان چنان مي ترسيند كه گاه " در دم جان  مي دادند ! " . اما همين قهرمان داخلي وقتي با ارباب واربابان خارجي خود روبرومي شد انسان نمي دانست كه اين همان قهرمان و رهبر ملي است يا جيفه اي كه ارباب هنوز دور نيانداخته وگويا براي اعمال فشار بر مهاجران و بي پناهان به وجود چنان ابزار هاي نيم مرده و متحرك محتاج است . اين درحالي بود كه اين رهبران ، مدام از مردم و مهاجرين به حيث نردبان اقتدارات شخصي وحزبي استفاده مي كردند . از مهاجران پول واعانه جمع مي كردند ، انواع كارت صادر مي كردند و پول مي گرفتند . انواع راههاي اخاذي موذيانه را به كار مي بستند ومدعي بودند كه فعاليتهاي شان پراي اكمال " جبهات " است . پولها را به كيسه مي زدند ويكي پس از ديگري زن مي گرفتند وشهوت سركش و مهار ناپزير خويش را ارضا مي كردند . الباقي را براي تخريب ونفاق و تمويل قومندانان تن پرست و رهيده از هر قيد وبند انساني خويش هزينه مي نمودند تا با حدت تمام به نسل كشي و تبهكاري بپردازند ! جوانان را از كارگاهها شناسايي وجذب كرده به اردوگاههاي تعليمات نظامي مي بردند وآنگاه براي كشتار و نفاق به داخل گسيل مي كردند .  قلم به دستاني را با مزدهاي بسيار ناچيز كه في الواقع يك هزارم مقرري هاي ماهيانه خود شان نمي شد به خدمت مي گرفتند و توسط آنان مرتب نشريه وحكم تكفير وارتداد و خيانت وجاسوسي صادر مي نمودند . اين گروه به نسبت گرايشات ذوقي و استعداد هنري خود كار مي كردند . آنكه ذوق شعر داشت ، در ثناي رهبر و حزب متبوع شعر مي سرود وحتي كنگره برپا مي داشت . هركه نوشتن بلد بود بسته به نوع مطالعاتش زواياي مختلف استراتژي حزب را تبيين ميكرد و حتي الامكان سمينار ها و كنفرانسهاي علمي بر محور شخصيت رهبر داير مي نمود . اگر فلسفه مي دانست از ماكياولي و هابز دليل مي آورد و آنارشيزم و تبهكاري ها و وحشيگريهاي حزب  را مدلل مي ساخت . اگر تاريخ بلد بود ( يا نبود ولي ما كه تاريخ دان نيستيم از كجا بفهميم كه مانند ديگر نوشته هايش ويا نوشته هاي ديگر يارانش دروغ نباشد !) از كردارهاي زشت حكام گذشته كشور سخن مي گفت وچنين وانمود مي كرد كه رهبران حزبش تنها فرشته هاي نجات آينده ملت از گردابي است كه از گذشته بر جاي مانده است . واگر سياست دان بود براي جنگها وبيرحميهاي حزب و گروه خود تئوري پردازي مي كرد و از درون سخنان و مواضع رهبر خود ده ها تئوري جديد استخراج مي كرد ، روشي كه امروز به وسيله اعقاب و روشنفكران نسل جديدشان تعقيب مي گردد . انسان گاه با مطالعه اين سنخ نوشته ها به اين فكر مي افتد كه بي جهت افغانستان را يك كشور پسمانده معرفي مي كنند وحال آنكه طي يك دهه در هيچ يك از كشور هاي پيشرفته  اين قدرنظريه  پردازي نشده است !        