كابوس چهره هاى بى شمار دارد. گاه پياده مى آيد و گاه سوار بر موتورسيكلت. در تاريكى مى آيد و لباس سياه مى پوشد و در دل تاريكى مى رود و قبل از آنكه ديده شود، ناپديد مى شود. تنها در سال ۲۰۰۴ دويست انسان را محكوم به مرگ كرد، رقمى كه از نظر دشمن پيروز او تا حدى زياد به نظر مى آيد. اين كابوس همچون يك بيمارى سمج همواره به افغانستان مى آيد و تن رنجور اين بيمار را ضعيف مى كند و به همين خاطر سراسر اين منطقه كه تقريباً نصف آلمان وسعت دارد، هنوز منطقه خطر به شمار مى آيد.
كابوس چهره هاى بى شمار دارد. گاه پياده مى آيد و گاه سوار بر موتورسيكلت. در تاريكى مى آيد و لباس سياه مى پوشد و در دل تاريكى مى رود و قبل از آنكه ديده شود، ناپديد مى شود. تنها در سال ۲۰۰۴ دويست انسان را محكوم به مرگ كرد، رقمى كه از نظر دشمن پيروز او تا حدى زياد به نظر مى آيد. اين كابوس همچون يك بيمارى سمج همواره به افغانستان مى آيد و تن رنجور اين بيمار را ضعيف مى كند و به همين خاطر سراسر اين منطقه كه تقريباً نصف آلمان وسعت دارد، هنوز منطقه خطر به شمار مى آيد. طالبان هفت سال تمام چرخ تاريخ در افغانستان را به عقب بردند. دختران را از درس و مدرسه محروم و ميراث فرهنگى را تخريب و در عوض فردى چون بن لادن را مهمان محترم و ويژه شمردند و بالاخره پس از واقعه ۱۱ سپتامبر بود كه ايالات متحده آمريكا اين كابوس ساخته و پرداخته خود را از اريكه قدرت به زير انداخت. از آن زمان به بعد طالبان ديگر از تيتر اول رسانه هاى جهانى هم پايين آمده و جايى در كوه هاى پاكستان مأوا گرفتند و از همان جا و هر روز به خاك افغانستان حمله و گريزى مى زنند. اخبار و اطلاعات كمى در مورد اين منطقه در دست است. دولت پاكستان هم اين منطقه را براى روزنامه نگاران غربى به عنوان منطقه ممنوع اعلام كرده است. در سال ۲۰۰۳ دو گزارشگر فرانسوى به خاطر اينكه مى خواستند از يكى از اردوگاه هاى آموزشى طالبان ديدن كنند، به زندان افتادند و ديگرانى هم كه قصد ورود به اين منطقه را داشته اند، از پاكستان اخراج شده اند. اما اين به اصطلاح طلبه هاى جنگجو در حال حاضر تا چه حد قدرت دارند؟ چه چيزى هنوز در آنان انگيزه جنگ و مبارزه را ايجاد مى كند؟ رهبر يك چشم آنها «ملاعمر» كجاست؟ آيا هنوز هم با يار گرمابه و گلستانش يعنى «اسامه بن لادن» رابطه اى دارد؟ ما هم راهى اين منطقه مرزى شديم تا جواب اين سئوال ها را پيدا كنيم. در شهر «كويته» مركز استان بلوچستان پاكستان گزارشگر افغانى هفته نامه آمريكايى «نيوزويك»، «سامى يوسف زى» در انتظار ما است و هموست كه اين كوهستان دوردست و دست نيافتنى را مثل كف دست مى شناسد و در نوع خودش منحصر به فرد است. اما صرف آشنايى او با محل و شبكه ارتباطى منحصر به فردش هم نمى تواند براى ما اروپايى ها مجوزى براى ورود به اين منطقه باشد، به همين خاطر ما پيش از هر چيز براى اين كار نياز به حمايت نيروهاى محلى و بومى داريم. قبل از سفر موفق شديم تا در اروپا با يكى از افراد ايل يا قبيله «اچك زى» ملاقاتى داشته باشيم و اعتماد وى را به خود جلب كنيم. اين قبيله پشتون تبار در واقع حاكم و مسلط بر منطقه مرزى ميان «كويته» و «قندهار» است و از راه قاچاق تا به حال ثروتى ميلياردى اندوخته است. هنگامى كه «شاه جهان اچك زى» مى بيند كه ما چطور از ترس ديده شدن توسط گشت هاى نظامى در صندلى عقب ماشين فرو رفته ايم، پوزخندى مى زند و با صداى بلند مى گويد: «نه، نترسيد!» سپس با دست اشاره اى به قله كوهى كه چهارصد متر از جايى كه ما هستيم، ارتفاع دارد، مى كند و مى گويد: «كوهستان را ببينيد. از اينجا به بعد منطقه از آن ما است و شما در امنيت كامل هستيد.» از زمانى كه «شاه جهان» در فرودگاه «كويته» با آغوش باز به استقبالمان آمد، يك ريز با ما صحبت مى كند و نگاه هاى مشوش و هراسان ما را مسخره مى كند. او برادرزاده رئيس قبيله است و ما را به شهر مرزى «چمن» مى برد. همان شهرى كه تعداد زيادى از فرماندهان طالبان به همراه خانواده هايشان در آنجا جاى گرفته اند. شايد اين دست تقدير است كه به اصطلاح همه درها به روى ما باز مى شود و به راحتى