|
|
|
 |
مقالات
نويسندگان |
 |
|
|
مسؤوليت هرسخن
بدوش پديدآورنده است. سايت در قبال آثارارسالي نويسندگان پاسخگو نيست |
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
مطالب بيشتر از
مهمان
در صفحه اختصاصي نويسنده
|
|
پيوستهها |
|
|
|
هياهوي مرگ
نويسنده: احمدبابايي
تاريخ نشر: 17.05.2005
(در سوگ سوخته گان شهر آتش،شهر كابل) آنجا بودم، هنوز هستم ، چنگال مرگ از سر خونين شهر دست بر نمي دارد و بنفشه هاي دامن تپه را همچنان ديوانه وار مي خاراند. بايد فكري كرد، مردن حتمي است! (غرض مشاركت در نشرات اين سايت زيبا و مطلوب من است . تقديم اين قطعه از سالهاي پيش به جواناني كه عمر خويش را ناتمام گذاشته و همان زمان غريبانه رفتند)
هياهوي مرگ (در سوگ سوخته گان شهر آتش،شهر كابل) بر فراز تپه اي سبز ايستاده بودم، آنجا كه سيماي آشفته و خدوك پيك خزان،چهره برتافته و قدمت بي انتهاي تورا به سخريه گرفته بود.آنجا بودم كه غلغلك ابروي درختان سبز بهاري،كناره ي تن رنجور و خسپيده ام را در گذر تندبادهاي مهيب و بنيانكن جنوبي مي خلاند و سوسوي غمرنگ ستاره ي شامگاهي چاپار هياهوي مرگي بود كه بيداد ميكرد و سبزه هاي چمن و جگن هاي خسپيده را به چاله هاي خزان ميخواند . آنجا بودم كه پنجه هاي خونين و هولناك مرگ از كنگره ي نيلگون عرش سر كشيد و قبه ي زخمدار و تركيده اي عشق را ويران كرد.آنجا كه هاله هاي زرين نور با غبار گردباد ابدي در هم آويخت و پتياره هاي سياه و مدهش آن سايه هاي هول انگيز چنگ در چنگ هم غريدند! چرا كه عشق ولانه اش ويران شده بود ، عشق با قبه اي زخمدار و تركيده اش فرو ريخته بود . اما من تورا ديدم.آنجا ايستاده بودم كه پر كشيدي و در مسيرت درختهاي سبز را نوازش كردي، باباد همسفر شدي و ستيغ بلند روئياهاي كوه وكوههاي روءيا را پاييدي و برابرهاي تيره و كرانه هاي خشك وخاموش و درره هاي تنگ و چمن هاي سبز و صخره هاي خشن و آن تپه ي سبز،كه من رويش ايستاده بودم،پريدي و گشتي و چه زيبا خروشيدي! تو چه ميداني كه سرخابه اي ارغوانيت! در آن تپه اي سبز،ازبام تنك و تفيده اي پلكهايت فرو ريخت و چه دل انگيز كه شكوفه هاي گل را بوسه مي زد؟! من آنجا بودم اما قبه اي عشق ويران شده بود و تو مرا نمي ديدي و نمي شنيدي؛ اينطور نيست؟ آن شوم، آن هيكل زشت و بدسگال دوشادوشم بود و بالهاي زمخت و غول پيكرش را بر پهناي عرش مي گستراند و تورا از ديدگانم مي ربود و در افق دورتر، در انبوه سياهي ها و تيره گيها مي تاراند. با همه ي شومي و هيبت هول انگيزش كه همچنان قلاب خونينش اينسو و آنسو، در شانه هاي زخمي شهر فرو مي رود و نعره اي جانگدازش رعشه در تن عريان وزخمآگين شهر مي دهد،اكنون سايه هايش را در آغوش مي گيرند، نه از عشق،از بيم دوباره سوختن وتپيدن و بار بار خاكستر شدن در ريگزاري كه از تفاله هاي سربي بالهاي سوخته هزاران قناري، جامانده است! آنجا بودم و هنوز هستم. بودنم را باور ندارم.تپه اي سبز را مي بينم، گلها را، سبزيها و درختهاي سبز را، دره ها و كوهها را،دشتها و بيابانها و آن كوير و آن هامون دودي و قير اندود را و حتي خارهاي درشتي كه بر آنها روييده اند و چه قدر به تيزي و صلابت شان اصرار مي كنند و چه بي حد ناز و غمزه و وسوسه هاي كثيف و شرم آور شان را به رخ مي كشند و داستان مي گويند! حتي چالش برگهاي درشت سبز اما تيز و نوكدار و سمي شان را بسوي من و شهر و هر كس ديگر جز خود شان ناشانه مي گيرند . آنجا بودم، هنوز هستم ، چنگال مرگ از سر خونين شهر دست بر نمي دارد و بنفشه هاي دامن تپه را همچنان ديوانه وار مي خاراند. بايد فكري كرد، مردن حتمي است! احمد بابايي،كابل 12/4/1372
موضوع مرتبط: ادبي-هنري, ,
|
|
|
|
|
|
|
نقل مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجازاست |
|
|
|
|
|
|
آمار
مقالات |
Journalists--------------------------------- تعداد ژورناليست --------------------------: 64 Articles----------------------------------- تعداد مطالب تازه -------------------------: 724 Comments-------------------------------- تعداد نظرات ------------------------------: 3896 Categories-------------------------------- تعداد موضوعات ---------------------------: 35
|
|
|
|
اطلاعات و ترافيك سايت |
|
Total Visits----------------------------- مجموع بازديدها--------------------------931934Users Online-----------------------------14-----------------------------------افراد آنلاين Your IP-------------------------- آي پي شما-----------------------38.103.63.6038.103.63.60
----------------------------------------
تاريخ تأسيس ------------------------------ Construction
------------------------- 2002
تاريخ بازسازي ------------------------------
Re-construction---------------------- 2004
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|