|
|
|
 |
مقالات
نويسندگان |
 |
|
|
مسؤوليت هرسخن
بدوش پديدآورنده است. سايت در قبال آثارارسالي نويسندگان پاسخگو نيست |
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
مطالب بيشتر از
م.محسني
در صفحه اختصاصي نويسنده
|
|
پيوستهها |
|
|
|
خا نهء خدا
نويسنده: موسي محسني
تاريخ نشر: 15.06.2005
روز هايي را بياد مي آورم كه خانه اي ما پر بود از آدمهاي كلان كه وقتي به خانه مي آمدند ونان مي خوردند ، دهان شان پچ پچ صدا مي داد . تا وقتي آنها بودند از صداي گامها ، گفتگوها ، خنده ها وخرخر نفس هاي شان كه در بيداري وخواب خانه منعكس بود ، خانه دم مي گرفت.
( تقديم به مردم آواره وبي پناه فلسطين )روز هايي را بياد مي آورم كه خانه اي ما پر بود از آدمهاي كلان كه وقتي به خانه مي آمدند ونان مي خوردند ، دهان شان پچ پچ صدا مي داد . تا وقتي آنها بودند از صداي گامها ، گفتگوها ، خنده ها وخرخر نفس هاي شان كه در بيداري وخواب خانه منعكس بود ، خانه دم مي گرفت.. وقتي صداي اذان مي آمد ، اين مردان بر مي خواستند ، راه مي افتادند ومي رفتند . سپس صداي سمفوني كه از مسجد بر مي خواست ، با نسيم مديترانه بر شاخسار زيتون ها مي وزيد وادامه مي يافت . سپس آن مردان بر مي گشتند ، مي دويدند ، فرياد مي زدند وفرياد هاي شان از دير مي گذشت وديار ياسين را در بر مي گرفت . سپس ، روزي پيش آمد كه بعد از مدتها صداهاي يكنواخت ، صداي دهشتناكي در كوچه ها پيچيد خانه ها آتشگرفته بود و درختا ن زيتون مي سوخت بي آنكه خشكيده باشند . با آه وناله بسيار جلز وسز مي كرد . بعد فهميد م درختان سبز را اگر آتش بزنند ، اينگونه گريه مي كنند . آنها گريستند اما كسي نبود كه آتش سبز جامه هاي زيتون را خاموش كند . مردم بسان گله ي رميده به هر طرف مي دويدند . صداي مهيب وترسناك ديگري ادامه يافت . خانه ها ، درختان ، ...لرزيدند . پرنده اي نقره اي رنگ در آسمان پرواز مي كرد وناپديد گشت . درخاتن وزمين ديگر نمي لرزيد وكوچه ها بعد از اندكي ناله ، ساكت شدند . بعد ديگر ،صداي خرخر خنده ، پيچ وپيچ دهان آن مردان كلان كلان برنخواست . نمي دانم آن مردان كلان كلان چرا يكباره گم شدند . آنها مرا بغل مي كردند روي سر شان ، مي چرخاندند وبه هوا مي انداختند وپس مي گرفتند . سپس بلند بلند مي خنديند . من گاهي آنها را مثل اسب سوار مي شدم . بعد آنها با يك دست از من مي گرفتند وبا يك دست ودوپاه راه مي رفتند اما ديگر نيامدند ، حتي براي جمع كردن شيشه هايي كه فروريخته بود هم نيامدند . مردم شيشه ها را جمع كرده دور انداختند . خشت هاي فروريخته خانه ها زياد بود . من وزيتو نه با آنها بازي مي كرديم وخانه مي ساختيم ، خانه هاي تاره . امروز كه با زيتونه آنجا خانه مي ساختيم ، باز هم آن صدا آمد وشيشه ها صدا داد ، خانه ها لرزيد وپرندگان به هوا برخواستند وناليدند . دود وخاك از زمين كنده شده ب.ود وهمه جارا تيره وتار نموده بود . اما بعد ديدم كه شاخه هاي زيتون ، با ناله ي بسيار مي سوخت و فرو مي ريخت . زيتونه بغل پدرم بود . سرش آويزان بود وصورتش پر از خون شده بود . خيال كردم زيتونه مثل شاخه هاي سبز زيتون آتش گرفته بود ومي سوخت . مردان كلان كلان ، زنان ...