يكي در وصف رهبر خود مي نويسد :" او( مسعود)  یک قهرمان ملی ، ا سترا تژیست پخته نظامی ،  شخصیت ملی فرا وطنی ، انسان قاطع  ، فروتن ، مصمم و تسلیم ناپذیر بود  "  دومي دروصف رهبرش چنين مي نگارد " پدر تاريخ رنسانس جامعه ما عبدالعلي مزاري است كه آغاز هرخط نوين بنام همين رهبر مي انجامد" . او پدرش را " درحد يك پيامبر يا منجي" مي داند  . سومي كه دومي را چنان مي بيند ،  رهبر خودرا به كرسي خدا نزديك مي كند وچنين مي خواند : " بعد از الطاف خداوند و... اورا بهترين كس خود مي شمارند و بر وجود وي بر خود مي بالند . مرد روز هاي سخت وفداكار ، جناب حجت الاسلام والمسلمين الحاج اكبري را مي گويم "  . وچهارمي هم رهبرش(محسني قندهاري) را " مصلح كبير " مي نامد  . ( و با تاسف كه از پنجمي وششمي و...سند اينچنيني در دسترس ندارم والا بعيد است كه مولانا عبدالرب االسياف و جلالت مابان ديگر فاقد چنين مداحان وثناگويان بوده باشند چون ترديدي نيست كه سياف لااقل در يك مورد از رقباي خود در" وحشيگري ناشي از موقعيت قهرماني "  پيشي گرفت وآن قتل عام مردم بي گناه افشار به جرم تجاوزها وبي رحميهاي مكرر مزاري و ديگر جنگسالاران حاكم بر خطه غرب كابل بود ) .  اين سخنان از زبان وقلم كساني تراوش كرده ومي كند كه ظاهرا دريشي دموكراسي به تن دارند وچند آتشه روشنفكرشده اند . صدر وذيل ومتن جملات شان از كلمات دهان پركن " آزادي " ، " مردمسالاري" ، عدالت" و " جامعه مدني" لبريز است !   تا زماني كه احزاب نو ظهور با ايئولوژيها و تجهيزات وارداتي وتفكر جنگسالارانه  به افغانستان سرازير نشده بودند ، تمامي مردم افغانستان با هم مهربان ويكدل بودند ودر سنگر واحد عليه دشمن مشترك اشغالگر شوروي سابق مي جنگيدند . سلاح شان ايمان بود وره توشه شان تكه هاي نان خشكي كه زنان شان با مرارت تمام مي پختند اما با عشق سوزان و بي پاياني كه معني آن نه در ذهن  رهبران جنگسالار مي گنجد  ونه روشنفكر وابسته اش قادر به فهم آن است .  وقتي گروههاي تفرقه انداز و جنگ طلب نوظور از وراي مرزها سرازير شدند ، درگيريهاي خونين وشرم آوري كه روي تاريخ اين برهه درخشان كشور را لكه دار كرد آغاز گرديد . اين درگيريها توسط همين "قهرمانان ملي وشخصيتهاي فراوطني "، " پدران تاريخ رنسانس افغانستان " و " مصلحان كبير " سازماندهي و هدايت مي شد . اين مصلحان ، قهرمانان ملي وپدران رنسانس افغانستان بي اغراق تحولي بس شگرف در تاريخ كشور ايجاد كردند كه به حق هم ملي و فرا وطني است وهم نشانه يك رنسانس واقعي !           "ملي " است زيرا وقتي وارد شدند با وجود حيله ها وفريبهايي كه تا آنزمان در حق ملت اعمال كرده بودند ، ملت از آنها به حيث رهبر وقايد و مجاهد و " فرزندان ملت" استقبال نمودند ." فرا وطني" است چون بي درنگ شروع كردند به جمع آوري آثار عتيقه و اشياي گرانبها واموال نفيسه منقول ملي واستخراج معادن وقطع درختان جنگلي وانتقال آنها به" خارج از  وطن" و " رنسانس " است به اين دليل كه پس از يك دهه آدمكشي ، ويراني وغارت ، چيزي در كشورباقي نمانده بود كه بعدها بتوان به آن تكيه كرد ولذا در دولت موقت همه چيز را " ازنو" آغاز كردند ، ازقفل وزلفي وچپراسي درها وكلكين هاي مكاتب ، پهنتونها و مراكز دولتي وملكي گرفته تا ميز وچوكي وفرنيچر و وسايل نقليه . اين همان رنسانس است كه به " نوزايي " و" نوسازي" ترجمه شده است !    