از پست هاى بازرسى و نيروهاى امنيتى مى گذريم و لحظه به لحظه به منطقه تحت نفوذ ايل «اچك زى» نزديك تر مى شويم. در گذر از ميان اين منطقه ممنوعه از كنار مكان هايى عبور مى كنيم كه شبيه به داستان هاى افسانه اى هستند. گلستان، شلاباغ، جنگل، پيرعلى زى نام هايى كه يكى از چمنزارهاى افسانه اى را تداعى مى كنند و علاوه بر آن تداعى كننده آن باغ هاى سرسبز و جنگل هاى استوايى با نهرهاى زيبا هستند. سال هاى زيادى از آن دوران خوب مى گذرد و از آن زمان به بعد اين منطقه روى خوشى و سعادت به خود نديده است. آثار و بقاياى بلاياى طبيعى و جنگ به خوبى هويدا است و علاوه بر آن از هشت سال قبل تا به امروز قطره اى باران بر اين زمين خشك نباريده است. در حال حاضر در اين مسير ۱۱۰ كيلومترى حتى ساقه علفى هم ديده نمى شود. اردوگاه هاى خالى شده از پناه جويان كه در امتداد همين جاده قرار دارد، يادآور جنگ هاى افغانستان و يادآور زمانى است كه صدها هزار پناه جو به اين منطقه مى آمدند. آن پناه جويان تازه چندى قبل و مدت ها بعد از حمله آمريكا و سقوط رژيم طالبان به خانه و كاشانه هاى خود بازگشتند. حتى شهرهاى مقدس و مذهبى اين كشور هم از تعرض و جنگ مصون نماند و گويى مشت هاى آهنين يك هيولاى عظيم الجثه اند آنها را ويران و خراب كرده است. در كيلومتر ۹۷ و در دامنه «خوجك» اولين نشانه از حضور طالبان را مى بينيم، يك نفتكش منهدم شده كه به گفته «شاه جهان» «براى سربازان آمريكايى بنزين حمل مى كرده است.» در مقابل خود دشت وسيعى را داريم كه تا قندهار ادامه دارد و قبل از آن شهر مرزى چمن قرار دارد. شهرى با ۲۷۰ هزار جمعيت و چهل مدرسه آموزش قرآن و صدالبته هيچ زنى هم در خيابان ها به چشم نمى خورد. روى ديوار يكى از اين مدرسه ها نوشته شده: «زنده باد ملاعمر» و قاعدتاً اين جمله گراميداشتى است از رهبر افسانه اى طالبان. بدون توقف به سوى مرز مى رويم. در اينجا بود كه طالبان تهاجم خود براى تصرف افغانستان را در سال ۱۹۹۴ آغاز كردند و همين جا بود كه در سال ۲۰۰۱ طلبه هاى جنگجويى را كه به خاطر بمب هاى آمريكايى فرار مى كردند، دوباره در خود جاى داد. آثار بر جاى مانده از اصابت گلوله ها بر برجك هاى نگهبانى نشانگر آن عقب نشينى سخت و خونين است. آن طرف مرز محلى موسوم به «سپين بولدک » قرار دارد و همان جا بود كه آمريكايى ها اردوگاه هايشان را برپا كردند. دولت ايالات متحده آمريكا براى امن كردن اين مرز پروژه اى گران و ۷۳ ميليون دلارى را به اجرا درآورد. فرمانده نيروهاى آمريكايى يعنى ژنرال «ديويد بارنو») براى شكار افراد طالبان و القاعده ۱۸ هزار سرباز را در آن منطقه به حال آماده باش درآورد. اوايل دسامبر گذشته بود كه عمليات موسوم به «انلايتننگ فريدوم » با هدف پايان دادن و جلوگيرى از حملات هر روزه طالبان عليه افغانستان آغاز شد. و البته اين منطقه عملياتى تنها تا مرزهاى پاكستان ادامه دارد و بنا به دستور دولت پاكستان، آمريكايى ها حق ورود به خاك اين كشور براى شكار طالبان را ندارند. از يكى از مرزبانان پاكستانى مى پرسيم كه از آخرين بارى كه يكى از افراد طالبان را ديده است چه مدت مى گذرد، و او در حالى كه آشكارا بداخلاق و بى حوصله نشان مى دهد، مى گويد كه آنها اينجا نيستند. پس كجا هستند؟ «شايد در كوه ها، هيچ كس نمى داند آنها كجا هستند.» اين منطقه با آن كوه هاى پر از غار و مخفيگاه و ۱۵۰۰ كيلومتر وسعت كه از كوه هاى هندوكش تا خليج فارس ادامه دارد، ايده آل ترين پناهگاه براى فراريان و تروريست ها به حساب مى آيد. اين رشته كوه در واقع مانعى طبيعى ميان آسياى مركزى و زمين هاى هندوستان است، منطقه اى كه متجاوزانى از اسكندر و چنگيز گرفته تا اتحاد شوروى سابق زمانى در آن به دشمنان خود چنگ و دندان نشان داده اند. خشك و خشن تر از اين سرزمين ساكنان آن يعنى پشتون ها هستند، قومى با ۲۵ ميليون جمعيت كه در دوسوى اين مرز زندگى مى كنند. پشتون ها به اصطلاح حكومت ناپذيرترين مردم دنيا محسوب مى شوند و تا به حال هيچ كس نتوانسته بر آنها غلبه كند. زمانى بريتانيايى ها سعى كردند تا با تز «تفرقه بينداز و حكومت كن» بر اين قوم