پيشگفتار فصل اول (1) محور اول ؛ بررسي استراتژي و تاكتيك حزب وحدت ادامه فصل اول (2)
موقف استاد مزاري در برابر دولت موقت مجددي .............. (قسمت چهارم) ادامه فصل اول (3) نويسنده : غلام حسين آزادي
(نامه ارسالي نويسنده ) محور دوم ؛ چرا تاکتيک جنگ، بي راهه و خلاف صلاح مردم بود؟ اگر محور اول بحث را به درستي تبيين و و اضح ساخته باشيم، محور دوم بي نياز از استدلال و قلم دواني خواهد بود. نکته اساسي اثبات آن صغري است وگرنه در کليت و صحت اين کبري، ترديدي نيست. اين فرضيه (بطلان تاکتيک جنگ) چندان بديهي و آفتابي است که تصور صحيح قضيه، تصديق آنرا به دنبال دارد و مدعا را از اقامه برهان بي نياز مي سازد. چه کسي يافت مي شود که از آثار مخرب و ويرانگر و تباه کننده اين پديده شوم و ضد بشري (جنگ) بر زندگي و سرنوشت انسانها مطلع نباشد؟ هر انساني که اندک سياحتي در نمايشگاه بزرگ تاريخ کرده باشد، قطعا در اين سياحت، شاهد زوال و انهدام تمدنهاي با شکوه، سرزمينهاي آباد و مجموعه هاي انساني بسياري به وسيله اين بلاي هستي سوز بوده است. اثر طبيعي آتش، سوزندگي است و اثر طبيعي هيولاي جنگ، تخريب، ويرانگري و نابودي. اصولا هر گلوله اي که در جنگ شليک مي شود، هدف از آن ايجاد تلفات و يا انهدام در اردوي مقابل است. بناء، طبيعت و ماهيت جنگ، شوم، زشت و نامقدس است مگر اينکه آرمان مقدس و انساني در وراء جنگ نهفته باشد تا تلخي ها و زشتي هاي آن را شيرين و زيباد سازد و به اين پديده نحس و منفور، قداست و ارزش بخشد. سوژهء مورد بحث و نظر ما (جنگ داخلي افغانستان) از مصاديق اين استثناء نيز به شمار نمي آيد، زيرا خونريزي ميان دو همکيش و هموطن که در چهارده سال جهاد با هم ميثاق خون و اخوت داشته اند، در هيچ مسلک و منطقي نمي تواند مقدس و داراي بار ارزشي باشد. چنانکه قبلا ياد آور شديم، اين ادعا (بطلان تز جنگ و تفنگ) از بديهيات است، ولي از آنجا که جامعه ما هنوز يک جامعه تفنگ سالار است و فرهنگ جنگ سالاري بر اين ديار سايه افکنده است، هنوز هستند کساني که سعادت بشر را در سايه تفنگ جستجو مي کنند و شمشير را داور طبيعي در حل اختلافات مي دانند. بر اين اساس ، ناگزيريم دلايل چندي براي بطلان منطق جنگ و سرنيزه براي اين دسته ارائه نمائيم:
1-آخرين ابزار جنگ، آخرين ابزار و وسيله مورد استفاده در مناسبات انساني است، يعني هر گاه ميان دو مجموعه انساني، تصادم و اصطکاک به هر دليلي پيش بيايد، آخرين وسيله براي رفع و دفع تنش و تضاد، دست بردن به اسلحه و استفاده از قوهء قهريه است. تا هنگامي که ديگر ابزارهاي اصطکاک زدا مانند ديالوگ، مفاهمه، سازش و حتي عقب نشيني و کوتاه آمدن در مقابل حريف براي رفع و دفع تضاد و تخاصم موثر باشد، هرگز نوبت به کشيدن ماشهء تفنگ و خلق خشونت و خونريزي نمي رسد. جنگ در مناسبات انساني مانند جراحي در تداوي بيمار است . تا زماني که درمان بيماري از طريق دارو، پرهيز، مراقبت و ... امکان داشته باشد، جراحي از اساس موضوعيت ندارد. چاقوي جراحي را زماني فعال مي کنيم که ديگر ابزارهاي درماني، کارايي خود را از دست بدهند و چاره اي جز برداشتن آن عضو فاسده شده نداشته باشيم. حال ببينيم استاد مزاري که مشتاقانه وارد آنهمه جنگ شد، آيا واقعا به آن حد ضرورت و اضطرار رسيده بود که جز به کار انداختن تفنگها، هيچ راه ديگري پيش رو نداشت؟ اگر خيلي هم جانبدارانه قضاوت کنيم، مي گوئيم در مورد جنگ هاي وحدت و اتحاد چنين بوده است. اگر باز هم ارفاق و سخاوت کنيم، جنگ با طالبان را نيز در اين فهرست اضافه کنيم. اما جنگ با جمعيت اسلامي و شوراي نظار را که ممثل يک مليت محروم و هم پيمان هزاره ها بود، هرگز به اين حد از ضرورت نرسيده بود، زيرا اين جنگ جز اختلاف بر سر فلان منطقه شهر و يا فلان چوک و تعمير و بعد ها رقابت و لجاجت آقايان مزاري و مسعود، دليل ديگري نداشت. اين تنشهاي جزئي با اندکي تعقل و تفاهم، قابل رفع بود. اما در موضوعات اساسي و آرماني، تضاد و اختلافي ميان اين دو جريان وجود نداشت. تازه از اين مورد هم اگر چشم بپوشيم، جنگ با حرکت اسلامي و نيز جنگ با رقباي درون حزبي و غائله 23 سنبله، قطعا به اين سرحد از ضرورت نرسيده بود که فعال ساختن توپ و تانک، اجتناب ناپذير باشد. از اين توضيحات مختصر، روشن مي گردد که استاد مزاري از ابزارها استفادهء معکوس مي نمود. ابزاري که بايد در آخر خط و در بن بستها به کار انداخته شود، در همان آغاز راه به کار انداخته مي شد و ايشان هنوز به دريا نرسيده، موزه اش را مي کشيد.
2-هدف يا وسيله؟ جنگ در مناسبات انسان هيچ گاه هدف، آرمان و مرام نيست، بلکه وسيله و ابزاري است براي رسيدن به يک هدف و آرمان. هيچ عاقلي نمي گويد: «من مي جنگم صرف به اين دليل که از جنگ خوشم مي آيد؛ مقصدم از جنگ، جنگ است و اگر نجنگم به سر درد شديد مبتلا مي شوم». بلکه مي گويد: «براي دفاع از ميهن و مردمم و يا ايدئولوژي و آرامانم.» حتي براي وقيحانه ترين تجاوزات نيز هدف و يا اهداف موهوم تراشيده مي شود تا انگيره خيالي هم که شده براي جنگجويان ايجاد نمايد، مثلا آلمان هيتلري، تجاوزات خود را به ممالک مختلف جهان تحت عنوان «ايجاد فضاي حياتي براي ملت آلمان» توجيه مي کرد که اين فضاي حياتي مي توانست شامل کل کره زمين و کرات ديگر شود. بر اين اساس، جنگ تا زماني مجاز، مشروع و معقول است که در خدمت يک آرمان و هدف باشد و ما را به آن هدف نزديک سازد. اما هر گاه احساس شود که خود هدف، قرباني و فداي جنگ مي شود و چهره مقدس آرمان و مقصود در ميان چکاچک شمشيرها و غرش آتشبارها، گم و گور مي گردد، در اين صورت جنگ هرگز مجاز نيست. به قول معروف ما پيراهن را براي کودک مي دوزيم، نه اينکه کودک را فداي پيراهن کنيم. هدف استاد مزاري از آنهمه جنگ به گفته خودش، ستاندن حق و حقوق تضييع شده هزاره ها بود، اما اگر به فرجام کار او دقت کنيم، مي بينيم که او به جاي گرفتن حقوق، خود اين مردم را فداي حقوق نمود. تمام هست و بود هزاره ها را در آتش جنگ سوزاند و به خاکستر تبديل کرد. هدف، قرباني وسيله گرديد و وسيله بر جايگاه هدف تکيه زد. چنين جنگي که بايد آن را نوعي انتحار ناميد، هرگز مجاز و معقول نبوده و نيست.