يك نظر گذرا به محتواي نشريات منتشره در اين دوران كه همگي مايه ها و آرايه هاي حزبي دارند ما را مي تواند به اين واقعيات تلخ نزديك كند . اما گذشته را جز از طريق چاره جويي براي آينده نمي توان جبران كرد . گذشته گذشته است و نمي توان عين امكانات واستعدادهاي ذوب شده و از دست رفته را عودت داد .ولي مي توان آينده را از انحرافاتي كه چهره گذشته ما را سخت مكدر كرده است رهانيد . مشكل از اينجا ناشي مي شود كه هر چه به جلو مي آييم باز هم همان تصلب و تعصب كور گذشته دامن زده مي شود و" راه خطاي آزموده را مي آزماييم " باز هم كوشش مي شود هويت جمعي ملت قرباني هويتهاي تنگ ، انحصاري ،  فرد محور ، جاهلانه ، حزبي و گروهي گردد . تلاش مي شود تا يكبار ديگر جايگاه  " قوم" ، " مليت" و " مردم" به سود اشخاص و فيگرهاي حزبي اما بنام دموكراسي و آزادي مصادره گردد . شخصيت و مطالبات  مردم همچون عصر حاكميت وحشت وترور وتباهي ودوران سياه جنگهاي داخلي نفي گردد . و كار تحميق عده يي نا آگاه براي ايجاد بحران واستمرار حاكميتهاي متزلزل برخي از عناصر حزبي وجنگسالار در درون دولت كنوني روي دست گرفته شود .         امروز متوجه هستيم كه برخي از اين جنگسالاران در برابر دولت مركزي چنان گستاخي و كردن كشي مي كنند كه آرزوي تحكيم سلطه دولت مركزي بر كل ساحات كشور را در حد رويا تنزل مي دهند . جنگسالار كهنه كار غرب افغانستان اسماعيل خان كه در عصر حاكميت پيشينش ( پيش از تسلط طالبان بر هرات) هيچ دست كمي از طالبان نداشت و در اعمال فشار بر اقليتهاي قومي ومذهبي ومصادره اموال واملاك شيعيان وهزاره ها چند گام جلو تر از آنان عمل مي كرد ، تا كنون دولت مركزي را بارها به تمسخر گرفته است .  گاه در باره آموزش زنان مقررات سختگيرانه ومحدود كننده وضع مي كند ، گاه دانشگاه را به روي گروهي مسدود مي سازد وگاه روشنفكران را زير رگبار ارعاب و تهديد قرار مي دهد و گاه لت وكوب و اخراج مي كند .  اينها همگي براي اين است كه به دولت مركزي بفهماند كه حكومت او مستقل ومختار است واگر هم پيوسته باشد بيشتر مايل است به تهران ومشهد بپيوندد تا به كابل !   در شمال ، سه جنگسالار مشهور وباسابقه گاه شاخ به شاخ وگاه شانه به شانه مي شوند اما درهر حال مايلند به مركز نشان دهند كه نه تنها در آينده  نبايد در ساختار قدرت ناديده گرفته شوند كه هرچه از حقوق مليتهاي ساكن اين ساحات تا كنون محرزشده است دربست به آنان واگذار گردد  زيرا نزديك به دو دهه بر آنان حكمروايي كرده اند وحكومت حق مسلم وموروثي آنان است . اين مليتها به قيمهاي ابدي وازلي محتاجند كه عبارت باشند از : دستم ، محقق و عطا محمد . در اين ساحات ديگر هيچ متنفسي كه به اندازه آنان صلاحيت ، درايت ، كفايت ، جرئت ومهارت هاي فني وتخنيكي داشته باشند سر نمي جنباند . آنها از ازل رهبر و پيشوا آفريده شده اند وتا ابد نيز چنان خواهند ماند و مردم وفرهنگيان ونوانديشان شان نيز پيروان و نردباناني اند كه وظيفه شان صرفا نردباني است !       