غلبه كنند و بدين ترتيب در سال ۱۸۹۳ خطى مرزى ميان ايالت «پشتونستان» كشيدند. اما «پشتون ها» كه خود از چندين ايل و طايفه مختلف تشكيل شده اند، هرگز اين خط مرزى دروغين و ساخته و پرداخته بريتانيا را نپذيرفتند و همواره به اين سو و آن سوى مرز يعنى ميان افغانستان و پاكستان در رفت و آمد هستند. «شاه جهان اچك زى» به سوى خانه مى راند و با اتومبيلش از ميان آن خيابان پيچ درپيچ ما را به سمت بالاى تپه مى برد. در مقابل خانه اى بزرگ و تقريباً به مساحت يك زمين فوتبال توقف مى كند و مى گويد: «به خانه اچك زى خوش آمديد.» بچه ها از خانه بيرون مى ريزند. به گفته «شاه جهان» اين خانواده ۱۷۵ عضو دارد و همه آنها اينجا و در زير يك سقف با هم زندگى مى كنند. اقامتگاه رئيس قبيله در واقع دژى مستحكم با برجك هاى نگهبانى است كه ديوارى به ارتفاع ۵ متر دورادور آن را فراگرفته است. اين خانواده پرنفوذ روى ديوارهاى اين خانه توپ هاى ضد هوايى و مسلسل هاى اتوماتيك مستقر كرده اند و علاوه بر آن به صورت ۲۴ساعته نگهبانانى مسلح به كلاشينكف و نارنجك دستى از آن مراقبت مى كنند. هيچ پشتونى بدون اسلحه از اين خانه بيرون نمى آيد. عشق به مسلسل و هفت تير يكى از فصول مشترك همه پشتون ها است. از ديگر مشتركات آنها بدگمانى به خارجى ها، ضعف در مقابل تنباكوى جويدنى سبز و اعتقاد به كتابى به نام «پشتون ولى»است و جالب آنكه به عقيده آنها يك قسمت از اين كتاب از بلايايى مى گويد كه بر سر دشمنان بن لادن مى آيد. اين بخش از آن كتاب «ننه واتی» نام دارد و البته بيش از هر چيز ديگر هر پشتون را موظف مى كند تا به هر كس درخواست نياز مى كند، كمك كند. «حاجى حيات الله اچك زى» يكى از دوازده پسر رئيس قبيله است و مى گويد: «اگر حتى يك سرباز آمريكايى پشت در خانه ما بيايد و تقاضاى كمك كند، به او كمك كرده و حمايتش مى كنيم. درست مثل آنكه يك طلبه بيايد و چنين تقاضايى داشته باشد. اين يك سنت پشتونى است.» «حاجى حيات الله» تشك نرمى را كه در اتاق كنارى افتاده، نشان مى دهد و مى گويد: «حامد كرزى رئيس جمهور افغانستان زمانى روى اين تشك خوابيده است. امروز اين تشك متعلق به شما است و چه بسا فردا ملاعمر شب را روى آن به صبح برساند.» سپس با پوزخندى سرش را تكان مى دهد و مى گويد: «البته ملاعمر به كمك من احتياج ندارد، چون به اندازه كافى دوست و رفيق دارد و علاوه بر آن به هيچ شهرى نزديك نمى شود.» به گفته «حيات الله» چند سال از آخرين ملاقات رئيس قبيله «لچك زى» با رئيس طالبان مى گذرد. آن طور كه وى مى گويد ملاعمر ملايى ساده و صميمى است كه تحصيلات كلاسيك ندارد و باعث تعجب است كه چطور چنين آدمى تا اين حد شهرت و به عقيده او محبوبيت دارد. عمر در آن ملاقات ها چندان حرفى نمى زده و «گاه به نظر مى آمد كه افكارش در دوردست ها سير مى كند.» «حيات الله» مى گويد كه با همه اين احوال قبيله وى اسلحه در اختيار عمر و طالبان قرار داده اند و به خاطر موفقيت آنها دعا مى كنند: «قبل از روى كار آمدن طالبان افغانستان دچار هرج ومرج و جنگ داخلى بود. تنها ميان قندهار و مرز ۴۲ ايستگاه وجود داشت كه پول بازرگانان را به زور مى گرفتند و كنترل واردات و صادرات به افغانستان براى قبيله اچك زى در حكم يك فاجعه است.» صبح روز بعد با يك خبر شوكه كننده روبه رو مى شويم. بلافاصله بعد از صبحانه بايد به كويته برگرديم. دليل اين مسئله هم البته به ما گفته نمى شود. با عجله هر چه تمام تر به راه مى افتيم. در حومه شهر يك تاكسى دربست براى ما كرايه شده و در عرض ۳ ساعت ما را از شهر _ قلعه اچك زى به «كويته» مى برد و ظاهراً بايد از اين به بعد در اين شهر منزل كنيم. تازه حالا دليل آن عزيمت اجبارى را مى شنويم. آن طور كه «شاه جهان» مى گويد افراد طالبان به دليل حضور ما در آنجا به رئيس قبيله شكايت كرده و گفته اند از آنجايى كه خارجى ها باعث ناراحتى مردم مى شوند، بايد بى درنگ آن محل را ترك كنند. «شاه جهان» دليل اين مسئله را در اين مى داند كه مردم شهر «چمن» چيز زيادى از دنياى بيرون نمى دانند و از آنجايى كه خاطرات بسيار تلخى از جنگ دارند، تصور مى كنند همه