Home

Afghanistan Columnists

Click bank

Articles  

News

Links

Books

Gallery

Policy

   باشگاه نويسندگان آزاد

  |  صفحه اول  |  افغانستان  |   نويسندگان  مقالات   |   اخبار     كليك‌بانك  |   كتابخانه   |   گالري   |   پاليسي   | تماس



 

لوگوي سايت

خبرتازه

سازمان ملل متحد درصدد تغییر نحوه کمک رسانی به افغانستان
07/06/2008 12:04 AM

نماینده ویژه سازمان ملل متحد در افغانستان امروز قرار است طرحی برای بهبود هماهنگی های بین المللی و داخلی افغانستان در امر کمک رسانی ارائه کند.

تاکنون میلیاردها دلار برای کمک به بازسازی افغانستان به این کشور سرازیر شده اما میلیونها دلار از این کمک ها نیز از بین رفته است.

کای آیده نماینده ویژه سازمان ملل متحد خواستار این است که کمک های جهانی از طریق دولت افغانستان صرف بازسازی این کشور شود.

اما دولت افغانستان در مقابل باید با فساد موجود مبارزه کند.

خبرهاي بيشتر در اينجا...

 

مقالات نويسندگان

مسؤوليت هرسخن بدوش پديدآورنده است. سايت در قبال آثارارسالي نويسندگان پاسخگو نيست

 حقوق/حقوق بشر, انديشه

مطالب بيشتر از امين آرمان در صفحه اختصاصي نويسنده

پيوسته‌ها



افغانستان؛ نظام و حقوق شهروندي

نويسنده: امين آرمان

تاريخ نشر: 5- 09-2005

(تاريخ تدوين: تابستان 1380)


)نيم نگاهي به دور نماي نظام وحقوق عمومي شهروندي در افغانستان با تكيه وتاكيد بر موادي از قانون اساسي 1343 افغانستان واعلاميه جهاني حقوق بشر وميثاق حقوق مدني وسياسي)

درآمد

جامعه عمدتا ازدوقطب تشكيل ميشود،" يكي فرمانروايان " وديگري " فرمانبران"(1) . بررسي وتحقيق راجع به ساختارهرجامعه ازدوزاويه متفاوت امكان پذير است.
اگربه قطب فرمانروا نظراندازيم ،صورتبندي هاي گوناگوني ازفرمانروايي رژيمهاي سياسي حاكم رامي بينيم كه هركدام باروشهاومنشهاي متمايزي درعرصه تاريخ جلوه وجولان كرده اند
اما اگر به لايه زيرين جامعه يعني قطب فرمانبران نظر افگنيم بابيش ازدونوع " نظام فرمانبري" مواجه خاهيم بود، يكي " نظام رعيتي " وديگري " نظام شهروندي " است

اگر بخواهيم نحوه تعامل نظام رعيتي باقطب فرمانروا رابرسي كنيم، باانواع رژيمهاي سياسي حاكم روبروخاهيم شد كه دانشمندان علوم اجتماعي به تناسب گرايشهاي علمي خود تقسيم بندي هاي گوناگوني ازاين نوع رژيمها را ارائه داده اند .

ولي اگربخواهيم شكل تعامل نظام شهروندي باقطب فرمانروا وويژگيها وكاركردها وحقوق وتكاليف ناشي ازاين تعامل رابشكافيم ،عمدتا بانوع واحدي ازرژيم سياسي روبرو خواهيم بود كه بنام" دموكراسي" است .هما نگونه بعدا خواهيم گفت ،وضعيت وحقوق شهروندي صرفا در نظام شهروندي متصوراست ونظام شهروندي دربطن دمكراسي پرورش يافته وازآ ن زاده ميشود(2) . ازسوي ديگر ، نظام وحقوق شهروندي ،يك رابطه سستماتيك باعناصر "ملت "و"جامعه مدني " دارد زيراخواهيم ديد كه در نظامهاي رعيتي وجود اين عناصرانكارميشود اما پيوستگي وتعامل اين عناصر بانظام شهروندي بسيار عميق و پايدار است.