در جنوب ، اگرچه گاه تغييراتي به عمل مي آيد اما چه بسيار كه به جايگزيني مهره هاي طالبان والقاعده انجاميده است ! در قندهار هيچ نظمي حكومت نمي كند كه نشانگر يك تغيير باشد . تعويض مهره هاي كليدي هيچ گرهي را از گرههاي موجود نگشوده و بر مشكلات نيز افزوده است . در اين اواخر ، ترورها ، راه گيريها و غارتهاي بين شهري وبيرون شهري در جنوب وجنوب شرق كشور گسترش يافته و نفوذ عناصر القاعده وطالبان در مقامات و رده هاي دولتي امري مسلم تلقي شده است . اينها همگي به اين دليل است كه دولت يا قادر نيست اصلاحات بنيادي نمايد ويا خود با جنگسالاران اين ساحات داخل زد وبندند و آنا را همچون جنگسالاران شمال ، متولي دايمي مردم پنداشته اند.           در مناطق مركزي اگرچه يك آرامش نسبي وجود دارد اما لشكريان جنگسالار از هرسوي مترصد حمله اند . حمله آنان ممكن است با حملات سالهاي دهه 80 و90 تمايز داشته باشد واينبار عاري از صداي توپ وتفنگ باشد ليكن هيچ تضميني نيز بر منع آن وجود ندارد . حتا بر فرض عدم وقوع چنان توهمات ، تلاش براي استقرار دوباره حاكميت متوليان وحشت وترور وخشونت از همين حالا وبسيار مدتها پيش جريان يافته است .  اندوهبار خواهد بود كه مردم محروم وستم كشيده اين ساحات پس از يك دهه تحمل رنج ومرارت جنگهاي تحميلي خانگي وتقبيح جنگسالاران در اين فاز حيات اجتماعي نيز به دامن همان جنگسالاران بغلتند .             سئوال اساسي كه اكنون مطرح است اين است كه آيا رسالت روشنفكر راستين در اين برهه چيست ؟ آيا ملتي را كه به راهبر ،  حاكم و متولي محتاج است بايد به دست متوليان باسابقه وجنگسالاران ديروز سپرد يا در ميان نسل جديد و تحصيل يافته  كساني يافت مي شود كه فارغ از مداحيگري جنگسالاران به مدد مردم بشتابند ؟  شايد برخي چنين پاسخ دهند كه هنوز رشته هاي نفوذ رهبران حزبي و جنگسالاران چنان بهم پيوسته است كه امكان راهيابي افراد لايق ومستعد در جايگاههاي مناسب ميسر نيست . اما اين سوال را نيز بايد پاسخ دهد كه آيا وجود موانع بيشمار مي تواند انسان مسئول را از اجراي وظيفه بري نمايد؟    نكته آخر اينكه اگر بخواهيم گروههاي به اصطلاح روشنفكر و تحصيل كرده  را به نسبت گرايشهاي فكري و تعلقات جمعي گروهبندي نماييم به اين نتيجه مي رسيم :       گروهي كه از تجربه و درك عميق تري از اوضاع بهره مي برند تا حدي محافظه كارانه گام بر مي دارند و كوشش دارند ضمن اينكه فاصله معقول ومنطقي خود را از رسته هاي جنگسالار حفظ كنند ، از كاروان بي نظم سياست و اجتماع نيز غافل نباشند. از اين جهت مي بينيم كه تعدادي از همين نخبه گان در جايگاههايي صاحب نفوذ اند كه تعلق كمتري به مشاغل محض سياسي دارد . اما نخواسته اند عرصه را كلا وجزئا در اختيار نا اهلان قرار دهند . كار آنها تا همين اندازه قابل ستايش است .    گروه دوم مشتمل بر چهره هايي است كه از وضع موجود شديدا ناراضي وخواستار اجراي اصلاحات بنيادي سريع در تمامي عرصه ها هستند . آنها بيشتر از مسافتهاي دور به سخنراني و نظريه پردازي مشغولند و قادر به تطبيق خود با شرايط موجود در داخل نمي باشند .  