وقتی مقاله " فاشيسم مقدس- تأملی بر سيطره خدايان زمينی " را خواندم ، از آنهمه هياهو که در اطراف آن انگيخته اند ، شگفت زده شدم. اين مقاله به طور کلی ، مقاله ايست ضعيف و ناپخته و بر خلاف عنوان مطنطن آن نه سخن تازه ای دارد ، نه اکثر مدعيات آن بر پايه دلايل قوی و اسناد معتبر بناشده و نه حتا به لحاظ ادبی غنامند است. بهتر آن بود که مدافعان اسلام و عاشقان مقدسات و ارکان و اعضای خشمگين حکومت اسلامی کابل به اين مقاله پاسخی مطبوعاتی می دادند . اما ظاهراً پرسش های مهدوی غافلگير شان کرده بود و آسان تر آن ديدند که نشريه را توقيف و مدير مسول و سردبير آن را بازداشت کنند.
وقتی مقاله " فاشيسم مقدس- تأملی بر سيطره خدايان زمينی " را خواندم ، از آنهمه هياهو که در اطراف آن انگيخته اند ، شگفت زده شدم. اين مقاله به طور کلی ، مقاله ايست ضعيف و ناپخته و بر خلاف عنوان مطنطن آن نه سخن تازه ای دارد ، نه اکثر مدعيات آن بر پايه دلايل قوی و اسناد معتبر بناشده و نه حتا به لحاظ ادبی غنامند است. بهتر آن بود که مدافعان اسلام و عاشقان مقدسات و ارکان و اعضای خشمگين حکومت اسلامی کابل به اين مقاله پاسخی مطبوعاتی می دادند . اما ظاهراً پرسش های مهدوی غافلگير شان کرده بود و آسان تر آن ديدند که نشريه را توقيف و مدير مسول و سردبير آن را بازداشت کنند. آقای ميرحسين مهدوی نويسنده مقاله در آغاز پرسيد ه است : يک سوال اساسی برای همه مسلمانان اينست که پس از عمر ۱۴۰۰ ساله اسلام چرا هنوز حتا يک نمونه از پيشرفت و ترقی در جوامع اسلامی ديده نشده است؟ چرا همهء بدبختی ها و شکست ها سهم جهان اسلام شده است؟ در جايی ديگر می گويد: واقعيت اين است كه دين مردم در طول تاريخ قربانی بی دينی جمعی از سردمداران دين شده است. و گر نه اسلامی كه شبه جزيره وحشی عربستان را متمدن كرد چگونه قادر نيست در اين عصر افغانستان را تكان بدهد و متحول كند؟ ودر جواب همين سوال می نويسد: مسله اساسی اين است كه ما دين مان را از سرچشمه های آلوده ميگيريم نه از خود اسلام. اسلام ما را امروز علمایی تفسير ميكنند كه خودشان هيچ نسبتی به اسلام ندارند. نه تنها اسلام كه از اصول ساده بشری فرسنگ ها فاصله دارند. از آقای مهدوی بايد پرسيد : فرض کنيد که ما نخواهيم دين مان را از سرچشمه های آلوده بگيريم و درعوض دين مان را به قول شما از خود اسلام بگيريم ، برای چنين کاری از چه راهی بايد برويم؟ به قرآن مراجعه کنيم ؟ به سنت پيامبر و احاديث و سيره بزرگان صدر اسلام مراجعه کنيم؟ چه کار کنيم؟ چگونه می توانيم به سر چشمه های زلال دست بيابيم ؟ آن وقت ، با سنت های اجتماعی نشسته در ذهن مان و شرايط تاريخی تنيده در سرگذشت انديشه های مان چه کار کنيم؟ حقيقت آن است که تا ظرف مان گِلی هست زلال بودن سرچشمه به حال ما کمکی نمی کند. ما چاره ای جز اين نداريم که آب های زلال را با ظرف های گلی برداريم. چاره ای جز اين نداريم که بپذيريم تا انسانيم فهم بشری ما( که همواره مشروط به شرايط تاريخی – اجتماعی ما خواهد بود) دين را به ما معرفی خواهد کرد و هيچ راه ميانبر بی گرد و غبار ديگری در چشم انداز زيست انسانی مان به چشم نمی خورد. مشکل در گرفتن دين از سرچشمه های غير زلال نيست ، مشکل اساسی تر در تورم انتظارات ما از دين است. اولين قدم در تصحيح انتظارات مان از دين اين است که از دين نخواهيم برای ما تمدن صنعتی و شکوفايی علمی و آبادانی شهر ها و وفور نعمت به ارمغان بياورد. ديگر آن زمان نيز گذشته است که دل خوش کنيم که چون در قرآن مجيد آمده که در زمين سير و سفر کنيد و در خلقت شتر و گردش ابرها تدبر بورزيد ، بنا براين ما مبانی دينی کافی برای رشد علمی و بنا کردن تمدن صنعتی مدرن را داريم. " بی دينی جمعی از سردمداران دين " را مايه همه مصيبت ها ديدن ساده کردن کل مسأله است. آيا آقای مهدوی گمان می کند که اگر سردمداران آدم های حقيقتاً متدينی شوند اما انتظارات شان از دين را بازنگری نکنند ، راه به سوی تمدن باز خواهد شد؟ آيا اگر حکام و رعايا (اگر مايليد بخوانيد شهروندان) درکشورهايی چون افغانستان نمونه های اخلاق و دينداری خالصانه شوند ، تمدن و پيشرفت صنعتی از ميان آنان سر بر خواهد آورد؟ شايد کسانی تمدن کنونی دنيای غرب را اصلاً تمدن ندانند و آن را مظهر و حشيگری انسان بخوانند ( چنانکه که می دانيم که کسانی چنينش می دانند و می خوانند) ، اما آنانی که با ديده عبرت نگر به اين تمدن نظر می کنند متوجه می شوند که در بنياد اين تمدن بزرگ پيش فرض ها و اعتقادات ما قبل دينی و فرا دينی ای قرار دارند که ما حتا آماده نيستيم در باره شان بحث نظری کنيم. به حقوق بشر نظری بياندازيد. بسياری از مسلمانان حتا حاضر نيستند بپذيرند که بشر پيش از آنکه دينی را اختيار کند ، بشر است وحقوقی انکار ناپذير دارد. چنين قضيه ساده ای را نمی پذيرند ، برای آنکه در اعتقادات مطلق نگرانه خود در مورد دين اسلام با هزاران تعارض ويرانگر روبرو نشوند. نتيجه آن شده است که حقوق بشر مضحکی به نام اعلاميه اسلامی حقوق بشر ساخته اند و در آخرش هم گفته اند که تفسيرهای غير اسلامی از اين اعلاميه اعتبار ندارند! تا وقتی از کامل بودن و خاتم بودن اسلام اين را می فهميم که اسلام پاسخگوی تمام نيازها و پرسش های دنيوی و اخروی ماست ، از تماسی کار ساز با اصل پرسش های تمدن جديد بی بهره خواهيم ماند. بگذاريد از تمثيلی استفاده کنم : اگر کسی فکر کند که يک گيلاس آب سرد و زلال برای رفع تشنگی يک نفر کافی است ( و به عبارت ديگر کمالش در پاسخگويی به تشنگی يک نفر است ) ، چنين کسی برای آبياری مزرعه ، شستشوی بدن و ... چاره های ديگری خواهد انديشيد. اما اگر کسی فکر کند که با يک گيلاس آب می توان هم رفع تشنگی کرد ، هم رفع گرسنگی ، هم تن شست و هم به مزارع آب داد و... همواره سعی خواهد کرد برخلاف تمام شواهد فاجعه آميز زنده گی خود از يک گيلاس آب همه چيز بخواهد. آقای مهدوی گفته است : اصلاْ چرا هنوز حتا يک نمونه کامل از توليدات اخلاقی اسلام ارايه نشده است؟اگر عارف است چيزی از سياست و جهاد و شکم گرسنه همسايه نمی فهمد. اگر سياستمدار است حرف دل را با هيچ زبانی درک نمی کند. اگر از مولانا جلاالدين بلخی و امثالهم به عنوان نمونه های ناب توليدات اخلاقی نامبرده شود بايد گفت درست است که مولانا يک عارف تمام عيار و يک عالم برجسته بود اما آيا او را ميتوان نماد برجسته توليدات اخلاقی اسلام ناميد؟ من نفهميدم ارائه نمونه کامل از توليدات اخلاقی اسلام يعنی چه ؟ مولوی را نمونه ناب يا نماد برجسته توليدات اخلاقی اسلام ناميدن يعنی چه ؟به نظر آقای مهدوی آدم چه شرايطی را بايد احراز کند تا نماد برجسته توليدات اخلاقی اسلام شود؟ دين تأييد کننده اخلاق است و نه آورنده اخلاق. به عبارت ديگر يک دين برای کسب مشروعيت بايد مؤيد اخلاق باشد ، نه اينکه اخلاق برای پذيرفته شدن بايد دينی گردد. بايد ديد اسلام چقدر ظرفيت پذيرش انسانشناسی و اخلاق مولوی را دارد. اين مولوی است که ظرفيت دين خود را با چالش های اخلاقی می آزمايد. آقای مهدوی سعی کرده از موضعی کاملاً سنتگرايانه سنتگرايی ( و مظاهر و پيامد های عملی آن )را زير سوال ببرد. برداشت آقای مهدوی از کامل بودن دين اسلام با برداشت سنتگرايان از اين مسأله کاملاً شبيه است. در جايی خطاب به سردمداران دينی می نويسد : چرا بايد روان شناسی را از فرويد بياموزيم و جامعه شناسی را از كانت و هگل .... در حاليكه طبق ادعای شما دين اسلام به عنوان آخرين دين خداوند سرشار از آموزه های انسانی است. چرا به جای امام حنيفه و امام جعفر صادق ، كانت در دانشگاه های شما نشسته است.تاكی ميخواهيد به اين روند ادامه دهيد؟ از لحن مهدوی گونه ای اعتراض پيداست. گذشته از اين که آيا از کانت و هگل جامعه شناسی می آموزيم يا چيزهايی ديگر ، بايد گفت که نشستن کانت به جای امام حنيفه و امام جعفر صادق در دانشگاه ها ربطی به خاتم بودن دين اسلام ندارد. مگر اينکه گمان کنيم که کامل بودن دين اسلام به معنای پاسخگویی به همه مسايل در همه اعصار است . چيزی که نه به لحاظ عقلی قابل دفاع است و نه به لحاظ تاريخی و تجربی . آقای مهدوی نوشته است : "نقد دين را بايد از علمای دينی آغاز كرد ." اگر اين سخن درست هم باشد، نقد سلوک و رفتار علمای دينی کافی نيست. به گمان من نقد ذهنيت و آموزه های آنان بنيادی تر است. بنا بر نوشته آقای مهدوی : " دوای درد جامعه ما و راه عبور از بحران دينی، قبول پلوراليزم دينی است." به درستی و نادرستی اين سخن فعلاً کاری ندارم. اما آنچه من از سراسر مقاله آقای مهدوی فهميدم اينست که خود ايشان درک تفصيلی و روشنی از مبانی پلوراليزم دينی ندارد. آنچه ايشان در مورد علمای دينی ازدواج کرده با قدرت آورده است ، درست است. با اينهمه ، به گمان قاصر من پا نهادن در مسير اصلاح گری دينی آماده گی فکری و تئوريک بيشتری می طلبد. ناتوانی دولتيان و روحانيان بيگانه با چالش های جديد دينی وفکری از پاسخ دادن منطقی نبايد ما را به اين فکر بيندازد که نيازی به پالايش مبانی نظری گفته های خود نداريم و هر چه بگوييم در جامعه ای رشد نيافته اعجاب بر خواهد انگيخت. در آخر لازم می دانم بگويم که من همچنان معتقدم که حق آزادی بيان برای آقای مهدوی – حتا برای تکرار حرف هایی که بطلان شان ثابت شده باشد- محفوظ است. اهانت به اشخاص می تواند زير عنوان اهانت به اشخاص و تحت ضوابط تعريف شده حقوقی ، پيگيری شود. اما کسی حق ندارد در جايگاه مقدسی بنشيند و هر صدای مخالفی را مخالفت با مقدسات بپندارد و آن را دستاويزی برای سرکوب آزادی بيان ديگران قرار بدهد. در باره اسلام ( و تسنن و تشيع ) حرف زدن حق هر ديندار و بی دينی است. آقای مهدوی راست می گويد که ديگر تيغ قال الفلان در پيکره پرسش های سوزان نسل نو کار گر نمی افتد. ديگر هر موافقت و مخالفتی که بخواهد راه به جايی ببرد بايد از مسير خردمندی و نقد پذيری بگذرد. سخنان آقای مهدوی رانيز بايد نقد کرد. سوداگری سياسی و تعلقات مذهبی ، صنفی ، قومی و زبانی را بايد به کناری نهاد. اگر بناست نقش روشنفکرانه روشنفکران معنايی بيابد ، چاره ای جز دفاع بی چون و چرا از آزادی های همه شهروندان و نقد انديشه ها و مواضع همه شهروندان نيست. نقد حاکمان که سوار بر اسب چموش قدرت اند ، جای خود دارد.
◙ موضوعات مرتبط
فرهنگي
◙ ارسال اين مطلب به شبكههاي اجتماعي
□
بالاترين
□
دنباله
□
Delicious
□
Facebook
◙ آخرين مطالب از اين نويسنده
(سخيداد هاتف):