 


(تاريخ تدوين: تابستان 1380)


)نيم نگاهي به دور نماي نظام وحقوق عمومي شهروندي در افغانستان با تكيه وتاكيد بر موادي از قانون اساسي 1343 افغانستان واعلاميه جهاني حقوق بشر وميثاق حقوق مدني وسياسي)

درآمد

جامعه عمدتا ازدوقطب تشكيل ميشود،" يكي فرمانروايان " وديگري " فرمانبران"(1) . بررسي وتحقيق راجع به ساختارهرجامعه ازدوزاويه متفاوت امكان پذير است.
اگربه قطب فرمانروا نظراندازيم ،صورتبندي هاي گوناگوني ازفرمانروايي رژيمهاي سياسي حاكم رامي بينيم كه هركدام باروشهاومنشهاي متمايزي درعرصه تاريخ جلوه وجولان كرده اند
اما اگر به لايه زيرين جامعه يعني قطب فرمانبران نظر افگنيم بابيش ازدونوع " نظام فرمانبري" مواجه خاهيم بود، يكي " نظام رعيتي " وديگري " نظام شهروندي " است

اگر بخواهيم نحوه تعامل نظام رعيتي باقطب فرمانروا رابرسي كنيم، باانواع رژيمهاي سياسي حاكم روبروخاهيم شد كه دانشمندان علوم اجتماعي به تناسب گرايشهاي علمي خود تقسيم بندي هاي گوناگوني ازاين نوع رژيمها را ارائه داده اند .

ولي اگربخواهيم شكل تعامل نظام شهروندي باقطب فرمانروا وويژگيها وكاركردها وحقوق وتكاليف ناشي ازاين تعامل رابشكافيم ،عمدتا بانوع واحدي ازرژيم سياسي روبرو خواهيم بود كه بنام" دموكراسي" است .هما نگونه بعدا خواهيم گفت ،وضعيت وحقوق شهروندي صرفا در نظام شهروندي متصوراست ونظام شهروندي دربطن دمكراسي پرورش يافته وازآ ن زاده ميشود(2) . ازسوي ديگر ، نظام وحقوق شهروندي ،يك رابطه سستماتيك باعناصر "ملت "و"جامعه مدني " دارد زيراخواهيم ديد كه در نظامهاي رعيتي وجود اين عناصرانكارميشود اما پيوستگي وتعامل اين عناصر بانظام شهروندي بسيار عميق و پايدار است.

درفصل اول اين نوشتارمي كوشيم نقش وجايگاه نظام وحقوق شهروندي رادرفرايند"ملت سازي "، تحكيم وحدت وهمبستگي ملي در افغانستان تبيين نماييم . تلاش براين است كه آثار دونظام رعيتي وشهروندي رادرايجادوحدت وهمبستگي وياگسست و واگرايي ملي بايكديگرمقايسه نماييم . .يكي ازپرسش هاي اساسي درافغانستان اين بوده كه همگرايي ،همبستگي و وحدت ملي افغانهادرپناه چه نوع نظام سياسي تامين خواهد شد؟ آيادرجامعه متنوع وچند قومي افغانستان رويكرد به " نظام رعيتي سودمندتر است ياشهروندي ؟حقوق اقوام، قبايل، طوايف ومذاهب گوناگون درچارچوب يك سستم دمكراتيك"متمركز"شهروندي مي گنجد يادرسايه اي يك سستم "نامتمركز" وفدرالي ؟ ويااينكه براي جلوگيري از تششتت و واگرايي هاي قومي وتجزيه شدن كشور، وجوديك نظام" رعيتي متمركز"ومقتدر ضروري است؟

درفصل دوم، مواردي از" حقوق عمومي شهروندي " راكه رابطه مستقيم باحقوق بشردارد بارجوع به مواد " اعلاميه جهاني حقوق بشر " ‏‏، "اعلاميه حقوق بشروشهروند" فرانسه و"ميثاق حقوق مدني وسياسي " بررسي كرده به نقش وتاثيرآن درتحكيم امنيت،صلح ، ثبات وتقويت روح برادري واحساس مسئوليت درميان افراد وشهروندان كشوراشاره خواهيم كرد.