3-تنگناها و چالشها هر شخصي در هر زمان و شرايطي که بار سنگين رهبري جامعه شيعه و هزاره افغانستان را به دوش کشد، اگر واقعا نسبت به سرنوشت و آرمان اين مردم، تعهد و صداقت داشته باشد و بخواهد قافله پراکنده اين مردم را به سرمنزل مقصود برساند، بايد اين نکات را در تدوين استراتژي و تاکتيک خود، مورد توجه قرار دهد: الف- هزاره ها علاوه بر اقليت نژادي و لساني، اقليت مذهبي نيز هستند. تاجيک، ازبک، ترکمن و ساير اقليتها اگر از لحاظ نژاد و زبان باقبيله حاکم، دچار دوگانگي هستند، از لحاظ مذهب داراي اشتراکند. و اين عامل پيوند و اتصال در جامعه سنتي و مذهبي افغانستان چيز کمي نيست. ممکن است در بسياري از موارد حلقه وصل ميان آنها و طائفه حاکم گردد و فاصله را پر سازد. هر کدام از اين اقليتها وقتي در تنگنا قرار گرفتند، مي توانند برگ برنده اشتراک مذهبي را وارد ميدان سازند. اما هزاره از لحاظ مذهب نيز با قوم تمامت خواه در دو جبهه مخالف قرار دارند. از اين ويژگي هزاره ها، چندين جرم و اتهام ديگر زائيده مي شود، مانند اتهام جاسوسي و يا مزدوري براي کشورهاي هم مذهب و ... اتهام ارتداد و خروج از دين نيز از همين ويژگي زائيده مي شود و مي تواند فتواي جهاد و در نهايت جنگ مذهبي و بسيج توده هاي متعصب و قشري را عليه هزاره ها به دنبال داشته باشد، چنانکه نمونه هايي از اين قبيل را در گذشته داشته ايم. بناء بايد توجه داشته باشيم که هزاره ها هميشه از ديگر اقليتهاي اين مرز و بوم، يک جرم بيشتر دارند. ب-هزاره ها يک اقليت محصور در ميان سائر اقوام ساکن در اين سرزمين هستند و با هيچ کشور خارجي مرز مشترک ندارند. برخلاف ديگر مليتها که از چنين محدوديتي برخوردار نيستند. پشتونها داراي مرز مشترک بسيار طولاني با پاکستان هستند. اگر ساليان دراز درگير جنگ باشند، تسليحات، امکانات و لوازم اوليه زندگي از اين طريق در اختيارشان قرار مي گيرد. همچنين تاجيکها با تاجيکستان و ازبکها با ازبکستان و هراتيها با ايران. اما هزاره ها در قلب افغانستان واقع شده اند؛ همانگونه که قلب در محاصره ساير اعضاي بدن قرار دارد، اين مردم نيز در محاصره ساير اعضاي تشکيل دهنده پيکره افغانستان هستند . اين ويژگي اقليمي در توازن قدرت و قوت ميان اقوام، کفه ترازو را بسيار به ضرر هزاره و نفع رقبا، سبک مي کند. به خاطر چنين موقعيتي اولا هزاره ها آسيب پذير هستند و رقبا مي توانند با محاصره اقتصادي و تسليحاتي، گلوي شان را به شدت بفشارند؛ چنانکه طالبان امروزه در کمال شدت و حدت، از اين سلاح مخرب استفاده مي کنند و همه مي دانيم که اين مردم را چقدر در منگنه فشار قرار داده اند؛ ثانيا از شاهراه ارتباطي و اطلاع رساني جهاني نيز دور افتاده اند. اگر رقبا مردم هزاره را در هزارستان، قتل عام و تصفيه نژادي کنند، دنيا چندان از عمق و ابعاد آن مطلع نخواهد شد. آن گونه که در فتنه عبد الرحمن همين وضعيت اتفاق افتاد. 