غربى ها آمريكايى هستند. بدگمانى و رفتار غيردوستانه مردم شهر مرزى «چمن» در كويته كاملاً و عيناً مشخص است. در بازار اين شهر در هر گوشه اى طلاب جوان با آن لباس و عمامه هاى سياه به چشم مى خورند. اين بازار هم مثل مراكز خريد ديگر مناطق آسيا است. در اينجا هم مردم مشغول خريد به خصوص عينك و ساعت هستند و با غرور هر چه تمام تر سوار بر دوچرخه هاى جديد ساخت چين از مقابل چاى خانه ها مى گذرند. شك نيست كه افراد زيادى از طالبان در كويته حضور دارند. در خيابان مركزى شهر يعنى خيابان «كاسى» فروشندگان و دستفروش ها براى عرضه كالاهايشان گويى كه مسابقه مى دهند. در بالاى بساط يكى از آنها پوستر بزرگى از بن لادن قرار دارد كه با آن لباس بلند سفيد، كلاه سفيد و ريش جوگندمى، انگشت اشاره اش را به آسمان برده است. از جمله پرفروش ترين كالاهاى اين بازار نوارهاى كستى است كه بر روى آنها سخنرانى هاى مذهبى و آتشين ضبط شده و به قيمت نازلى به فروش مى رسد. عكس هاى رهبران مذهبى در اندازه هاى مختلف، بيوگرافى و داستان هاى زندانيان گوانتانامو هم فروش زيادى دارد. اما چرا افراد طالبان در اين شهر آن هم در حالى كه چند كيلومتر آن طرف تر ۱۸ هزار سرباز آمريكايى حضور دارند، به اين صورت آزادانه در رفت و آمد هستند؟ هنگامى كه اين سئوال را با يكى از ناشران و روزنامه نگاران قديمى كويته مطرح مى كنيم، او به جاى هر پاسخ ما را به شام دعوت مى كند تا در اين مورد صحبت كنيم. در خانه وى علاوه بر ما يكى از نمايندگان سابق مجلس پاكستان هم حضور دارد. اما متاسفانه در اين مهمانى هم جوابى براى سئوال خود پيدا نمى كنيم چون هم آقاى ناشر و هم جناب نماينده سابق چنان در شايعات بى اساس و پوچ و سطح پايين غرق هستند كه دهان ما از تعجب باز مى ماند. يكى مى گويد كه بن لادن در زيرزمين كاخ سفيد زندانى است و از او استفاده تبليغاتى مى شود و ديگرى مى گويد همه اين كارها زير نظر چين و هندوستان است تا بتوانند افغانستان را تصرف كرده و پاكستان را تحت فشار قرار دهند، خلاصه مطلب اينكه از آن مهمانى چيز ديگرى نصيب ما نمى شود، پس ترجيح مى دهيم تا باز هم به ميان مردم كوچه و بازار برويم. اما گويى تمام شهر «كويته» در مقابل اين سئوال ها لجوجانه مقاومت مى كنند و جواب هاى سربالا مى دهند. اما چند ساعت بعد به طور اتفاقى شانس يار ما مى شود. در گوشه اى از يك رستوران يك طالب با موهاى باز و ريش مجعد چمباتمه زده و با چشم هاى نيمه بسته به تلويزيونى كه در گوشه رستوران است و خانم گوينده اى مهمترين اخبار افغانستان را مى گويد، نگاه مى كند. بازوى چپش بسته و به گردنش آويزان است. چه اتفاقى افتاده؟ با اشاره و خلاصه مى گويد كه كتفش شكسته است. آيا مجروح جنگى است؟ سكوت. سپس آهسته مى گويد كه اينجا نمى تواند حرفى بزند و براى فردا قرار مى گذارد. آدرسش را هم ديكته مى كند. «مالاخايل» در ۳۰ كيلومترى شمال «كويته». هنگامى كه اين طالب مجروح را صبح روز بعد ملاقات مى كنيم، مى گويد: «وقتى هوا سرد مى شود، دست و شانه مجروحم درد مى گيرد.» نامش «ملاجانان» است، ۲۴ ساله. متاهل و صاحب دو فرزند كه از ماه ها پيش آنها را نديده است. او مى گويد كه ندايى از درون به وى گفت كه از آن حمله سالم بيرون نمى آيد و او نيز قبل از عزيمت به جنگ با همه افراد روستايش خداحافظى كرد: «ما دوازده نفر بوديم و اسلحه هاى ، موشك هاى ضدتانك، نارنجك هاى دستى و مواد منفجره داشتيم. مى خواستيم يك پاسگاه پليس را منفجر كنيم. در ميانه راه به مسجدى براى نماز و استراحت رفتيم. در حال چرت زدن بوديم كه صداى فريادى از سوى دهكده آمد: كافرها آمدند! ناگهان محاصره شده بوديم و در همان حال جهنم گوانتانامو در مقابل نظرمان آمد. سپس نارنجك ها را پرتاب كرديم. در همان حال نقشه كشيديم كه سه نفر با شليك مسلسل پوشش بدهند تا بقيه بتوانند فرار كنند. نيم ساعت نگذشته بود كه نجات پيدا كرديم، اما آن سه نفر همرزم ما به خواست خدا در همان مسجد به شهادت رسيدند.» به گفته خودش پس از سقوط طالبان مدتى در اين فكر بوده كه به خانه اش برود و زمينش را شخم بزند و در كنار خانواده اش بماند. اما