از آنجا که در کليه نظام هاي سياسي مبتني بر نظام رعيتي، يک رابطه مستقيم ميان دو عنصر «دولت» و«رعيت» وجود دارد واز سوي ديگر در نظام شهروندي نيز رابطه نزديک وپايداري ميان مفاهيم سه گانه « دولت » ، «ملت» و« شهروند» برقرار است ناگزيريم ابتدا مفاهيم مزبور را به ترتيب توضيح دهيم سپس به نقش وجايگاه نظام شهروندي وحقوق ناشي از آن بپردازيم.

فصل اول : نظام شهروندي

1- دولت (state)

دانشمندان حقوق عمومي واساسي سه مفهوم مختلف براي" دولت" ذكركرده اند: يكي اينكه دولت عبارت است از" قوه مجريه " كه درنظامهاي سياسي مدرن يكي از نهاد هاي اساسي كشور محسوب مي شود . دوم ، دولت به معناي " كشور " وسرزميني است كه ازحاكميت ، رژيم سياسي واستقلال سياسي برخورداراست وسوم اينكه دولت عبارت است ازمجموعه قوا ونظام سياسي حاكم بريك كشور كه تشكيلات ونهاد بندي خاص خود را دارد ودر برابر مفاهيم " ملت" و" رعيت " قراردارد .

موضوع بحث ما دراين مبحث همين مفهوم اخيراست. زيرا بحث ازحقوق وتكاليف ملت يا رعيت وشهروند صرفا دربرابر مجموعه نظام سياسي حاكم قابل تصوراست .

دانشمندان علوم اجتماعي به تناسب گرايشهاي علمي خود تعاريف متفاوت از دولت به مفهوم اخير ارائه كر ده اند ولي تعريف جامعه شناسانه اي كه " ماكس وبر " ازدولت ارائه داد دربسياري موارد مورد قبول قرار گرفته است . وي دولت راسازمازماني تعريف مي كند كه" انحصار اعمال زور مشروع رادر يك منطقه اي معين در اختيار دارد " (3) ازمنظر حقوق ، دولت يك شخص حقوقي است كه درحقوق بين الملل عمومي بصورت نماينده اي رسمي گروهي ازاشخاص شناخته شده وداراي جمعيت ،حاكميت وسرزمين مشخص است" (4) . بطوركلي ،دولت به مفهوم نهاد نهادها گسترين كليتي است كه هم ميدانگاه حقوق اساسي ملت وهم موضوع مورد برسي آن است ،دولت ،جامعه سياسي سازمان يافته ونهاد بندي شده است كه از سايرجوامع متمايز بوده وشخسيت مشخص ومتمايز ازعناصرتركيبي خود دارد . به عبارت بهتر ،دولت همان جبهه اي فرمانروايان است كه دربرابر " حكومت شوندگان " يا " فرمانبران " قرارداردكه باعناوين "رعيت "، مردم "، ملت " و"شهروندان " بكار مي رود . نتيجه اين تعاريف اين است كه دولت به عنوان يك سازمان وشخصيت حقوقي حق انحصاري اعمال قدرت را دارد ، مجاز است روابط شهروندان رابه نحودلخواه تنظيم نمايد ومردم را موظف به اطاعت از اراده اي خود نمايد . دراين مرحله است كه بحث قانون ، حقوق وتكاليف رعايا ياشهروندان دربرابر دولت به ميان مي آيد . ازجهت شكل ساختار ونحوه اي عملكرد دولت ها ورژيمهاي سياسي نيز صورت بندي هاي مختلفي وجود دارد ، بطوركلي ازعصرباستان تاكنون بحث ازدوگونه رژيم ونظام سياسي مطرح بوده ، يكي نظام دموكراتيك وديگري غير دموكراتيك .

نظامهاي سياسي غير دموكراتيك كه مهمترين مشخصه اي آنها "اقتدارگرايي "و" رعيت پروري "است اشكال گوناگون دارد .مونوكراسيmonocracy)) يا يكتا سالاري عمده ترين نوع آنهاست كه بازخود به دونوع "كلاسيك " و"مدرن " تقسيم مي شود ، رژيم هاي " سلطنتي مطلقه " ،" خودكامه " و " د يكتاتوري " ازنوع كلاسيك آن است . تاريخ بشر عموما وافغانستان خصوصا مشحون است ازسلطه وحاكميت اين نوع رژيمها .