62% يک مجموعه خوني با وحشيانه ترين شيوه ها قتل عام شدند، اما ابعاد و وسعت اين فاجعه چندان در دنياي خارج انعکاس نيافت. ج- هزاره ها پشتوانه خارجي مطمئني ندارند . بر خلاف ديگر مليتها که از چنين مزيتي بهره مند هستند. يا حامي خارجي مقتدر دارند مانند پشتونها و ازبکها که حاميان آنها يعني پاکستان و ازبکستان هر کدام کشورهاي مهم و وزين در منطقه محسوب مي شوند، هم از توان حمايت مالي و تسليحاتي برخوردارند و هم از لحاظ سياسي و رواني، تکيه گاه مطمئني به حساب مي آيند. يا اگر آن پشتوانه خارجي، مقتدر نيست، حداقل يک دولت خارجي هم نژاد در جوار مرزهاي خود دارند که اين خود يک مزيت بزرگ است. اينگونه دولتها هر چند ناتوان هم باشند، دست کم دو کار از دستشان بر مي آيد: 1-مي توانند به صورت پلي ارتباطي براي پشتيباني و اکملات کشورهاي مقتدر عمل کنند، چنانکه در بحران فعلي، تاجيکستان همين رول را براي تاجيکهاي افغانستان بازي مي کند؛ به اين معني که گرچه اين کشور فاقد توان لازم براي کمک به هم نژادان خود در افغانستان است، اما جايگاه پل ارتباطي ميان نيروهاي مسعود و روسيه را يافته است. 2-اينگونه کشورها اگر هيچ بهره اي هم نداشته باشند، حداقل راهي براي عقب نشيني و بيرون رفت در اختيار هم خونان خود قرار مي دهند. اما هزاره ها در اين ميان چه دارند؟ به طور سنتي و در انظار جهانيان، ايران پشتيبان خارجي شان به حساب مي آيد؛ در حالي که اين کشور اولا به دليل نداشتن مرز مشترک وراه ارتباطي با هزاره ها، عملا از توانايي و قدرت مانور چنداني در اين زمينه برخوردار نيست. ثانيا ايران اگر با هزاره پيوند مذهبي دارد، با برخي از مجموعه هاي ديگر پيوند خوني و فرهنگي دارد. از آنجا که ايران نيز مانند هر دولت ديگر، منافع ملي برايش اصل و زيربناست، از آن مجموعه اي حمايت خواهد کرد که تامين کننده منافع ملي اش باشد. چنانکه در جنگهاي حزب وحدت و دولت استاد رباني، ايران عملا جانب دولت را ترجيح داد. د- هزاره ها مردم فقير و تهي دست هستند. هيچ نيازي به گفتن و توضيح ندارد که هزاره ها از هر مليت ديگري فقيرتر و محروم تر بوده و هستند. حال دليل اين فقر کمرشکن چيست، مبحث جداگانه اي مي طلبد. مي توان عجالتا به طور سربسته، مهمترين علت اين وضعيت را غصب سرزمينهاي آباد و سرسبز اين مردم نام برد. نقش اقتصاد و ثروت در پيش برد اهداف سياسي، اجتماعي و آرماني بر هيچکش پوشيده نيست، مخصوصا در کشمکش هاي دنياي معاصر، برنده نهايي آن طرفي است که کيسهء پر دارد. به تعبير يکي از بزرگان، جنگ دو چيز مي خواهد: تانک و بانک. بر اين اساس، هزاره ها که دست شان از آسمان کوتاه و پايشان از زمين کنده است و براي ابتدائي ترين لوازم معيشت، نيازمند ديگران هستند، پر واضح است که نه توان مالي يک جنگ دراز مدت و فرسايشي را دارند و نه تاب و توان محاصره اقتصادي رقباي خود را. با عنايت به نکات چهارگانه فوق الذکر و نقاط آسيب پذيري که بر شمرديم، هر شخصي که رهبري اين مردم را به عهده مي گيرد، بايد با لحاظ و در نظر داشت اين نقطه ضعفها و تنگناها، خطوط کلي پلانها و سياستهاي خود را طراحي و تنظيم نمايد. وگرنه سياست بلند پروازانه و لقمهء بزرگتر از دهان خواهد بود که پلان ريزي و سياست گذاري با لحاظ محدوديت ها و تنگناهاي مذکور، بايد بسيار مصلحت انديشانه و محتاطانه باشد. اگر با يک مجموعه، راه خصومت در پيش مي گيرد، با مجموعهء ديگر بايد دست اخوت و مودت دهد. اگر با حزب «الف» درگير جنگ است، با حزب «ب» بايد پيمان اتحاد داشته باشد. مردمي که از هر سو خود را در محاصره احساس مي کنند اگر با همسايهء شرقي