خيلى زود دوباره به جبهه جنگ بازگشته است و براى جنگ با دشمن قوى اى چون آمريكا مدتى تمرينات آمادگى مجدد را آغاز كرده است. جالب آنكه به گفته خود «ملاجانان» مربى هاى آن دوره آمادگى مجدد «برادرانى از خاورميانه، آسياى مركزى و چچن بوده اند كه البته همگى آنها جزء كادر ثابت القاعده به شمار مى آمدند.» به عقيده «ملاجانان» در حال حاضر ۴۰ هزار طلاب در افغانستان و پاكستان در حالت آماده باش به سر مى برند: «هر زمان ضرورى باشد، مى توانيم با يك فراخوان به جنگ برويم.» به گفته او هر روز هم بر اين تعداد افزوده مى شود. تاكتيك فعلى طالبان به اين صورت است كه افراد خود را كه در كوه هاى پاكستان به سر مى برند، به صورت گروه هاى ده تايى به خاك افغانستان اعزام مى كند. وظيفه اين گروه هاى كوچك اجراى عمليات سريع و موثر و حملات ناگهانى است. به طورى كه قادر باشند بلافاصله پس از انجام عمليات به پايگاه هاى خود بازگرداند. تنها در سال ۲۰۰۴ بيش از چهل كارگر افغانى و غيرافغانى نهادهاى كمك رسان و شركت هاى ساختمانى بر اثر اين حمله ها جان خود را از دست داده اند. به همين خاطر نهادهاى كمك رسان فعاليت هاى خود در مناطق ناامن جنوب و جنوب شرقى افغانستان را تعطيل كرده اند. اين وضعيت موجب پريشانى و خشم حامد كرزى رئيس جمهور افغانستان نيز شده است. مقامات دولت وى بارها ليست اسامى رهبران طالبان را به دولت پاكستان ارائه داده اند. اما اسلام آباد نه تنها در اين مورد براى نيروهاى خود دستورى صادر نكرده، بلكه مخفى كارى مى كند و بهانه مى آورد. در طول سه سال گذشته هيچ كدام از كادرهاى بالا و ميانى طالبان توسط نيروهاى پاكستانى دستگير نشده است. حتى مداركى دال بر همكارى ارتش پاكستان با نيروهاى طالبان در جهت ايجاد اغتشاش و تنش در افغانستان نيز وجود دارد. مقامات امنيتى ايالات متحده هم ادعا مى كنند كه عكس هاى ماهواره اى در اختيار دارند كه نشان مى دهد، افراد طالبان پس از عمليات هاى ناموفق توسط خودروهاى نظامى به پشت جبهه انتقال داده مى شوند. به گفته سربازان آمريكايى نيروهاى مرزى پاكستان پس از هر حمله نيروهاى طالبان به نيروهاى ائتلاف با آتش پشتيبانى از طالبان حمايت مى كنند. به گفته ديپلمات هاى مقيم اسلام آباد پاكستان ماشين توليد طالبان است و هر روز طلاب جنگجوى جديد و تازه نفس مى سازد و روانه مرز مى كند. امروز ديگر اين مسئله كاملاً آشكار است كه «پرويز مشرف» برخلاف قولى كه پس از ۱۱ سپتامبر مبنى بر تعطيل مدارس بنيادگرايان داده بود، عمل مى كند. تنها در عرض همين چند سال ده ها و شايد صدها مدرسه جديد از اين نوع در خاك پاكستان تاسيس شده است. اما تعداد واقعى اين مدرسه ها كدام است؟ اين سئوال را از «مولانا غفور حيدرى» مى پرسيم. او حتماً بايد جواب اين سئوال را بداند، زيرا وى دبير حزب موسوم به «جماعت علماى اسلام» يعنى بزرگترين حزب اسلامى پاكستان است كه اداره بيشتر اين مدرسه ها را برعهده دارد. در يكى از كلاس هاى مدرسه وى در كويته نشسته ايم. در آغاز تنها سكوت بر آن فضا حكمفرمايى مى كند، سكوتى نافذ و لجوجانه. همه شاگردان آن كلاس نيز لب از لب برنمى دارند و با همان خودسرى پشتون ها دور معلم خود حلقه زده اند و گويى در پيله اى از دسايس سنگر گرفته اند. هيچ كس نمى خواهد در مورد طالبان و رهبر نام آشناى آن صحبت كند. در اينجا، در اين شهر كه به نوعى استراحتگاه رهبران و فرماندهان اين گروه به شمار مى رود، آنها همه جا هستند و هيچ جا نيستند. تعدادى از افراد طالبان در آن كلاس هم حضور دارند با آن لباس هاى سياه، اما به همان نسبت دست نيافتنى به نظر مى آيند. سعى مى كنيم با يكى از آنها سر صحبت را باز كنيم كه در همين لحظه مولانا غفور حيدرى آن سكوت سخت را مى شكند و فضا را پر از حرف هاى پوچ و بى ربط فلسفى مى كند: «چطور مى توان يك طالب را شناخت؟ از دستار سياهش؟ اما اگر لباس و دستار سفيد داشت چه؟ آيا هنوز هم طالبى وجود دارد؟ در يك كلام به شما مى گويم كه طالبان در اينجا هيچ نقشى ايفا نمى كنند.» با اين حال آنچه مشخص است اينكه تقريباً همه اين به اصطلاح مدارس قرآن در شهرهاى «كويته» و «چمن» به صورت علنى تبليغ آن به اصطلاح جنگ مقدس را مى كنند و از بلندگوهاى مساجد ستايش هاى اغراق آميز در مورد ملاعمر به گوش مى رسد. طالبان در هر صورت از آزادى عمل برخوردارند و البته تعجبى هم ندارد زيرا بسيارى از هواداران آنها در دولت پاكستان جا خوش كرده اند. در اكتبر سال ۲۰۰۲ بود كه سرانجام پس از ۵۰ سال يك دولت محلى اسلامى در ايالت مرزى بلوچستان و مناطق شمال و غرب اين كشور روى كار آمد و مجلس متحده عمل متشكل از احزاب شش گانه اسلامى براساس برنامه اى كاملاً ضدآمريكايى در انتخابات پيروز شد. اما مسئله مهم در اين ميان اين است كه اين ائتلاف پيروزى خود را نه تنها مديون حمايت مردم بلكه بيشتر مديون دولت پرويز مشرف است كه نتايج انتخابات را به نفع آنان تغيير داده و آنها را به قدرت رساند. پرويز مشرف از اين عده اسلام گرايان در جهت اهداف خود استفاده ابزارى مى كند زيرا وجود آنها است كه ادامه قدرت و دولت او را تضمين مى كند. بنا بر محاسبات اين ژنرال كودتاچى تا زمانى كه بتواند همواره خطر بنيادگرايان اسلامى را گوشزد كند آمريكايى ها او را بر اريكه قدرت حفظ خواهند كرد و همواره شعار مى دهد كه پاكستان تنها در سايه او رنگ ثبات و آرامش را به خود مى بيند.غالب كارشناسان در اين نكته اتفاق نظر دارند كه اگر پاكستان واقعاً بخواهد مى تواند ظرف مدت كوتاهى طالبان را قلع وقمع كند و دستگير كردن رهبر معروف طالبان «ملاعمر» هم كار چندان مشكلى نيست. با اين حال هيچ رهبرى در دنيا مثل «ملا عمر» تا اين حد در تار و پود افسانه ها و رازها پوشيده نبوده است. او تا به حال با هيچ روزنامه نگار يا ديپلماتى ملاقات نداشته است. تصويرى جز دو عكس سياه سفيد كه در آن چشم معيوب او هم پيدا است در دست نيست.كمتر كسى هم «عمر» را در ملاء عام ديده است. حضور و ظهور بزرگ او مربوط به سال ۱۹۹۶ مى شود. يعنى زمانى كه اقتدار و وجود وى مورد سئوال قرار گرفته بود و «ملا عمر» هم براى رفع هرگونه شبهه اى جامه اى را كه به عقيده خودشان متعلق به پيامبر اسلام بوده و در قندهار نگهدارى مى شد از صندوق بيرون كشيد و به افراد طالبان نشان داد. جمعيت عجيب به وجد آمده بود و همان جا بود كه به وى لقب «اميرالمومنين» داده شد. اين داستان كم و بيش به همين صورت در آن زمان دهان به دهان مى گشت. به هرحال از آن زمان تا به امروز اقتدار ملا عمر به عنوان رهبر طالبان به صورت جدى مورد سئوال واقع نشده است. اما جناب «عمر» كماكان تا به امروز همچون يك روح و شبح باقى مانده و كمتر كسى حتى از اعضاى طالبان صورت او را از نزديك ديده است. «ملاغلام» ۲۸ ساله و سردسته يك گروه ۶۰ نفرى در طالبان از جمله افراد خوش شانسى بوده كه توانسته در يك شب سرد و حدود يك سال پيش «ملاعمر» را از نزديك ببيند؛ ملاقاتى كاملاً غيرمنتظره و اتفاقى. اين طالب جوان اهل ايالت «اوروزگان» افغانستان كه ما وى را در خانه عمويش واقع در كوه هاى شمالى شهر كويته ملاقات كرديم آن ديدار را مقطع اوج زندگى اش مى داند. «ملا غلام» در مورد آن ملاقات مى گويد: «به همراه افراد يگان شب هنگام در محلى مخفى واقع در نقاط مرزى افغانستان مستقر شده بوديم. حركت يگان هاى ما در ساعات پايانى شب امر غيرمعمولى نيست زيرا تاريكى بهترين پوشش است و بسيارى از ملاقات ها هم در تاريكى شب صورت مى گيرد. كمى قبل از ساعت ۲۲ دو موتورسيكلت وارد كمپ شدند. كمى بعد از آن شش نفر ديگر هم آمدند. در پشت يكى از موتورسيكلت ها فردى با عمامه مشكى نشسته و صورتش را هم در زير يك دستمال گردن بلند مخفى كرده بود. فرماندهان ما ناگهان به سمت او دويدند و پيشانى و هر دو دست وى را بوسيدند و سپس به اتفاق هم به يكى از چادرها رفتند. چيزى نگذشت كه همه ما فهميديم اين مرد تازه وارد كسى نيست جز رهبر مومنان اميرالمونين ملاعمر. بنا به گفته «ملا غلام» وى از روى صدا ملاعمر را شناخته است و تعجبى هم ندارد زيرا نوارهاى موعظه هاى رهبر طالبان با آن صداى رسا و محكم از جمله معمول ترين و پرطرفدارترين محصولات صوتى افراد طالبان به شمار مى رود.