ازمنظر ملي ، مهمترين شاخص انها را در پروسه " رعيت پروري " و" ملت زدايي " مي توان يافت . اين رژيمها سعي ميكنند ازروند شكل گيري " ملت " جلوگيري كنند تا افراد جامعه صرفا بصورت " رعايا" باقي بمانند . " الزام و تكليف " تنها هدايايي است كه همچون " حق " به رعيت تعلق مي گيرد وسخن گفتن از "حقوق "شهر وندان رؤياي است كه هيجگاه به حقيقت نمي پيوندد ، " مونوكراسي هاي توده اي "، " ديكتاتوري طبقه " ، "فاشيسم " و" نازيسم " دررده اي مونوكراسي هاي مدرن قرار دارد . وجه تمايز نوع مدرن بانوع كلاسيك اين رژيم ها درپروسه اي ملت سازي است . شايد بتوان گفت كه دررژيم هاي مانند فا شيزم ونازيسم يك نوع " ملت سازي اجباري " يامكا نيكي " وجود داشته است كه بر مبناي دكترين نژادي وقومي ( زير بنا ي فلسفي اينگونه رژيمهايرا تشكيل ميدهد ) قابل توجيه و تبيين است . اما همانگونه كه گفته شد، همبستگي مكانيكي ويا اجباري نمي تواند پايه هاي يك ملت به مفهوم مدرن را پي ريزي كند . ملت هاي مدرن متكي به پيوند وهمبستگي ارگانيگ افراد جامعه است. درهمبستگي مكانيك گرايش به گروه براساس مشابهت طبيعي اعضاي جماعت حاصل مي شود. يعني همانندي هاي نژادي ، قومي ، لساني ومذهبي انسانها را به همديگر نزديك مي كند .درين نوع همبستگي آنچه موثر است " احساس تعلق" است نه" احساس مسئوليت و وظيفه "،انسانها ازآن حيث كه احساس مي كنند متعلق به گروهي هستند ، باآنند نه از آن جهت كه درك مي كنند كه بايد با آن باشند .يااينكه افراد با اجباروتزوير وتخدير افكار عمومي ازسوي رژيمهاي اقتدارگرا ودرجهت كسب اقتدار بيشتر ، ناخود آگاه باگروهي خاص احساس تعلق ونزديكي مي كنند ودر مقاطعي نوعي ازملت را شكل ميدهند .اما اينگونه ملت ها بيشتر شبيه گروهاي انساني ابتدايي است كه پاره اي ازتشابهات فيزيكي – قومي ،نژادي ، قبيله اي ، زباني مذهبي ويااحيانا جلوه هاي خاص اجتماعي تجمعات آنان راسامان مي داده وفاقد سازما نبدي ارگانيك اجتماعي هستند .

بارزترين ويژگي رژيمهاي مونوكرات و يكتاسالار اعم ازنوع كلاسيك ومدرن ، تمركزقدرت در دست رژيم است كه به صورت انحصاري ، تحميلي ، استبدادي وغير دموكراتيك برمردم تحميل ميشود وشهروندان به تبعيت واطاعت بي قيد وشرط ازرژيم فراخوانده مي شوند ويا مردم به عنوان رعيت رفتار مي شود . دراينگونه رژيمها سخن ازحقوق شهروندي به ميان نمي آيد زيرا آنچه كه به شهر وندان تعلق مي گيرد " تحمل تكليف" است . در نظام مونوكراسي ، رئيس حكومت همه كاره است ، هم رئيس است هم قاضي و هم قانون گذار وشهروند را هيچ سهمي درحاكميت نيست .

يكي ديگر ازنظامهاي سياسي غيردموكراتيك " رژيمهاي چندتن سالار" است . اگرچه خصلت هاي غيردموكراتيك اين رژيمها نسبت به ا نواع مونوكراسي ، كمتر است وبهمين جهت آنها را حد فاصل ميان مونوكراسي ودموكراسي دانسته اند اما سهم عموم شهروندان درساختار قدرت كه يكي ازمباني دموكراسي است ،دررژيم چند تن سالار ، انكار ميشود. درواقع دراين رژيمها ، عده اي قليلي از شهروندان براكثريت افراد جامعه حكم مي راند واين عكس دموكراسي است زيرا دردموكراسي ،اكثريت ملت ازطريق آراي خود براقليت حكومت مي كند (5).