مواضع خصمانه دارد، بايد با غربي مواضع دوستانه داشته باشند. مجموعه اي که اين همه نقاط آسيب پذير و محدوديت دارد، نمي تواند با همگان طرف شود. مناسب ترين سلاح و ابزاري براي چنين مردمي، تدبير و مداراست و رساترين زبان، زبان تفاهم و مودت. ملت پابرهنه و يخن کنده اي که جز مطالبه حقوق انساني خود، داعيه و ادعايي ندارد و در انديشهء طرد، نفي و حذف هيچکس نيست، نبايد تهاجم را جانشين تفاهم سازد. با توجه با آنچه گفته آمديم، راهي را که استاد مزاري در قبال سرنوشت هزاره انتخاب کرده بود، يعني تاکتيک جنگ و مشت آهنين، آيا بر مبناي محدوديتها و تنگناهاي فوق و نيز بر اساس مصالح و منافع مردم شيعه و هزاره، تنظيم و سنجيده شده بود يا نه؟ ايا اين راه، راه سربلندي و احقاق حق اين مردم بود يا راه نابودي اين مردم؟ اگر کسي بخواهد در اين خصوص بر مسند قضاوت بنشيند، از دو زاويه ديد مي تواند به داوري بپردازد: نخست از زاويه ديد تبليغات و توجيهات دوستدران و مريدان استاد مزاري که تمام هم و غم شان حول اين محور متمرکز است که چگونه او را «بابه هزاره»، «ناجي قوم»، «قهرمان ملي» و «اسطوره تاريخي» اين مردم بسازند و بر اين اساس فاحش ترين خطاي او را بزرگترين شاهکار و افتخار او قلمداد مي کنند و طبعا جنگهاي او را نيز حماسه هاي بي مانند و ماندگار! زاويه ديد دوم اين است که به دور از حب و بغض و قهرمان سازي و بابه تراشي، بر اساس واقعيتها و مصالح به داوري بنشيند. اگر ما از گروه دوم باشيم و کلاهمان را قاضي قرار داده، به دور از پيشداوري به بررسي اين موضوع بپردازيم، بدون ترديد به اين نتيجه خواهم رسيد که خط و مشي انتخاب شده توسط استاد مزاري، راه نابودي و انهدام اين مردم بود نه راه نجات، عزت و سربلندي اينان. استاد مزاري وقتي تعدادي تفنگ بدست شيفته اي جنگ را در اطرافش مشاهده کرد – آنهم افرادي از هر طيف و گرايش و اغلب فاقد آرمان و مرام – فورا کلاهش را کج گذاشت و به همه جواب سربالايي داد. چنان سرگرم جنگ و رويارويي گرديد و دست به مانور قدرت نمايي زد که گويا ارتش هيتلر و گنج قارون را در اختيار دارد. هم آينده را از ياد برد و هم روز مبادا را. نه موقعيت ها و تنگناها را درست ارزيابي کرد و نه مصالح دراز مدت مردم و جامعه را. به گونه اي رفتار کرد که گويي رسالتي جز جنگ براي خود قائل نيست. کسي که لقمهء بزرگتر از دهانش بردارد، نتيجه طبيعي آن خفه شدن است. کسي که براي يک قوم يخن کنده و ريسمان به دوش، چنان تاکتيک آهنين و سياست فولادين را انتخاب کند و جز با زبان توپ و تفنگ با زبان ديگري سخن نگويد، نتيجه طبيعي آن همان است که همه ديديد و شنيديد. 3-مثال ساده ممکن است گفته شود: اين صحيح است که حزب وحدت با احزاب بسياري در کابل وارد جنگ گرديد اما از کجا معلوم که آنها، مقصر و عامل جنگ و فتنه نبوده اند؟ در پاسخ مي گوييم: ما هيچگاه در صدد تبرئه و تطهير ديگر جنگ افروزان نبوده ونيستيم. اکثر احزاب و تنظيم هاي برخوردار از توان نظامي، در تکوين و تداوم فتنه جنگ داخلي و گسترش اين فاجعه ملي، دخيل و مسئول بوده اند، ولي از آنجا که محور بحث ما در اين نوشتار بررسي کارنامهء حزب وحدت و استاد مزاري است، فقط به بررسي نقش سهم ايشان دراين فاجعه پرداخته ايم و اين هيچگاه بدان معني نيست که ديگران، فرشته صلح، مودت و تفاهم بوده اند. پس مي پردازيم به سوژه مورد بحث خودمان يعني حزب وحدت. مقصر بودن اين حزب و استاد مزاري را در جنگهاي کابل با ارائه مثالي ساده مي توان به تصوير کشيد: فرض کنيد در خوابگاه يک دانشگاه يا در حجره يک مدرسه ديني، شش نفر محصل با هم زندگي مي کنند. از ميان اينها يکنفر به نام احمد، يک روز با محمود درگير است، فردا با حميد دست به يخن مي شود؛ روز ديگر با محمد دعوا مي کند. و همينطور با همه اعضاي اتاق به نحوي دچار تنش و کشمکش است. حال اگر از هر عاقلي سئوال کنيم که در اين ماجرا، احمد مقصر است يا پنج نفر ديگر، او بدون تامل پاسخ خواهد داد: احمد. زيرا آنکه با همه طرف منازعه قرار مي گيرد، او ناسازگار و فاقد تعادل رواني است. حزب وحدت و استاد مزاري جايگاه احمد را در ميان مجموعه سياسي – نظامي در کابل داشت. هر روز با يکي از مجموعه صاحب قدرت درگير بود. پرواضع است که نمي توان گفت همه آنها زورگو و متجاوز بوده اند و حزب وحدت، مظلوم و مورد ستم. در مثالي که ذکر کرديم، بسيار طبيعي و مطابق انتظار خواهد بود که سرانجام روزي ساير اعضاي اتاق بردباري شان به انتها برسد و همه دست به دست هم داده، شر احمد را از سرشان کم کنند. در کابل نيز آنگاه که استاد مزاري همه را با خود دشمن ساخت، سرانجام روزي همه آنها – دولت، طالبان، اتحاد اسلامي، حرکت اسلامي، جناح استاد اکبري حزب وحدت – دست به دست هم داده اين عضو مزاحم و ناسازگار را از ميان برداشتند. حتي حزب اسلامي که به طور رسمي متحد استاد مزاري به شمار مي آمد، نيز از اين پيشامد چنان ناراضي نبود. زيرا اين حزب نيز زخمهاي کاري از برخي نيروهاي آشوب طلب استاد مزاري بر تن داشت. در طول مدت ائتلاف نظامي اين دو حزب عليه دولت، در بسياري از مقاطع، درگيري ميان نيروهاي حکمتيار و قوماندان شفيع در يک گوشه شهر جريان داشت. به علاوه در واپسين روزهاي عمر اين ائتلاف يعني قبل از تخليه چهار آسياب توسط حزب اسلامي، روابط اين دو متحد به شدت دستخوش بحران شده بود و به همين خاطر، استاد مزاري تلاشهايي را براي نزديکي با دولت آغاز کرده بود. بنابراين آنچه بر سر حزب وحدت و استاد مزاري آمد، نتيجه طبيعي سياستهاي او بود. اين چاهي بود که استاد مزاري در طول سه سال تندروي و ناسازگاري براي خود کنده بود. به همين جهت بود که با همه تلخي اين حادثه، هيچ گروه و جرياني در داخل – به جز دوستم – و هيچ دولت خارجي از اين پيشامد اظهار تأسف نکرد، زيرا همگان از آنهمه جنگ طلبي و ناسازگاري استاد مزاري خسته شده بودند و مي دانستند که چنين سرنوشتي را مزاري، خود برايش رقم زده است و «خود کرده را تدبير نيست». به قول معروف «هر کس باد بکارد، طوفان درو مي کند». هر کي بذر خصومت بپاشد، سرانجام محصول خون درو مي کند. عداوت بستر رود فتنه است که به درياي خون منتهي مي شود. استاد مزاري در سه بهار باغباني بوستان هزاره ها، هر چه کاشت بذر خصومت و عداوت بود و سرانجام هم ميوه تلخي چيد که همه ديديد و شنيديد. راهرو تندرو و تکرو، سرانجام از نفس مي افتد و در بيابان تنهايي يا نصيب گرگ و زاغ مي شود و يا «بارکش غول بيابان». صد افسوس و دريغ که استاد مزاري هم بارکش غول طالبان شد و هم نصيب گرگ بيابان.