گروه سوم كه ظاهرا تعداد شان از همه بيشتر است وغالبا در خارج از كشور به سر مي برند ، به مداحي و افسانه بافي درباب رهبر حزب خود مصروفند . سر از پانمي شناسند و هرچه توصيف در باب فرزانگان وبزرگ مردان تاريخ از انبيا گرفته تا نوابغ وقهرمانان و فرهيخته گان جامعه بشريت مي يابند به قد وقامت رهبر وپيشوايان فاشيست خود آراسته مي يابند . افراط وتفريط و غلو در توصيف فرد از منظر شان هيچ معنايي ندارد جز اينكه پرسش از آن برابراست با زير سوال بردن شخصيت ممتاز و منحصر به فرد رهبر . بنائا چنين پرسش وپرسشگري بايد با روشهاي فاشيستي جنگسالارانه خفه شوند .  هيچ كسي حق چون وچرا راجع به كردارهاي اين رهبران راندارد ولي آنها حق دارند مردم را با جان ومال شان يكجا به آتش بكشند ويا به كيسه بريزند . بايد بر دهن هر روشنفكري كه گستاخي در برابر رهبر را به سرحد نقد او وعملكردهايش كشانده " مشت محكمي" زد تا بفهمد كه هنوز آنقدر تنها نيست وكسان زيادي را در خدمت دارد ." گروه توصيف " احتمالا پررونق ترين گروه است زيرا همچون دوران گذشته ، ابزارهاي طبع ونشرو تبليغ و پروپاگاند را در مقياس بسيار وسيع تر از ديگران در اختيار دارند . هم مورد لطف وعنايت شبكه هاي جنگسالاري هستند وهم در يك وابستگي چند سويه از كشورهاي خارجي و يا نهادهاي آنها وجوهي را دريافت مي كنند . اين امر به فربهي آنا بر ديگر مجموعه ها افزوده است. يك نكته ديگر در اين ارتباط  ، يكدست نبودن اين گروه از حيث عملكرد وغرض نهايي است . جمعي از آنها به دلايل مذكور وتحت تاثير انديشه هاي  گذشته گان اين راه قرار دارند وكم اتفاق افتاده كه از كنه ماجراهاي عصر يخي جنگهاي خانمانسوز داخلي آگاه باشند .  بسياري از آنان متولدين دهه هشتاد هستند و از انقلاب افغانستان و ماجراهاي آن تنها چيزي كه مي دانند خاطراتي از پيشينيان ورهپيمود گان راه قتل وخشونت دهه نوداست . از منظر آنها انقلاب در همين خاطرات وداستان هاي افسانه يي و دروغين رهبران و تئيوريسينهاي شان خلاصه مي شود .عده اي ديگري از اين جريان ، في الواقع ساز ديگري مي زنند كه گروه نخست از ماهيت آن آگاهي ندارند . آنها كساني هستند كه در دهه نود راكت به دوش پيشاپيش ديوانگان و جنگ آواران  حزب خود شب وروز نمي شناختند و به آدمكشي و چور وچپاول و تجاوز به نواميس مردم مشغول بودند . امروز كه از بركت وجود مهمانان ناخوانده غربي سخت طرفدار صلح ، دموكراسي ، جامعه مدني و آزادي شده اند لباس خود را نيز مبدل كرده اند . كوشش مي كنند كه اين مفاهيم را از متن تفكرات فاشيستي رهبران خود استخراج كنند .  آيا اين صلح ، دموكراسي وآزادي  از آن نوعي كه در دهه پيش ارمغان مردم كردند نمي باشد؟ بايد خود شان پاسخ دهند اما ميتوان افزود كه ظاهرا ماهيت وخواسته هاي فاشيستي آنان  تغييري نكرده است .  درد اصلي از همين جا ناشي مي شود كه گروه نخست ناشناخته وندانسته ساز گروه اخير را مي نوازند بي آنكه بدانند اين پيام آوران صلح وآزادي مدتها پيش اين مفاهيم عالي را به منتهاي درجه پايمال كرده اند . اگر حقوق وكرامت  و شرافت انسان در اين جهان جايگاهي دارد ، شايسته است كه پيش از هر چيز از اين گروه باز خواست شود .