"
ارسيتوكراسي "(نجيب سالاري ) فيئوداليسم ( زمين سالاري ) پلوتوكراسي (ثروتمندسالاري) وحزب سالاري (پارتيتوكراسي )ازاشكال متنوع اين گونه رژيمها بشمارمي آيند . اگر بخواهي مرژيمهاي چند تن سالار را ازمنظرحكومت شوندگان ارزيابي كنيم ،همگي دررده اي رژيمهاي" خود محور " ورعيت پرور " قرار مي گيرند . اگر چه در اين رژيمها وضعيت شهروندي نسبت به مونوكراسي ودموكراسي متفاوت است ، زيرا گروهي ازشهروندان درساخت قدرت حاكمه نفوذ دارند ،اما اين گروه نيز ازباقي افراد جامعه اطاعت بي قيدو شرط مي خواهند وازنيروي آنها بسود خود بهره كشي مي كنند . بنابر اين ازلحاظ سستم ساختار وضعيت مدني وسياسي شهروندي ،مونوكراسي وچند تن سالاري با انواع واقسام خود در حيطه اي " نظامهاي رعيتي " جاي مي گيرند وتصوير يك" نظام شهروندي " دراينگونه رژيمها غير ممكن است . نوع سوم از نظامهاي سياسي ، نظام دموكرا سي ( همه سالاري – مردم سالاري ) است كه دربرابر نظامهاي مونوكراسي وچند تن سالارقرار دارد " زيرا مردم سالاري ازلحاظ ماهيت باتمركز قدرت همخواني ندارد به عبارت ديگر ، بااطلاق گرايي ، خود سري واستبداد ساز گار نيست (6)" دموكراسي از مونوكراسي وچند تن سالاري كاملا متمايز است زيرا حاكميت مردم وملت محور واساس آن را تشكيل مي دهد واين همان چيزي است كه در رژيمهاي غير دموكراتيك وجود ندارد ، دموكراسي چه ازحيث " فرمانروايي " وچه ازحيث " فرمانبري " به يك سستم مديريتي واحدي برمي گردد وآن " نظام شهروندي " است . حاكميت ملت ومشاركت سياسي شهروندان در انتخاب نوع سستم گردانندگان آن حقوق شهروندي را نسبت به تكاليف آن برجسته تر نشان مي دهد واز همين جا تفاوت نظام شهروندي با نظام رعيتي آشكار مي شود . ودقيقا به جهت اهميت حقوق و وضعيت شهروندان است كه دموكراسي نيز ارزش واهميت پيدا ميكند زيرا دموكراسي يعني همه سالاري ودفاع از حقوق و آزاديهاي عمومي وهمگاني براي حفظ نظم ورفاه عمومي .