غلام مى گويد كه «ملاعمر» پس از ملاقات با فرماندهان از بقيه گروه براى صرف چاى دعوت مى كند: «بى نهايت هيجان زده بودم. ملاعمر بى وقفه در زير آن چراغ گازى در آن فضاى كوچك راه مى رفت. دستمال گردن ساده اش در پشت سر مانند پرچمى در باد به اهتزاز درآمده بود. در همان مدت كوتاه همرزمان ديرينه اش به ديدنش آمدند آن هم در كمال تعجيل چون ملاعمر تاخير و معطلى را تحمل نمى كند. حتى وقتى كه ساكت و آرام هم باشد در همان حال با عصبانيت موهاى ريشش را مى كشد.» در آن شب ملاعمر با يكى از افراد طالبان كه به تازگى از زندان گوانتانامو آزاد شده بود مدت طولانى ترى صحبت كرد زيرا به اين وسيله مى خواست اطلاعات دقيقى از شرايط زندان و بازجويى ها و بازپرسى ها بداند و در آخر هم براى روحيه دادن به جمع چنين گفته است: «پيروزى درخشان بر ارتش شوروى را به ياد آوريد ما اين بار با آمريكايى ها تاريخ را تكرار مى كنيم.» به عنوان خداحافظى همه افراد دست ملاعمر را مى بوسند و عمر باز هم به سخن مى آيد: «از فرماندهان خود اطاعت كرده و قوايتان را جمع كنيد و از مرگ نترسيد.» آن طور كه ملا غلام مى گويد رهبر طالبان آنقدرها هم كه هميشه ادعا مى شود آدمى خجول و ساده نبوده است و بيشتر جدى به نظر مى آيد. به عقيده غلام هنر ملاعمر در انتقال درست مكنونات قلبى به زبان است و همين مسئله در افراد طالبان شور و حال خاصى ايجاد مى كند. غلام درحالى كه به ديوار گلى خانه عمويش تكيه داده ظاهراً از يادآورى اين خاطرات خسته نشان مى دهد. كاملاً مشخص است كه شخصى چون ملا غلام كاملاً احساس خوشبختى مى كند زيرا همه آنچه را كه به زندگى اش معنا و ارزش مى دهد دارد و آن چيزى نيست جز وجود رهبرى چون «ملاعمر» (!) كه برايش احترام فوق العاده اى قائل است و علاوه بر آن ماموريتى دارد كه به خاطر آن حاضر است تا پاى جان بجنگد. گفته هاى «ملا غلام» به اظهارات ديگر افراد طالبان كه ما طى اين سفر ملاقات كرديم شباهت زيادى دارد. ملاعمر نه تنها وجود خارجى داشته و زنده است بلكه فرماندهى به گفته آنها لشكريان خدا را هم برعهده دارد. ظاهراً در اين ماه هاى اخير ملاعمر فعال تر و چندبارى هم در جمع پشتون ها و چند جاى ديگر ظاهر شده است. به گفته طالبان ملاعمر با موتورسيكلت از مناطق فقير و دورافتاده در جنوب و جنوب شرقى افغانستان و از استان هاى زابل، اوروزگان و قندهار كه اكثر افراد طالبان در آن مخفى شده اند بارها ديدن كرده و مى كند. اما چه بسا اين عمل گرايى رهبر طالبان خود نشانه اى از ضعف در ميان اين گروه باشد. ژنرال «ديويد بارنو» مداركى در دست دارد كه نشان مى دهد احتمال همكارى و مذاكره طالبان با نيروهاى آمريكايى در ماه هاى آينده چندان هم دور از انتظار نيست. به گفته اين ژنرال آمريكايى پس از شروع عمليات موسوم به «انترتايننگ فريدوم » تعداد زيادى از افراد طالبان دستگير شده اند كه در ميان آنها دو تن از فرماندهان رده بالا هم حضور دارند. همه چيز حكايت از اين دارد كه طالبان در موقعيت چندان رضايت بخشى به سر نمى برند. حملات ايذايى آنها به هنگام انتخابات رياست جمهورى افغانستان در آغاز اكتبر ۲۰۰۴ هم كاملاً ناكام ماند و شكست خورد. در آن روزها ۵/۸ ميليون افغانى با ناديده گرفتن تهديدهاى طالبان به پاى صندوق هاى راى رفتند تا در اولين انتخابات آزاد سراسر تاريخ اين كشور رئيس جمهورى را انتخاب كنند كه از آشتى، بازسازى و مدرنيزاسيون مى گويد و به قول خود حامد كرزى «اين انتخابات نشان داد كه طالبان ديگر در اين كشور جايى ندارد». به گفته ژنرال «بارنو» طالبان از درون خود نيز مورد تهديد قرار دارند و در ميان افراد رده بالا و نزديك به رهبرى اين گروه اختلافات و مناقشات زيادى در جريان است. افراد ميانه رو رده بالاى طالبان بر اين باورند كه بايد از مبارزه مسلحانه چشم پوشى كرد. دولت افغانستان هم با اطلاع از اين موضوع و جهت تقويت اين موضع اعلام عفو عمومى و در عين حال مشروط كرد بدين صورت كه افراد رده پايين و رده هاى ميانى گروه طالبان در صورت زمين گذاشتن اسلحه و به رسميت شناختن دولت قانونى افغانستان عفو خواهند شد. اين علامتى است كه به عقيده «بارنو» موجب ايجاد دودلى در فرماندهان طالبان شده و