پرستو دوکوهى خود را "مدافع حقوق زن" ميداند. عضو هيئت تحريريه "وقايع اتفاقيه" و از جمله کسانى است که در ٨ مارس به مجالسى دعوت شده بود تا از "حقوق زنان" بگويد!ايشان در وبلاگ خود ضمن اشک تمساح ريختن بر حال "پناهندگان عراقى و افغانى" در اثر حمله حکومت مينويسد: "بعضى از اين خانواده هاى افغانى بيش از ٢٥ سال هست که در ايران زندگى ميکنن و يه جورايى عضو جامعه هستند.
در حاشيه نقد سخنان پرستو دوکوهى پرستو دوکوهى خود را "مدافع حقوق زن" ميداند. عضو هيئت تحريريه "وقايع اتفاقيه" و از جمله کسانى است که در ٨ مارس به مجالسى دعوت شده بود تا از "حقوق زنان" بگويد!ايشان در وبلاگ خود ضمن اشک تمساح ريختن بر حال "پناهندگان عراقى و افغانى" در اثر حمله حکومت مينويسد: "بعضى از اين خانواده هاى افغانى بيش از ٢٥ سال هست که در ايران زندگى ميکنن و يه جورايى عضو جامعه هستند. اين يه مقدار بى رحميه. گرچه که فلسفه کار رو قبول دارم. به هر حال بايد برگردن اما ضرب العجل براش يه کم غير انسانيه!" و " بيکارى تو افغانستان بيداد ميکنه و ما داريم به زور همه رو بيرون مى فرستيم. فکر هم ميکنيم اينها بر نمى گردن. مگه ممکنه؟ قاچاقى هم که شده برميگردن. کار و زندگيشون اينجاست. گرچه ممکنه اميد آيندشون افغانستان باشه." بايد به پرستو دو کوهى گفت اين "يه مقدار" بى رحمى نيست. اين يک پاکسازى قومى وحشيانه است. اعلام اينکه "من فلسفه اين کار رو قبول دارم" اعلام علنى پذيرش همين پاکسازى قومى و همين درجه از خشونت است. هويت ملى تراشيدن و فلسفه تقسيم و تبعيض ميان انسانها سنگ بناى خشونت دولتى و توجيه آن است. اين يعنى اخراج و بى حقوقى آرى، فاشيسم و راسيسم رسمى آرى، فقط گويا مشکل نحوه اجراى "خشونت و نداشتن "ضرب العجل" است. پرستو دو کوهى از کدام فلسفه سخن ميگويد؟ کدام فلسفه ميگويد که کارگر افغانستانى ساکن ايران، زنى که خودش يا همسرش افغانستانى است، کودکى که حتى شناسنامه اش را نميدهند، حق رفتن به مهد کودک را هم ندارد، حقوقش، ولو در سرزمين بى حقوقى مطلق اسلامى، از خانم پرستو دوکوهى بايد کمتر باشد؟ کدام فلسفه ميگويد که فردى که ساکن ايران است و ٢٥ سال است يا حتى ٢٥ دقيقه است به ايران وارد شده و ميخواهد در ايران کار و اقامت و زندگى کند، بايد "خارجى" محسوب شود، حق تابعيت نداشته باشد، حقوق شهرونديش سلب شود؟ و "بالاخره برگشنتى" باشد؟ کدام فلسفه ميگويد حقوق انسانى مردم بايد به مليت آنها و حتى حق تابعيت آنها منوط شود. مگر نه اينکه حقوق انسانى مردم صرف نظر از نژاد، مليت، جنسيت و ... اساس جامعه انسانى و مدنيت است. مگر نه اينکه حتى حق تابعيت نيز بايد به اين يکى التزام داشته باشد؟ فلسفه ناسيوناليسم، پاکسازى قومى و راسيسم يعنى همين! يعنى تورهاى گشت شکار افغانستانيها، يعنى کشتار مردم يوگسلاوى، يعنى کوره هاى آدم سوزى ٦ ميليون انسان در شرق آلمان، يعنى سيمهاى خاردار دور اروپا، يعنى اخراج پناهنده ايرانى و وادار کردنش به خودکشى، يعنى زندگيهاى تباه شده در مرزهاى ترکيه و عراق، يعنى کردستان! يعنى اينکه کشتار مردم رواندا آرى، "مقدارش يک کم بى رحمى بود"! قبول اين فلسفه يعنى همين ضرب العجل بى حقوقى مردم. يعنى خشونت و تبعيض که جز لاينفک فلسفه ناسيوناليسم و قوم پرستى است، همانگونه که جز ذاتى دين و مذاهب مختلف و همانگونه که جز لاينفک مردسالارى و زن ستيزى است. ناسيوناليسم آلت قتاله بشر معاصر در دنياى کنونى است. کسى که فلسفه اين آلت قتاله را قبول دارد با خشونت مکمل آن هم مطمئن باشيد ولو به صورت "رمانتيک" کنار مى آيد. نميتوان به بهانه "مقدار خشونت" آب تطهير بر سر نفس آن ريخت. و شايد اينبار دنبال "ناسيوناليسم خوش خيم" گشت. اين فقط رياکارى است! همانگونه که نميتوان با فلسفه ستم بر زن کنار آمد و براى لاپوشانى شکستن دنده زنى را "يه مقدار بيرحمى" دانست! "مقدار اعمال خشونت" از جانب خشونتگران حاکم را ترس آنها از مبارزه و فشار مردم تعيين ميکند! اين مقدار زور و بنيه مبارزه مردم است که ناسيوناليستها، قوم پرستان و نژادپرستان را سرجايشان مينشاند، خلع قدرتشان ميکند، دستشان را کوتاه ميکند، آلت قتاله شان را ميگيرد. کسى ميتواند بر عليه اين پاکسازى قومى و اين خشونت اسلامى بايستد که با اين فلسفه کنار نيامده باشد، با آن سازش نکرده باشد و کسى که از اين پاکسازى قومى دفاعى ولو خجولانه ميکند، در هر حال حکمش را همراه آنها داده است که "بايد برگردند"! ايشان بايد بداند که دفاع از بيرحمى "يه مقدار" ندارد! پرستو دوکوهى خود را در اين پاکسازى قومى فاشيستى شريک ميداند و از "ما داريم به زور همه را بيرون ميفرستيم" صحبت ميکند. اين ديگر فلسفى نيست، طرفدارى آشکار از نظام است. طرفدارى از بربريت و راسيسم اسلامى اين نظام است. در مقابل "ما"، يعنى ميليونها نفر از مردم شريف، آزاديخواه، متمدن و برابرى طلب ايران، اين راسيسم و پاکسازى قومى را محکوم ميکنيم. "ما" نه فقط به همسرنوشتى خود با شهروندان افغانستانى تاکيد ميکنيم، بلکه دست در دست آنها عليه اين خشونت آشکار و ضد انسانى مى ايستيم. هر دفاعى از اين کارزار وحشيانه را افشا و رسوا ميکنيم. "ما" جنبشى هستيم که برابرى انسان در آن محورى است. ما جنبشى هستيم که کليه فلسفه ها، سياستها، ايدئولوژيهاى تبعيض آلود و خشونت بار را بر عليه مردم ميدانيم. ما کاربرد اين فلسفه قوم پرستانه را اين ميدانيم که با توجيه موقعيت قومى و ملى افراد، سرکوب مردم را قابل تحمل ميکنند! ما حقوق زنان را و حقوق انسانى مردم را جهانشمول ميدانيم. ما بر عليه نفس خشونت و تبعيض با هر درجه و هر مقدار آن مى ايستيم. ما حق زندگى و رفاه، حرمت و آسايش انسان را صرف نظر از جنسيت و تابعيت و مليت و .... افراد حق عموم مردم ميدانيم.
◙ موضوعات مرتبط
مهاجرت و پناهندگي, گفتگو/گزارش, ايران
◙ ارسال اين مطلب به شبكههاي اجتماعي
□
بالاترين
□
دنباله
□
Delicious
□
Facebook
◙ آخرين مطالب از اين نويسنده
(مهمان):