2- ملت (nation)
درتعريف مفهوم ملت نيز مانند دولت اختلاف نظر وجود دارد . برخي مانند متفكران آلماني عوامل قومي ، نژاد ، زبان ومذهب را عناصر تشكيل دهنده ملت مي دانند كه دراين ميان عامل نژاد مقام اول دارد اين دكترين ، ميان نژاد هاي مختلف بشري گونه اي سلسله مراتب وجود دارد كه درراس آنها نژاد آريايي ودرپايين ترين مرحله نژاد هاي رنگين قرار دارد ( 7). اين تعريف كه ظاهر فريبنده دارد ، تاكنون عواقب ناگواري براي بشر به ارمغان آورده است . نازيسم وفاشيزم مديون اين دكترين به ظاهر انسجام بخش و وحدت گرا است كه فجايع بي شماري را به بشر تحميل كرده است .
در مقابل ، انديشمندان ديگر ( عمدتا فرانسوي ) بر اين باور شدند كه " مفهوم ملت براصل اراده اي زيست جمعي استوار است (8) " تفاوت عمده اي اين دو تعريف دراين است كه ازديدگاه انديشمندان فرانسوي عوامل وعناصر مادي وفيزيكي محض به تنهايي براي تشكيل ملت كافي نمي باشد . آنها عوامل معنوي ورواني را به همان ميزان كه عوامل مادي تاثير دارند، موثر مي دانند . وجود يك احساس ، آرمان وارزش مشترك به اندازه رنگ چهره در تشكيل ملت نقش دارد . امروزه ، دكترين نژادي ملت فاقد وجاهت اخلاقي وعملي است . بسياري ازملتهاي مدرن به حدي ازتنوع وتكثر نژادي، وقومي ومذهبي اشباع شده كه نقش عناصر فزيكي در روند ملت سازي بسيار كمرنگ شده و داشتن آرمان مشترك وخواست زندگي دستجمعي در نقطه اي معين ، بخوبي مي تواند هويت ملي آنها را مشخص سازد . امروزه ملت هايي وجود دارد كه شامل صدها دين و آئين وقوم ومذهب مي شوند وهدف زيست جمعي آنان را گرد هم آورده ودر وضعيت وشرايط يكساني قرارداده است . اين وضعيت وشرايط همان " وضعيت شهروندي " است . بنابرين مي توان تعريف بهتر ملت را اينگونه ارائه داد : ملت عبارت است ارگروهي ازانسانها كه درمنطقه اي معين زندگي مي كنند وداراي آداب ، رسوم ، سنن وآرمانهاي زيست جمعي مشتركي هستند ونسبت به همديگر احساس مسئوليت دارند . چنين تعريفي هم با واقعيت ملت هاي مدرن همسازي دارد وهم ازوجود پيوند هاي ريشه اي وعميق تر ميان اعضاي يك ملت حكايت دارد وملت را به عناصر مركز گريزي چون قوم ، قبيله ومذهب متكي نمي داند . همانگونه كه پيش ازاين گفته شد ، ملت هاي ابتدايي برپايه اي يك " احساس تعلق " شكل مي گرفتند ولي ملت هاي جديد ازدو احساس تعلق و " احساس وظيفه ومسئوليت " توام شده وهردو ازعناصر تشكيل دهنده اي آن بشمار مي روند . احساس تعلق به ملتي ارتباط مي يا بد كه دريك نظام رعيتي زيست مي كند اما احساس مسئوليت و وظيفه ، ملت را به عنصرفعال تبديل كرده ونظام وحقوق شهروندي را تصوير مي كند .

3- رعيت
اگر چه بظاهر دومفهوم " رعيت " و "ملت " شبيه هم اند اما درحقيت هرگز مانند هم نيستند ، زيرا عنصر تكليف والزام درمتن رعيت نهفته است واساسا نمي توان رعيتي يافت كه فارغ ارانگاره هاي الزام واطاعت باشد (9). رعيت درتماس مستقيم يكسويه با واحد سياسي حاكم است وهمواره مطيع اراده اي قدرت حاكم ، مرز رفتار رعيت ازسوي قدرت حاكم تعيين مي شود واجبارا ازمحصول اراده اي مافوق كه به شكل قانون نمود مي يابد اطاعت مي كند . ملت هرچند كه به حيث يك مجموعه اي انساني از سستم سياسي تبعيت خواهد كرد اما به هيچ وجه همچون رعيت مطيع بدون چون چرا ي اراده اي حاكم نيست . ملت ممكن است خود نوع نظام واراده اي حاكم را انتخاب ويا دگرگون سازد اما رعيت فاقد چنين كاركتري است ، گذشته ازين ، رعيت هيجگاه شاخصه هاي شهروندي را درخود نمي پروراند اما ملت فرايند شهروند سازي را تقويت مي كند ، همانگونه كه توجه به حقوق شهروندي خود پايه هاي ملت را استحكام مي بخشد .