توصيف غير واقعي اشخاص مي تواند آثاري برجاي بگذارد  اما مگر ممكن است نمد سياه را بتوان از هر جهت تبديل به نمد سفيد نمود ؟ البته امكان دارد همين ستايشها وتمجيدهاي افراط آميز، انگل هايي را ولو موقتا منبع مولد انرژي و كيمياي رخوت و ناكاميهاي اجتماعي جلوه دهد وتصوير كاذبي از آنها در افكار عامه ايجاد نمايد اما ممكن نيست ماهيت نفله شده اين اشباح جادوگر را براي هميشه در پناه كلمات و جمله پردازيهاي تهي از معنا و فاقد ريشه مستور ساخت .  كساني از گروههاي روشن انديش كه اهل تجربه بوده و از نزديك با مردم تماس دارند و ديدگاههاي عامه را آگاهي يافته اند به عمق حس نفرت و انزجار عمومي از اين قهرمانان و پدران رنسانس ومصلحان اجتماعي پي برده اند ليكن نوباوگاني كه تا حال شايد افغانستان را هم نديده اند وهروله كنان در پي كاروان روشنفكري مبتني بر ايده دگم انديش جنگسالارانه هستند بسيار زود است كه اين واقعيات را دريابند . آنها يا بايد تا آنزمان به مداحي خود از شخصيتها واسطوره هاي موهوم وبي بنياني كه ساخته وپرداخته قلم به دستان نسل پيشين روشنفكر جنگسالار و خشونت پرور هستند ادامه دهند ويا تا دير نشده در انديشه بازبيني مشي هاي نابخردانه خويش باشند .