حتى افراد نزديك به رهبرى هم به شرايطى خاص و ويژه فكر مى كنند. اما گذشته از همه چيز، بالاخره طالبان هم با مشكل خرج و مخارج و هزينه ها روبه رو شده و ديگر به راحتى سابق نمى تواند پول خرج كند. بيش از يك سال قبل بود كه «بن لادن» نماينده ويژه اى را نزد طالبان اعزام كرد، نماينده اى كه خبرهاى چندان خوشى با خود نداشت: القاعده در نظر دارد قسمت عمده افراد خود در افغانستان را به عراق منتقل كند. علاوه بر آن گفته شد كه مقررى طالبان از ماهى ۳ ميليون دلار به نصف كاهش خواهد يافت. به گفته يكى از افراد طالبان كه در آن جلسه حضور داشته ظاهراً بن لادن با اين استدلال كه گروه طالبان ديگر از آن قدرت تهاجمى و تاثيرگذارى سابق برخوردار نيست و در وضع بدى به سر مى برد، اين تصميم را اتخاذ كرده است. در پيام بن لادن به ملاعمر چنين آمده: «در عراق بايد مردان تشنه لبى را كه محتاج جرعه اى قدرت و شهامت هستند، سيراب كنم.» اما در پايان نامه با لحنى دوستانه آورده است: «ما هرگز يكديگر را تنها نخواهيم گذاشت.» به عقيده يكى از كارشناسان امور تروريسم، قاعدتاً چنين تصميمى چندان مورد علاقه شخص «بن لادن» هم نبوده است زيرا افراد عرب و آسيايى القاعده تنها به كمك طالبان توانستند در آن مناطق زنده بمانند و اين طالبان بودند كه به آنها نه تنها در افغانستان بلكه در پناهگاه هاى خود در پاكستان هم جا و پناه دادند. يكى از كارشناسان امور القاعده احتمال مى دهد كه حتى هنوز هم «ملاعمر» و «بن لادن» با يكديگر تماس و رابطه دارند و اين رابطه از اين سعودى و آن افغانى، به تدريج دو رفيق و يار روزهاى سخت ساخته است و چنانچه رهبر طالبان دستگير شود، موقعيت و شخص بن لادن نيز به خطر مى افتد. آيا واقعاً مبارزه با طالبان نسبت به القاعده ارجحيت دارد؟ آيا به واقع اين ملاعمر است كه كليد دستيابى به بن لادن به شمار مى رود؟ واقعيت در اين مورد در پشت انبوهى از فرض و گمان ها پنهان است. شايد بدون دسترسى مستقيم به مقامات رده بالاى طالبان نتوان چندان به اين واقعيت نزديك شد. به همين خاطر دوست و همكار افغانى ما «سامى يوسف زى» تلاش و سعى خستگى ناپذيرى براى ايجاد چنين ارتباطى به خرج مى دهد، اما همه اين تلاش ها بيهوده است و ما در حال آماده شدن براى بازگشت به كشورمان هستيم. اما ناگهان خبرى مى رسد: فردا، رأس ساعت ،۱۴ ده كيلومتر در آن سوى مرز، يك تويوتاى سفيد كرولا در جاده اصلى به سوى قندهار انتظار ما را مى كشد. اين ماشين قرار است ما را نزد ملامنصور ببرد. ملامنصور در واقع يكى از اهداف اصلى و بزرگ ارتش آمريكا است كه بايد دستگير شود. او قبلاً وزير دولت طالبان بوده و در حال حاضر يكى از اعضاى شوراى مشورتى ملاعمر است. شب قبل از ملاقات دير مى گذرد و سكوت بر ما حاكم است. يك بار ديگر به همراه سامى وسايل خود را چك مى كنم: «ضبط صوت، ميكروفن، باترى ها و دوربين ها.» البته سامى به تنهايى راهى اين سفر خواهد شد زيرا حضور خارجى ها مى تواند اين ملاقات را به هم بزند و گذشته از آن امكان دارد براى همه خطرآفرين باشد. پس، از اين قسمت تا آخر اين نوشتار در واقع مشاهدات و شنيده هاى سامى است. سر وقت تر از اين نمى شود. تويوتاى سفيد دقيقاً راس ساعت ۱۴ در محل موعود حاضر است. قبل از حركت مرد متوسط اندامى مى گويد: «يك چيز را از همين حالا بايد روشن كنم. محلى كه به آنجا مى رويم، نام و نشانى ندارد و هر كه زياد سئوال كند، دشمن به حساب مى آيد.» حدود ۱۴ دقيقه در خيابانى شنى پيش مى رويم و در سراشيبى مى افتيم. سپس يك دهكده نمايان مى شود و چندتايى كلبه و مردمانى روستايى و فقير. تويوتا در حاشيه اين دهكده توقف مى كند. مردى قوى هيكل و قدبلند در حالى كه توسط دو مرد مسلح همراهى مى شود، به طرف اتومبيل مى آيد و اين ملامنصور است؛ مردى چاق با گوش هايى بسيار بزرگ. به همراه او به يك كلبه مى روم. در ايوان اين كلبه پنج محافظ با اسلحه هاى سنگين ايستاده اند. مصاحبه شروع مى شود.
◙ موضوعات مرتبط
گفتگو/گزارش
◙ ارسال اين مطلب به شبكههاي اجتماعي
□
بالاترين
□
دنباله
□
Delicious
□
Facebook
◙ آخرين مطالب از اين نويسنده
(admin):