4- شهروند (citizen)
شهروند از شهر (city) ريشه مي گيرد و "city " ازواژه اي لاتيني "سوتياس " (livitas) مشتق است (10) ، لويتاس تقريبا معادل واژه پليس (plice) درزبان وفرهنگ يوناني است . بنابراين ، شهر تنها مجتمعي از ساكنين يك منطقه اي معين نيست بلكه مفهوم واحد سياسي مستقلي را افاده مي كند . دقيقا به همين دليل است كه شهروند فقط به ساكن شهر گفته نمي شود بلكه معناي فراتر ازآن را به همرا دارد . شهروند ضمن اينكه ساكن شهر است درسازماندهي شهر وتدارك وتنظيم قواعد زندگي درشهر وتدوين قانون حاكم بر شهر ومملكت نيز مشاركت دارد (11) . ازهمين جاه تفاوت عميق دومفهوم شهروند ورعيت آشكار مي شود . درحالي كه شهروندان به همان ميزان كه در شهرحضور فزيكي دارند ،حضورسياسي نيز دارند اما رعايا صرفا حضور فيزيكي دارند . رعيت فقط ازقانون واراده اي حاكم اطاعت مي كند اما شهروند درتنظيم قانون وخلق اراده اي حاكم سهم مي گيرد و سپس ازآن اطاعت مي كند زيرا اطاعت ازآن را به سود خود مي داند . ملتي كه ازحقوق و مزاياي شهروندي متمتع است ودر ايجاد سامان سياسي شهر ومملكت خود نقش اساسي دارد باملتي كه صرفا مطيع قوانين والزامات قدرت حاكمه است ودرانتخاب يا تغيير ساخت نظام سياسي سهمي ندارد ، تفاوت دارد .

5- ماهيت نظام شهروندي
همانگونه كه تاكنون توضيح داده ايم ، نظام رعيتي ونظام شهروندي دو الگوي متفاوت ازحضور افراد درجامعه است . عمده ترين نرم ومعيار بهره مندي از حق و تكليف در نظام شهروندي " شهروند بودن " فرد است . بدين ترتيب ، قوم ،نژاد ، قبيله ، طبقه ومذهب نمي توانند منشاء حق وامتيازي شمرده شود . حق وتكليف برپايه اي حضور شهروند وصلاحييت و توانايي فني وعلمي وي درسرويس دهي عمومي ارزيابي ومشخص مي شود .

درچار چوب نظام شهروندي ، نژاد ، رنگ پوست ، تعلقات مذهبي ويا طبقاتي وجنسي هيچ مزيتي براي شهروند ايجاد نمي كند . مزيت اودرشهروند بودن او است . اما شايستگي هاي اخلاقي ،علمي وفني امتيازاتي ايجاد مي كند . اين تمايزات صرفا جهت خدمت رساني واستفاده اي بهتر ازنيروها و توانمنديهاي وي درجهت تامين منافع شهروندان است . پس مزاياي او جهت بهتر كردن وضعيت رفاه وآسايش شهروندان است نه يك مزيت شخصي يا فردي . به عبازت بهتر ، شايسته سالاري مزيتي است كه به شهروندان تعلق مي گيرد نه به فرد يا عناصر خاصي . اين همان شيوه اي دفاع عقلاني ونظام مند ازحقوق شهروندي است كه درافغانستان هيچگاه تحقق نيافته است . شيوه اي كه توسط خود شهروندان انتخاب و به سود آنها اعمال مي شود وهرگونه تبعيض ونابرابري غير عادلانه را منتفي مي سازد . دموكراسي واقعي وجامعه مدني درچنين وضعيتي تبارز مي يابد وجامعه ازامنيت وصلح وثبات مستحكم بهره مند مي گردد .وجود برابري هاي عادلانه ومتناسب در جامعه تضمين كننده اي صلح و ثبات خوهد بود و" نابرابري هاي فزاينده اي اجتماعي بنيان محكمي براي دموكراسي نيست (12) .

نظام شهروندي مبنايي براي فرايند ملت سازي است (13) . عنصر ملت واحساس همبستگي تنها درسايه مسئوليت جمعي شهروندان براي رسيدن به آرمانهاي مشترك تحقق پذير است نه با اعمال زور وقدرت ناخواسته . درنظام رعيتي ، افراد فاقد احساس تعلق ومسئوليت جمعي همگاني هستند ، زيرا آنها بصورت مكانيكي به اطاعت از دولت وادار مي شوند . مقصود ازاحساس همبستگي جمعي ، همبستگي و وفاق ملي است نه تجمعات يا