16-12-1382 –  عبدالحميد دانا

 

 

 

 

تذكرات : †††††††††††††

(1) – در اين باره مطالب بيشتري آماده چاپ است كه در صورت موافقت در سايت آرمان نشر خواهد شد .

(2) -  بعضي از آنها مطابق شواهدي ، رسما داراي دوسيه هاي استخباراتي در اين كشورها بودند مانند  عبدالعلي مزاري كه گفته مي شود مدتي عضو سازمان اطلاعاتي ايران بوده و پير گيلاني  كه درخدمت آي اس آي پاكستان بوده ومدتي براي اين سازمان اطلاعات جمع آوري كرده است همچنين در عصر جهاد شايع بود كه گلب الدين حكمتيار حلقه اتصالC.I.A. با ISI  در رابطه به افغانستان است . احمد شاه مسعود اگرچه هيچگاه در  خارج كشور ساكن نشد واوايل انقلاب در مبارزات خود عليه شوروي جدي بود و مي توان گفت كه در  دهه (80) يك مجاهد واقعي بود ولي اين شايعه را كسي نتوانست به اثبات رساند كه آيا واقعا در اواخر دهه 90 تقاضاي تابعيت فرانسه را كرده بود يانه . اما وابستگيش به روسيه در اواخر همين دهه ؛ كشوري كه باني اصلي 25 سال جنگ وويراني افغانستان بود غير قابل انكار است . پير گيلاني اگر چه  ديگر آن ابهت و نفوذ كاريزماتيك خود را در ميان قبايل از دست داده ولي هنوز هم به دليل وابستگي زياد به پاكستان وغرب مورد توجه محافل سياسي افغانستان است چنانچه در لوي جرگه اخير كه حامد كرزي گروهي از جنگسالاران را براي اعضاي انتصابي لوي جرگه معرفي كرد نام او نيز در ميان فهرست خود نمايي ميكرد . عبدالعلي مزاري كه هنوز روشنفكران دستپرورده اش اورا در حد "يك پيامبر" يا "منجي" براي هزاره ها مي خوانند ، پس از نزديك به نيم دهه  قتل عام ، ترور ، تجاوز و غارت اموال هزاره ها در هزارجات وايجاد يك شبكه آدمكشي گسترده ولجام گسيخته در مدت حضور در شهر كابل ، اواخر سال 1373 در حين فرار از حمله طالبان  وبا لباس مبدل در حوالي غرب كابل به دست نيروهاي طالبان افتاد وبراي هميشه توسط همپيمانان  خود سر به نيست گرديد ( سخنگوي مزاري پيش از وقوع اين حادثه در يك گفتگوي علني از بي بي سي اعلام كرده بود كه با طالبان همپيمان وهمكار شده اند.) . برخي از محافل آگاه افغاني كه مدتي در ايران بوده اند معتقد اند كه بسياري رهبران جهادي كه وابستگي هاي ايديالوژيك به اين كشور داشته اند مدتي عضو سازمان اطلاعات و سازمان سپاه پاسداران ايران بوده اند ماندد محمد اكبري و امثال آنان .

 

موضوع مرتبط: سياسي, اجتماعي, فرهنگي
بازديد 5704
امتيازات 2
ضريب امتياز
امتياز بدهيد
نقد و نظر 8

نسخه چاپي مطلب

فرم ارسال مطلب

ديگرنبشته‌ها از عبدالحميد دانا:

 

  از ميان همين موضوع:

  • موانع توسعه افغانستان ( محمد اکبری (علامه) )
  • معنی سیاسی چند حزب چیست؟ ( احد تركمني دليل )
  • کرزی و قمار حکمتیار ( سيدمحمد كبيري )
  • رأي؛ حق يا وظيفه؟ ( امين آرمان )
  • Search Armans.Info Search the Web

    نقل مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجازاست

    آمار مقالات


    Journalists--------------------------------- تعداد ژورناليست --------------------------: 64
    Articles----------------------------------- تعداد مطالب تازه -------------------------: 724
    Comments-------------------------------- تعداد نظرات ------------------------------: 3896
    Categories-------------------------------- تعداد موضوعات ---------------------------: 35

    اطلاعات و ترافيك سايت

    
    Total Visits----------------------------- مجموع بازديدها--------------------------931929
    Users Online-----------------------------15-----------------------------------افراد آنلاين
    Your IP-------------------------- آي پي شما-----------------------38.103.63.60
    38.103.63.60
    ----------------------------------------

    تاريخ تأسيس ------------------------------ Construction ------------------------- 2002
    تاريخ بازسازي ------------------------------ Re-construction---------------------- 2004

     
     
     
     


    مشاهده مقالات با انتخاب نام نويسنده در ستون نويسندگان


    از بخش"ويژه نويسندگان"

    نبي قانع زاده :

    سه نوع مبارزه ودفاع درافغانستان

    نظرات :1

    avatar

    امين آرمان:

    سه نوع "جهاد" در افغانستان

    نظرات :3


    نبي قانع زاده:

    فلسفه عید فطر دریک نگاهی کوتاه !


    مسيح ارزگاني:

    مـــرغ طـوفــان و مــــرد سـامـان

    نظرات :19


    محمد حسين فياض:

    زیرآسمان کابل 2 / 9

    نظرات :1


    بقيۀ مطالب اين ستون