پيش خانه آمدن . بوي سوختگي مي آمد . خورشيد هم مي سوخت . بعد از لحظه اي سوختن خاموش شد . بعد سايه آمد وتاريكي ، بعد هم شب آمد. صداي مردان ، صداي پاها وصداي دروازه ها مي آمد . لحظه به لحظه مثل مادرم مي ناليد وادامه داشت . رفتم كه زيتونه را پيدا كنم . هرجا رفتم كسي زيتونه را به من نشان نداد . كسي حوصله حرف زدن بامن را نداشت . تصميم گرفتم دراز بكشم . وقتي ديگران به خواب رفت بروم زيتونه را پيدا كنم . اما نمي دانم چرا به خواب رفتم ووقتي بيدار شدم ، روز روشن بود . نسيم مديترانه اي بر شاخسار هاي زيتون مي وزيد وبرگهاي سوخته را باد مي برد . اما زيتونه نبود . آيا زيتونه را هم باد برده بود؟! باز هم سمفوني مسجد ديار ياسين را در بر گرفته بود و وبا نسيم مديترانه مي وزيد . جمعيتي انبوه ، ديار ياسين را پر كرد ه بود وبر فراز دستهاي آنان ، نه برگ زيتون ، كه چيزي در حركت بود .موج برمي داشت مثل بالهاي كبوتري كه سه رنگ باشد . سه رنگ درفش فلسطين ...يكباره به ذهن رسيد كه نكند زيتونه آنجا باشد وآن كه بر دستهاي آدمها پرواز مي كرد . زيتونه مثل بقيه يكدفه گم شده بود . نمي دانم ... شايد به آسمانها رفته بود . مادرم مي گفت جاده ها را با سيم خاردار بسته است . اما وقتي به آسمان نگاه كردم به آسمان نگاه كردم ديدم سيم خارداري نبود . راه آسمانها باز بود . رفتم واز ماردم پرسيدم : « مادر زيتونه كجا رفته ؟ » مادرم به من نگاه كرد . چشمانش سرخ سرخ شده بود گو اينكه خون گريسته بود ... مادر قسمي نگاه مي كرد كه گويا من هم گم مي شوم . در آخر گفت :« زيتونه پيش خدا رفته بچيم » و سرش را انداخت پايين ... به محض اينكه اين حرف را زد چيزي را بياد آوردم كه مدتها پيش مادرم به من گفته بود . زماني كه در جايي نشسته بود و چند سنگ نبشته اي را مي شست ، عكس عموهايم آنجا بود . آن مردان كلان كلان كه من گم كرده بودم . از مادرم پرسيدم : « خود شان كجاست ؟» مادر گفت :« آنها پيش خدا رفته ...» وحالا هم مي گفت زيتونه هم پيش خدا رفته . پس از قرار معلوم به جز من ومادر وپدر همه پيش خدا رفته بودند وزيتونه هم رفته بود ... مادرم ديگر حوصله نداشت كه چيزي بپرسم . پس رفتم پشت بام به اطراف نگاه كردم ... خانه ي خدا كجا بود ؟ اما مادرم گفته بود همه جا سيم خاردار است ... وسگهايي در دست آدمها و آدمهاي ...پس نمي شد خانه ي خدا را پيدا كرد . با خود گفتم وقتي سيم هاي خاردار را پاك كردند ، من ميروم خانه ي خدا را پيدا مي كنم ... اما ناگهان زمين شروع كرد به لرزيدن خانه ها ، درختان ... وزيتونهاي سبز آتش گرفتند . بازهم...پايان -6-1-1383 خورشيدي - م. محسني
موضوع مرتبط: ادبي-هنري, داستان
|
|
|
|
|
|
|
نقل مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجازاست |
|
|
|
|
|
|
آمار
مقالات |
Journalists--------------------------------- تعداد ژورناليست --------------------------: 64 Articles----------------------------------- تعداد مطالب تازه -------------------------: 727 Comments-------------------------------- تعداد نظرات ------------------------------: 3909 Categories-------------------------------- تعداد موضوعات ---------------------------: 35
|
|
|
|
اطلاعات و ترافيك سايت |
|
Total Visits----------------------------- مجموع بازديدها--------------------------940294Users Online-----------------------------12-----------------------------------افراد آنلاين Your IP-------------------------- آي پي شما-----------------------38.103.63.6038.103.63.60
----------------------------------------
تاريخ تأسيس ------------------------------ Construction
------------------------- 2002
تاريخ بازسازي ------------------------------
Re-construction---------------------- 2004
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|