|
|
|
 |
|
مطالب بيشتر از
مهمان
در صفحه اختصاصي نويسنده
|
|
پيوستهها |
|
|
|
آثار و اشعاردكتر رازق رويين
نويسنده: داكتر رازق رويين
تاريخ نشر: 2.03.2005
چند قطعه شعر از رازق رويين
اسفندیار غربت خاکم آن آرزو چگونه هدر شد ؟ آن آفتاب طالع روشن در قیر گون محاق کسوفی تار ؟ 888 یک روز ، روز نحس بومی به بام خانه ما بال وپر گشود مادر که دید ، گفت : فردا مگر مصیبتی از راه میرسد ؟ آنگاه ؛ شهر خیال و خواب وغم و شادی مرا مردان نه ، کودکان دوسر فتح کرده بودند !
نمونه هایی ازشعر رویین اسفندیار غربت خاکم آن آرزو چگونه هدر شد ؟ آن آفتاب طالع روشن در قیر گون محاق کسوفی تار ؟ 888 یک روز ، روز نحس بومی به بام خانه ما بال وپر گشود مادر که دید ، گفت : فردا مگر مصیبتی از راه میرسد ؟ آنگاه ؛ شهر خیال و خواب وغم و شادی مرا مردان نه ، کودکان دوسر فتح کرده بودند ! 888 زان پس . یک شب ، دستی به پاکدامنی ذهن مادرم درباغ خوابهای بهارانه ام خزید بذری شگفت کاشت کزان پس من این گنگ خوابدیده ء سرگشته رنجی هزار گونه کشیده چشمی به سوی گمشده یی دارم چشمی به سوی روزنه ء نور اما چه دور ، دور ! 888 شاخی نه ، شاخه یی نه پرستویی از فراز نه . نوروز کوچ کرده زچشمم - قلبم هر جا مرا خزان زده باران هر جا مرا شکسته پر ِ هر برف دیریست ، ناورده گل زمین آتش گرفته خاک 888 شهر از زبان عشق نمی گوید شهر ؛ دستی به التیام نمی ساید زیرا؛ زخمی که دیده ام زخمیست جادوانه از ناوک گزین پر سیمرغ اسفندیار غربت خاکم من ! داروم نیست شاید کاووس شاهی آنرا نهفته باز به جایی شهر از زبان عشق نمی گوید ! 888 رویین تنم ولیک رستم گرفته از سر بیباک من کلاه تا درشبان غربت این شهر خاکی به سر فشانم وبا یاد پار و پیرار هر بار زنده گشته بمیرم . 888 حجت کجاست تا که بنالد باز : « ای باد عصر اگر گذری بر دیار بلخ بگذر به خانهء من وآنجای جوی حال بنگر که چون شده ست پس از من دیار من با او چه کرد دهر جفا جوی بد فعال ترسم که زیر پای زمانه خراب گشت آن خانه ها خراب شد آن باغها طلال ! » بلخم کجاست ؟ چشمهء زاینده ام کجاست ؟ « ام البلاد » و « کاخ نیاکان » من کجاست ؟ وا مانده در جزیره ء غربت گویی من حجت غریب خراسانم ! 888 من اشکهای خلوت خود را باری در دامن کدام غمی پار بسپرم تا ؛ باری زدوش خویش سبک سازم ؟ 888 اکنون ؛ من کورم از نهایت تاریکی من اسفندیار غربت خاکم ! این شعر سالها پیش در جریده نیمروزافغانستان – چاپ لندن با اشتباهاتی ، به نشر رسیده بود همسایه کسی زراه نیامد کسی ندید و ندانست که این مسافر آواره دیر سوخته ییست که دست آتش باد آوران به بادش داد کسی نگفت و نپرسید که این مغان خموش به روز واقعه آتش گرفت - لیک نگفت که هیمه در کف همسایه خون و غارت بود ! در سوگ آن شهید اهدا : به قربانیان فاشیزم امین و به طاهر بدخشی صد بار آن پرندهء غمناک زین غصه گاه ، گوشه ء قلبم روسوی آن طلیعه بیدار اندوه بال وپر زدن آموخت + + + با قلب گرم فاجعه را دیدم تو در شط شقاوت خونین غریق نام ما « انبوه گرگسان تماشا »(1) در سوگ آن شهید عزیز ، آن غرور پاک آن دشت آفتابی پرگل تنها گریستیم . + + + گفتند : قلب هزار ماهی مرجانی در برکه های زنده گی افسرد اکنون به سایه در شب آن هول هول عظیم فترت دیگرچه اعتباری ! + + + نام شما عزیزتران ، دانم چون مرده ریگ هستی همراهان « ثبت است بر جریده ء عالم »(2) اما داغ جبین آنکه تراکشت یا استخوان هستی ما را یشکست در پولگون فاجعه تاریخ تاریخ رنج ، اشک ، مصیبت . همواره تیره است و سیاهست + + + اکنون تو نیستی که ببینی ملت به سوگ یاد تو در خون است در اشکهای آینه می بینم تصویر تو به خانهء هر چشم در قلب هرشرافت معصوم گلگونست ! + + + در جستجوی گور تو هممیهن در ناکجای این شب تاریک گل بگذارم ؟ زیرا حتا ؛ با سنگ ایستادهء خالی دیوان بی شرافت ، بد نام نام ترا چو قامت آن دار - سوی اوج برپا نکرده اند ! دلو سال1358
1. شفيعي كدكني، شاعر ايراني 2. حافظ به نادرعلی دهاتی ورسول جرأت خون وخاک معلمان کودکان ساده دل دهاتیان پابرهنه از نخست به دستهای کوچک پرنده های ده امید را چنان نهالک کبود کاشتند که باغ گل شود ، نشد + نه خسته از یقین بارور نه بسته بر امید کور چنان سپیدهء فلق سوار گفتن وسرود تاختند که مرزهای زیستن پر از شکوه روشنان چنان سحر شود ، نشد. + ودستهای ناروای تهمت و دروغ به خاک و خون هر پرنده - آشیانه ساختند . + کنون معلمان کودکان ساده دل چو راهیان راه پر مخافت غمین چو کورهء بزرگ آفتاب ، تنگداز زدرسخانه سوی نور رفته اند صدای شان که زنده گیست چکامه یی برای زیستن سروده یی برای غنچهء لبان مان . سال 1362 سرنوشت پاهایم را سر اطاعت از من نیست گویی راه نه آن بوده که رفته ام ریگی در چشمم میخلد گدازنده و چکاوند . بر خاکی می گذرم اکنون که از من نیست . و گلبنانش را پنداری خارآیین در سر است . ++ چه کسی سند قلب مرا پاره پاره مینگرد تا بداند که روزگاری چون شبنمی برگ گلی را آبرویی بوده ام و زمینی را بر تارک آسمان که اعرابی ، در استوای زمین پیش از این مطلع الشمسش می خواند . ++ واکنون برچهار حدش : مشرقی از ماران خون آشام و مغربی از ترفند بازان مقدس و شمالی از گهواره های کودکان بی سر و جنوبی از ریگزارانی تشنه جا گزیده اند . اکنون ؛ زمینم را قبالهء سرنوشت مجعولیست در دستانی که صاحبیش پیدا نیست --------------------------- دلتنگی من شاعرانی را می شناسم که در شعرهاشان بودا وار دادگرند وعاشق ودر کردار زبونند و ترسو وصدا ها را درگلو قفل زده اند |